وسوسهء قمـــار
من چه شاگرد تنبلی بودم ، از آنچه که هی گفتی و گفتی و گفتی، هیچ نیاموختم. اما هر کلامت آتشی زد به تمام هستیم و مرا ذره ذره سوزاند، که من بد بودم یا تو بد گفتی؟ و این تعارض که همواره با من و در فکرم ریشه می گیرد. تلاش می کنم تا بسوزانمش و تو باز هم به گاهِ غفلتم آبیاری می کنی اش و تا به لحظهء آرامش نزدیک می شوم ناگاه می بینم، ریشه گرفت است هجومی از بد و خوب تو.
آهای معلم بد... بگذار آرام شوم به آنچه باور دارم، که این شاگرد بی استعداد تو هیچ نخواهد آموخت و تنها ذره ذره دلش به درد خواهد آمد ازین همه نا همگونی. بگذار آرام بگیرم به باورهایم، که رنگهای من حرفی برای گفتن ندارند و این منم که به آنها معنا می دهم. در مقابل تو که رنگها تغییردهندهء عنصر وجودیت هستند و تعبیری از بد و خوب که نمیدانم نزد کدام استاد آموخته ای که اینچنین به آن ایمان آورده ای.
من هنوز مبهوت اینم که از میان همه بهشتهای موعود تو، چرا جهنمت را برگزیده ام. گناه از که بود؟؟ تو بگو با من... تو بگو که چرا حرفهای تو در گوشم چون یاسینی شد، برای خر؟ گناه از که بود؟ از تو یا من؟ تو بد گفتی یا که من خر بودم؟ اما نه... بگذار طبق باورهایم دنبال مقصر نگردم. که نه در تو تقصیری هست و نه در من. اما این من، منی جدا از انچه هست که تو میخواستی. امروز در تضادم با آنچه که آموختی ام و آنچه که مرا به سوی خود می کِشد. جنگ سختی است اینجا که شاید تو در افروختنش بی نقش نباشی. جنگی که میان من ِ من است با من ِ تو.
ایمانت را با خود داشته باش و آرام گیر با آن. اما... رها کن مرا... که دیگر به بهشت تو نخواهم رسید. نگاه کن... من هم بهشتی دارم در قلبم ... ببین... زیباست آنچه که به تصویر می کشم در آن. تو هم دلخوش باش به آن... و... رها کن مرا.
اول از ابراز عشقش بگم البته این ماجرا حدودا برای دو سال پیشه
باران: مامــــی؟؟
من: جانم؟
باران: کاش من گل رو پیرهنت بودم
من: هــا؟؟!... چرا عزیـــــــزم؟؟
باران: آخه همیشه چسبیده به قلبت (راستش یه جورایی یاد متلکهای دوره دبیرستان افتادم
. کاش من کلاسورت بودم و این حرفها..)
و عشق و علاقه اش به حیوانات
یه مشکلی که همیشه با باران داریم شونه کردن موهاشه. یه روز بهش گفتم اگه نذاری موهاتو شونه کنم شیپیشا میان و تو موهات لونه می کنن. چند روزی گذشت
من: بیا موهاتو شونه کنم، خوشکل بشی، ملوس بشی، بشی مثل عروسک( ریتمیک بخوانید)
باران: نه مامان دیگه شیپیشا اومدن اینجا لونه کردن.اینجا شده خونه اونها.مامان گلم تو دوست داری یکی بیاد خونه ات رو خراب کنه؟؟
من: هــا
؟؟!! نه اصلا دوست ندارم
.
یه روز هم نشسته بود و کیک میخورد و با خیال راحت نصفشو میریخت زمین. تو جواب اعتراض من با هیجان زیاد و ذوق زده گفت: مامـــــی ما تو خونمون مورچه داریم... میخوام بریزم بیان ببرن بخورن
ـ چرا مرغ میپزی؟؟ آخه گناه ندارن حیوونکی ها؟؟... مامـــی؟ چرا آدما جوجه ها رو بزرگ می کنن و بعد گوشتشون می کنن؟؟ نگه دارن براشون تخم کنه... چقدر آدما بنجنسن(بد جنس)!
ماجرای دیگه ای که همیشه با هم داریم انتقادهاشه
اولین ماجرا حدودا دو سال پیش بود که تازه تازه جمله ها رو کامل بیان می کرد. یه روز که خیلی سرگرم کاری بودم هی تو دست و پام میچرخید و سوالهای جورواجور میپرسید. من هم اصلا حواسم بهش نبود و هر سوالی که میپرسید با یه نمیدونم یا یه جواب بله و نه و چشم بی ربط تموم می کردم. که بالاخره حوصله اش سر رفت و با عصبانیت لبهاشو برچید و گفت: من اصلا مامان نفهم دوست نداشتم....
باران: مامی بعضی از آدم بزرگا خیلی کاراشون مسخره است. من: چرا مامان؟ مگه چیکار می کنن؟
باران: یه بچه که می بینن فوری زبونشونو در میارن بیرون. فکر می کنن خیلی بامزه ان اما اصلنم نیستن. تــازه شم، من میدونم همینا اگه بچه شون زبونشو در بیاره دعواشون میکنن و می گن زشته نکن.
باران: چرا بعضی آدم بزرگا دوست دارن جیغ بچه ها رو در بیارن؟؟ هرچی بچه ها میگن اونا برعکسشو میگن
_ مامان گلم یه جوری به من جواب بده که من بفهمم چی میگی. نکنه فکر می کنی تو کلاست داری توضیح میدی؟؟!! باید با هر کسی مثل خودش حرف بزنی یه جوری که بفهمه چی میگی. با بچه ها هم مثل خودشون
و ...
آره داشتم می گفتم. یکی از این صفحه ها داشتم. پر از حسهای مختلف. پر از نوشته های جورواجور که یه لحظه به ذهنم میرسید. پر از حرفهایی که نیمه کاره مونده بودن، پر از"من"، که امروز به یه چشم به هم زدن نه به یه قطع و وصل برق پرید و رفت... هیچ کاری هم برای احیاش نتونستم تا به حال انجام بدم... حرفهامو گم کردم... خیلی دلتنگم... دلتنگ حرفهای گمشده
...
راستی شما راهی سراغ ندارین که برگردونمشون؟
غروب دل انگیز یک روز زیبای اردیبهشتی، باز باران سر دادیم با ترانه . خوب یادم هست لحظه های کشدار انتظار را تا رسیدن به بوسه ای از باران... و تو باران شدی... تو باران شدی تا در هجوم کویری ترین لحظه های زندگی، طراوت نثارمان کنی. باران شدی تا بهارم در تو رنگ بگیرد، تا ....
و بعد از پنج سال دوباره میخوانم
باز باران با هوس لحظه ای آغوش، با عطش بوسه ای تبدار . باز باران با عشق بی نظیر مادری. باز باران با طنین دلنشین "مامان". باز باران هدیه ای از خدا برای من، برای ما. باز باران...
فرشته کوچولوی من تولدت مبارک![]()
![]()
از غروب مگریز. نظاره کن و با تمام وجود آن را مزمزه کن تا حس کنی تلخی پایانی را که در پی هر آغازی هست. چه سخت است نگه داشتن یک دوستی ارتجاعی. هر چه تلاش می کنی تا نقطهء وصال بکشانیش در اولین لحظهء رهایی به چشم بر هم زدنی، می جهد و بال می گیرد، سوی خود شدن و تو می مانی و تلاشی بی نتیجه و بیقراری....
بگذار بمیرد این رابطه، بی اصرار بر دوام. که رفتنی نخواهد ماند. بگذار تا فرو ریزد، قصر یخی که طی سالیان ساختی که هرگز مامن گرمی نخواهد بود. تنها هوش دار که مبادا بر سرت آوار شود. مبادا که زیر ویرانه هایش به سیاهی بنشینی... پیش از آوارش بگذر و بگریز. در پی راه خود رو که اینجا همراهی نیست....
از غروب مگریز... صبر کن ...نظاره کن... طلوع نزدیک است.همرنگی ، آره یا نه؟

"خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" نظر شما چیه؟

چشمانتان چشمه زلال ... پاک و بی ریا
خیره نگاه می کنید... در عمق این نگاه
حسرتی از رنگ و لعاب .... حسرت نقاب
قهقهه سر می دهید... بی ناز
اما سرشار از نیاز
در پس هر خنده هجوم تلخ آه ... آتشین و داغ
با گیسوانی رها در باد
گونه هایی به سرخی شراب
لبریزید از می ناب... اما
خمار این نقاب...
| Design By : Night Melody |