وسوسهء قمـــار

 شالم رو رو سرم انداختم و آمادهء رسیدن شدم، هیچی مثل بار قبل نبود، حتا دلم هم تاپ و توپ نمیکرد،  اگه به سنگدلی متهمم نمی کنید باید بگم دلم هم تنگ نشده بود که هیچ تازه یه جورایی دلم هم اونجا مونده بود میون همه تموم و ناتموم ها.  بار سفر سورپرایزی بستن بهتر از این نمیشه که ! حالا رسیده بودم  خواب هم نبود با همه بالا پایین کردنها و جون ما به لب رسوندنهاش بالاخره هواپیما نشست و منم و خونه... گرم و گرم و گرم و مثل همیشه حاکستری بدون یه تیکه ابر یا آبی آسمونی... همه چیز مثل همیشه، بی هیچ تغییر و نوآوری....

دو هفته گذشته و من همچنان دلتنگ! اینجا یا اونجا چه فرقی می کنه، دل که این حرفها سرش نمیشه میخواد که بگیره پی بهونه می گرده حالا هر جا ! مریضداری که تموم شد نشستم خونه و حس تکون خوردن هم ندارم. گرما هم شده مزید علت که منِ تنبل رو تنبلتر کنه. برعکس پارسال دلم نه خرید میخواد نه مهمونی و نه حتا نون خامه ای! آها به جز خیارشور! 

درسهام شروع شده و اینترنت ذغالی هم دقم میده، بدعادت شدم، من که با دایال آپ همیشه میومدم نت و پای ثابت نت گردی بودم حالا حوصله ام نمیشه که حتا با ای دی اس ال به کارام برسم و زود بی حوصله میشم و بی خیال همه چی... آدمم اینقدر بی جنبه!!!

مسافر که باشی زندگی رو مثل یه خواب میبینی، اینجا که هستم چقدر اونور مثل یه رویاست با همه لطافت هوا و آبی ذریا و آسمون و زمستون سرسبز. تنها صدای دلتنگ یه دوسته که رنگ واقعی به این رویا میده.

مهاجر که باشی همیشه در هوسی، مثلا اونجا که هستی دلت گرمای تیرماه اینجا رو میخواد و تو گرمای تابستون هوای برفی دی ماه به خیالت میزنه... مخصوصا اگه فصلها برعکس هم باشن. حالا اینجا گرمای تیرماهی رو دارم  اما له له میزنم برای هوای زمستونی ملبورن با همه سوز و سرماش!!!

خلاصه اینکه این روزها  خونه ام!  نسشتم ور دل مامانی و از جام هم تکون نمیخورم، میخورم و میخوابم و گاهی هم غر میزنم تا وقتی که رفتم حس نکنه همچین تحفه ای رو از دست داده!


نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:48 توسط بهــار| |

Design By : Night Melody