وسوسهء قمـــار

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۸ساعت 14:45 توسط بهــار| |

همیشه توی لحظه ای که هرگز فکرشم نمی کنی، همهء انتظارت به پایان میرسه. اون زمانی که همه چی سیاه شده و توی تاریکی  مطلق قدم برمیداری، همون وقتی که همهء خوشبینی هات جای خودش رو به بدبینی صرف داده و همهء امیدت از دست رفته. همون وقتی که دل چرکین از همه جا و همه چی، شک تمام وجودت رو پر کرده. همون لحظه که نیازش توی همهء هستی تو ریشه دوانده. درست همون لحظه، روزنه ای از روشنایی به روت باز میشه. احساس خوبیه. لبریزمیشی از حسی ناب که هیچ وقت تنها نیستی، که همیشه کنارت خواهد بود و قلبت دوباره پر میشه از او.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:14 توسط بهــار| |

از آن هیاهوی چند روزه خیلی خبری نیست، ازفریاد و دود و آتش و اشک آور و...  هم کمتر. شهرمان تنها جای نیروهایشان شده که خیابان به خیابان ایست بازرسی راه انداخته اند. یک لاین خیابانها را بسته اند و با چهره ای مخوف باتوم هایشان را در هوا میچرخانند، خنده های چندش آور نثارمان می کنند و خط به خط درون ماشینها را با نگاهی پلید میگردند و اجازهء عبور صادر می کنند. تنها هدفشان تقدیم کردن ترس و دلهره است به قلبهای ما با چاشنی نفرت. اما فراموش کرده اند که ما فرزندان ترسیم. ما کودکیمان پر شده از ترس.  ترسی آمیخته با خشم.

اولین خاطرهء روشن کودکیم با ترس عجین شده. کودکی سه ساله بودم که آرامش خواب شیرینم را هیاهویی ترسناک بر هم زد. سال 59 بود 31 شهریور، بمباران فرودگاه مهرآباد و به همراهش گریه های مادر و سراسیمگی های پدر و فرو ریختن خاطر آرام من، همراه با ویرانی مامن امنیتم. و بعد از آن همه روزهایمان پر شد از ترس و دلهره و جنگ و شهید و مجروح و بمباران و موشک و آژیر قرمز و سفید و پناهگاه و صدام و الموت و مرگ و مرگ و ...  بازیهایمان شدند جبهه بازی و قلکمان نارنجک و تانک. همه تخیلمان پر بود ازین که اگر نارنجکی به دستمان بیفتد در 5 ثانیه چگونه پرتابش کنیم و بمب عروسکی چیست؟ و صدام که همیشه در نزدیکیمان بود و ترسی از اینکه مبادا روزی هم ما را به کام گلوله اش بگیرد. جنگ هم تمام شد، اما ترس ما تمام نشد. که از خدا و جهنم و آتش هم تا توانستیم، ترسیدیم. بزرگتر شدیم اما همچنان ترس همراه اولمان بود. از مدیر مدرسه و ناظم و مامور مخفی و گشتهای ارشاد و بسیج و ... که همه نوجوانی و جوانیمان را هم با ترس عجین کرد و بعد هم " هیس" شد حرف باتجربه هایمان، مبادا حرفی بزنیم که به قانونشان بربخورد و ترس از ایمانمان که مبادا بر باد رود، مبادا که سنگ شویم و ....

همهء این ترسها با خشمی همراه بود که همیشه و همیشه فرو خوردیم و دم بر نیاوردیم و در اندرونی ترین بخش "من" جای دادیم. و شدیم سرکوبگران این حجم انبوه خشم که امروز ذره ذره در وجودمان جوانه میزند و سر برون می آورد. نوبرانه هایش امروز در خیابانهای شهر فریاد سر دادند. اما هنوز وقت ثمر دادن آن نرسیده. شاید چند صباحی هم به کام نذیرانمان باشد اما ....

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۸۸ساعت 10:53 توسط بهــار| |

Design By : Night Melody