وسوسهء قمـــار
اولین خاطرهء روشن کودکیم با ترس عجین شده. کودکی سه ساله بودم که آرامش خواب شیرینم را هیاهویی ترسناک بر هم زد. سال 59 بود 31 شهریور، بمباران فرودگاه مهرآباد و به همراهش گریه های مادر و سراسیمگی های پدر و فرو ریختن خاطر آرام من، همراه با ویرانی مامن امنیتم. و بعد از آن همه روزهایمان پر شد از ترس و دلهره و جنگ و شهید و مجروح و بمباران و موشک و آژیر قرمز و سفید و پناهگاه و صدام و الموت و مرگ و مرگ و ... بازیهایمان شدند جبهه بازی و قلکمان نارنجک و تانک. همه تخیلمان پر بود ازین که اگر نارنجکی به دستمان بیفتد در 5 ثانیه چگونه پرتابش کنیم و بمب عروسکی چیست؟ و صدام که همیشه در نزدیکیمان بود و ترسی از اینکه مبادا روزی هم ما را به کام گلوله اش بگیرد. جنگ هم تمام شد، اما ترس ما تمام نشد. که از خدا و جهنم و آتش هم تا توانستیم، ترسیدیم. بزرگتر شدیم اما همچنان ترس همراه اولمان بود. از مدیر مدرسه و ناظم و مامور مخفی و گشتهای ارشاد و بسیج و ... که همه نوجوانی و جوانیمان را هم با ترس عجین کرد و بعد هم " هیس" شد حرف باتجربه هایمان، مبادا حرفی بزنیم که به قانونشان بربخورد و ترس از ایمانمان که مبادا بر باد رود، مبادا که سنگ شویم و ....
همهء این ترسها با خشمی همراه بود که همیشه و همیشه فرو خوردیم و دم بر نیاوردیم و در اندرونی ترین بخش "من" جای دادیم. و شدیم سرکوبگران این حجم انبوه خشم که امروز ذره ذره در وجودمان جوانه میزند و سر برون می آورد. نوبرانه هایش امروز در خیابانهای شهر فریاد سر دادند. اما هنوز وقت ثمر دادن آن نرسیده. شاید چند صباحی هم به کام نذیرانمان باشد اما ....
| Design By : Night Melody |