وسوسهء قمـــار

این روزهام پر شده از قصهء مهاجران! آدمهای رنگ و وارنگ که به هر سختی شده کندن و به آب زدن تا خودشون رو به اینجا برسونن. هر روزم سرشاره از حرفهای تازه. چند وقتیه که توی یه مرکز مهاجرتی مشغول کار شدم  (در واقع دورهء کارآموزی). بیشتر خدمات این مرکز به پناهنده هاست تا بتونن از مشکلات و مسائل قبلی خودشون رها بشن و یه زندگی جدید رو شروع کنن. پناهنده ها هم بیشتر ایرانی و عراقی و سودانی و افغانی و ... هستن که ایرانیها و عراقیها معمولا با قایق و به طور غیر قانونی  وارد اینجا میشن و بعد از طی مراحلی بالاخره ویزای پناهندگیشون رو میگیرن و خیلیهاشون هم توی آبهای آزاد گم میشن و بدشانس تر هاشون هم ویزای اون دنیا رو میگیرن و برا همیشه از همه چی رها میشن!!

مهاجرت همیشه سرشار از اضطراب و تشویش و نگرانیه. تغییر بزرگیه از همه چیز گذشتن و دوباره از صفر شروع کردنه، حالا بیای این همه خطر رو هم از سر بگذونی و غیرقانونی هم بخوای بیای که شاید بگیره یا نه ریجکت بشی و دوباره تلاش کنی! انگیزهء بالایی می خواد. خیلی سخته با دو سه تا بچه شبانه سوار قایقی بشی که هیچ امیدی نداری که به مقصد میرسه یا نه!! و بعد روزها و شبهای سرگردونی توی آبهای آزاد!! قصه هاشون گاهی دلم رو میلرزونه... عجیبه!! یعنی برام سخته که باور کنم و همشون هم معتقدن که اگر قبلش میدونستن که دارن به چه راهی میفتن محال بود که اقدام کنن!!

وقتی که رسیدن تازه شروع قصه است. باید ثابت کنن که جونشون در خطر بوده و هزار جور قصه سر هم کنن تا باور بشن! تا برگردونده نشن و همهء هزینه ای که کردن دود نشه بره هوا حالا جون به درک!!! بعد همه چی که جور شد و کارها که ردیف شد اونوقت مشکل زبان میزنه بیرون. به عجز میرسن. ثبت نام بچه ها، قرارداد خونه، آب، برق، گاز، تلفن .... و هر کار کوچیک و بزرگ دیگه. هدف هم که هیچ!! نه اما یه چیزی هست. هر کدوم رو که میبینی در انتظار تولد بچه ای هستن!  شاید 8 ماه دیگه و یا 2 ولی در همشون مشترکه!! انگار مسابقه بوده !!! ولی قسمت خوب ماجرا اینه که دولت اینجا ازشون خوب حمایت می کنه. درآمد خوب ماهیانه بعلاوهء کمکهای اولیه برای اسکان و لوازم خونه و کلاسهای زبان و خدمات پزشکی و روانشناسی و حقوقی و خیلی چیزهای دیگه.

آره این روزهام پر شده از دروغهای تهوع آور!! برای رسیدن به منافع بیشتر، یا شاید کندن یه موی بیشتر از این خرس مهربون!! البته تنها این نیست نه این روزهام پر شده از مهربونی بی اندازهء کارکنان این مرکز که محبت توی چشمهاشون موج میزنه و با دل و جون پناهِ دلِ بی پناهِ پناهنده ها میشن. گاهی از این همه محبت و مهربونیشون شگفت زده میشم، طرز فکرشون رو دوست دارم و از هم صحبتی باهاشون لذت میبرم. این روزها حرف زیاده اما فرصت کم! این روزها رو دوست دارم ... هر روز، روزِ تازه ایست!

   

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:13 توسط بهــار| |

Design By : Night Melody