وسوسهء قمـــار

دلم میخواد ...آی دلم میخواد... وآآآآآآآآی دلم میخواد...

امان از این دل. می بینی اسیر این دلیم انگار. همه چیو خراب می کنه لاکردار. همیشه کارش این بوده ها! تا میای یه لحظه، همه چیو از فکرت بیرون کنی و خوش باشی با هر چه هست و هر چه که نیست. همین که میخوای بگی، خدایا برای داده ات شکر و برای نداده ات هم ، این دل دیوونه یکدفعه قد علم میکنه و چنان حالی ازت میگیره که دیگه هیچی به زبونت نمیاد، چه برسه به شکر... حالا نه به این شوری هم که من میگما، همچین بفهمی، نفهمی، تُک زبونی یه شکری میگیم. اما اون تهِ تهِ تهِ دل که بری، می بینی اووووووووووف چه بلواییه. خواسته هان که دارن از سر و کول هم بالا میرن. بعد ماییم و یه عـــــــالمه خواهش و تمنا که همشون رودلمون باد کردن. بعد هــــــی به درو دیوار میزنیم و به زمین و زمان بیراه می گیم تا به یکی از اونا برسیم. حالا وقتی رسیدیم اگه این دله دست از سر ما برداره بازم حرفی... تازه رسیده و نرسیده به یکی از این خرده فرمایشهاش، زده میشه بد مصب، تازه میفهمه ای بابا، اونی که میخواسته اصلا این نبوده... بعد دوباره بازی از سر. حالا هــــــــی برو تا پیدا کنی که چی چی میخواسته. واه واه واه خدا به دور، بد ویار تر از این دل انگار خودشه. به هیچ کیش و آیینی هم نیست ناکس، وقتی خواست، نمیشه و نمیتونم تو کَتـِش نمیره که نمیره، فقط و فقط میخواد. حالا اگه شد که ایول تا چند صباحی حالشو میبره. اگه هم نشد واسه همیشه میشه یه عقدهء وا نشده. که راه و بیراه خودشو تلپی میندازه وسط افکارمون و هـــی زندگی رو کوفت می کنه.

بعـــــله ، امان از این دل که را به را، ناز می کنه. یه روزی میگیره و یه روز دیگه تنگ میشه، یه وقتی بیقرار میشه و وقت دیگه چرکین میشه، یه روز شور میزنه و یه روز دیگه ماهور ... خلاصه یه افسار گرفته دستش و گاهیم سرکشانه رم میکنه و برای خودش میتازه و بالاجبار به دنبال خودش می کشوندت. اما دروغ چرا! گاهی از این سرکشیاش، حســـــابی خوش خوشانت میشه و دلت قنج میره. دوست داری فارغ از هر چی، چشم به همه دنیا ببندی و تنها دَم ِ دل رو ببینی و حالشو ببری.

آره جونم این دل هم عالمی داره واسه خودش. دارم فکر می کنم که افسار دل دست منه! یا این دله که به من امون نمیده؟ 

حالا هم آی دلم میخـــــواد....

 پ ن. آخیششش بالاخره درست شد. داشتم خفه میشدم ها!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۸ساعت 18:21 توسط بهــار| |

کسی میتونه بگه که چرا سایت بلاگفا برای من بدون فیل تر شکن باز نمیشه؟؟ همینطور قسمت کامنتها چرا errorمیده؟ اگه راه حلی به نظرتون میرسه ممنون میشم بهم بگید
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۸ساعت 10:57 توسط بهــار| |

 عید هم آمد و تعطیلات هم گذشت و سیزده هم بدر شد و هر که هر جا بود هم بر سر روزمرگیهای خود برگشت، اما این حس نوشتن من برنگشت که برنگشت. هر بار که صفحه ای باز کردم تا خطی بنویسم یاد  زنگ انشا افتادم و موضوع همیشه تکراریِ تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ و به رسم آن روزها حتی خطی هم ننوشتم.

زنگ انشا ... هه هه هه ... یادش به خیر چه جفنگیاتی مینوشتیم و میخوندیم. یه پنج شیش خطی مثلا مقدمه، هر چه سلام و درود  بلد بودیم نثار روح  این و روان اون می کردیم و صفحه سیاه میکردیم. مربوط یا نامربوط ، اصلا مهم نبود. فقط طوطی وار مینوشتیم و خط پر میکردیم. بعد هم یه چند خطی کلیشه ای، درمورد موضوعات تکراری قلم می زدیم و در آخر هم نتیجه گیری بلند بالایی از این نوشتهء پر بار می کردیم. همیشه مثل همیشه، بی هیچ خلاقیت و تفکری. هر چه فکر می کنم یادم نمیاد که دقیقا چی مینوشتم ... آآآ... کاش یکی از این دفتر انشاهامو نگه میداشتم و دوباره میخوندم( آیکون افسوس).

 خلاصه نوروز 88 هم به سرعت برق و باد گذشت. دو روزی به مهمان بازی و باقی هم در جاده ها. باز  هم به رسم هر ساله بعد از کلی دل دل کردن بیهوده، کوله بار بستیم و راهی سفر شدیم  و همراه جاده ها رفتیم و رفتیم و رفتیم و خود را به طبیعت بکر و زیبا سپردیم و ریه ها از هوای پاک لبریز کردیم و چشمهای حریصمان را با سرخ و سبز و زرد طبیعت سیر کردیم و  چشم دوختیم بر آسمان آبی ِ آبی، تا آنجا که ماهها خاطرش در خاطرمان ماندگار شود. گوشهایمان را به هر چه هیاهوی شهر شلوغمان بود بستیم و سکوت دشتها را زمزمه کردیم و ....

هر چه از ترس و دلهره در وجودمان باقی مانده بود را قی کردیم و آرامش را در آغوش کشیدیم و آرام آرام چشم بر هم گذاشتیم و دمی آسودیم و آسودیم... تا باز هم به اینجا رسیدیم. اینک تنها رویایی زیبا را لحظه به لحظه مزمزه می کنیم تا رویایی دیگر.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 9:50 توسط بهــار| |

Design By : Night Melody