وسوسهء قمـــار

 سالهاست که قدم بر تن داغ سنگفرشهای این خیابان میگذارم.سالهاست درختان پیر آن در این گذر سایهء گستردهء شان خوشامد گوی من بوده اند و شما ساکنان این خیابان نه حتی همچو درختانش که تنها از برتان گذشتم و سلامی گفتم و با سر پاسخی سرد گرفتم که مانند عادتی یخزده هر بار به دیدارتان تکرار کردم. اما امروز گویا آغازگر فصل دیگریست! که اینچنین دایگان دلسوزتر از مادرم شده اید. امروز شما دلسوزترینید که سوزتان تمام وجودم را میسوزاند. همه حرفهایتان آوار دلتنگی شده بر سرمان که هنوز نرفته بیتاب اند؟! من در عجبم ازین سیل دلسوزی و مهربانی که تاکنون در کدام پستویی پنهان شده بود! که امروز چنان سرریز میشود از درودیوار. و چه خیرانه! هر چه در چنتهء سالیانتان اندوخته اید، تجربیاتی شگرف که خیرات ما می کنید.

نه مهربانان این روزهای تبدار، دل نگران نباشید. ما سالهاست که تنها با هم خندیدیم و گریستیم و گریاندیم و خنداندیم...  به لطف عشقی که درونمان جا خوش کرد روزها گذراندیم تلخ و شیرین ... کجا بودید آن روزهای تلخمان تا اشک از گونه هامان بزدایید و مرهمی باشید بر زخمهای دل... کجا بودید تا با ما بخندید و شادباش گویِ شادیهایمان باشید تا لبخندهایمان را با وجود باارزشتان قسمت کنیم؟ کجا بودید تا به امروز که جویای حالمان باشید؟ که هزار رفتمان را با یک آمدتان، پاسخگو شوید تا دلخوش کنیم به بودنتان، هر چند یک به هزار ما!

خسته ام می کند نصایح تکراری ناصحان روزافزون این روزها، که علامت سوالی بزرگ بر تمام هستیم کشیده اند، و با هر کلامی روحم را میخراشند. خسته ام از خوابگذاری و پیشگوییهایتان، که تنها خط رسمش ، ترسیمی است تلخ از تنهایی و جدایی و خیانت و بی مهری و ... قلبم را به درد می آورد حرفهایتان، که زن را جزئی از مایملک مرد تصویر می کند که شاید با رفتن ازین دیار سند به گونه ای دیگر رقم خورد. دلم را به درد می آورد حرفهای فوق مردانه تان... بیچاره زنانی که به اسارت افکار تغییرناپذیر شما درآمده اند که نجواهای تلخشان را بارها و بارها شنیده ایم و سنگ صبورشان شده ایم و همراهشان اشک ریخته ایم... حق با شماست، اینجا همه چیز در اختیار شماست و شما مالکان بی قید و شرطید! خوشتان باشد!

اما دل نگران ما نباشید و خوش باشید به داراییهایتان... ما را همان سر جنباندنتان بس، نه، از سرمان هم زیاد است.  هر جا که باشیم ما همانیم که هستیم که بودیم... شما دل نگران نباشید.

پ.ن. اینجا هم از خاطرات بارانی مینویسیم.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۸ساعت 13:18 توسط بهــار| |

هنوز گیجم. سرم درد می کند. حرفها در سرم میچرخند و میچرخند و دور میگیرند و میروند مثل همه این روزها. شب از نیمه گذشته و بیخوابی میهمان ناخواندهء امشبم شده. صفحات وب را ورق میزنم و تلخ میشوم و تلخ.... بوی تند ویسکی می آید جامها خالی اند و من تبدار... نوشتان باد... نه من فوولم... صدای نفسهایت در سکوت شب می پیچد... تو هم انگار... این شبها چه سردند... دلتنگت هستم... یادم باشد فردا به دانشگاه زنگ بزنم... یکی کولر را خاموش کند... دلتنگ همه تان هستم... چمدان هم بخرم...  چه فصلی از سال است؟ ... چراغی روشن شد... سردم است... باز هم صبح شده ... یادم باشد قبل از دیلیت کردن فایلها دی وی دیها را چک کنم... روزهایم گمشده اند... کاش اینجا بودی... دیروز یکی یکی ورقهای دفتر خاطراتم را کندم و همه حرفها را...  همه فایلها را هم چک کنم که منتقل شده باشند... تو چه پر هیاهو میخوابی... کارتن هم باید بگیریم...ذهنم خالی شده از خاطرات...  هنوز سرم درد می کند... دیروز غوغایی بود، نه، مردم نبودند... دستمالم کو؟... نم نمک بارها را ببندیم...  مردم سیاه و سفید شده اند... پدری بود و پسری... جام تو خالی بود... سبز یا ...، چه فرقی می کند که با چی سرم را ببندم ...باید اینجا باشی... چقدر از ظرفهای تلنبار شده بیزارم... و همینطور از دندانپزشکی رفتن... چه شد پس این کولر؟ ... روزها همچنان خاکستری... کاش زودتر مدرکم آماده میشد... باز هم تلنباری از کارها... هنوز کسی برای اجاره خانه هم نیامده... امان ازین تنبلی... سرت را بدزد صدای هواپیما می آید... کسی صدایم را نشنید؟... دلار هم گرانتر شده... هیسسس آرامتر... باید خانه را بار کنم در کارتن... شما هم ساقی خود باشید... هنوز تصویر موتورسواران در ذهن یخزده ام میچرخد... روز شده... شاید روزی برگردم...  به کجا میرفتند؟ و چه شتابان... کاش خوابم بگیرد... هنوز گیجم... سرم درد می کند....

 

پ.ن من حالم خوبه 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 6:27 توسط بهــار| |

Design By : Night Melody