وسوسهء قمـــار
بعد دو ساعت رسیدیم به فرودگاه دوحه، هوای گرم و شرجی شبانهء قطر با بوی دود اتوبوسی که منتظر مسافرا بود آمیخته شده بود و همه لذت پیاده شدن رو آنی ازم گرفت. فرودگاه برخلاف فرودگاه ابوظبی خیلی کوچیک بود و شلووووغ، آدمو یاد ترمینالهای قدیم مینداخت. مردم صف کشیده بودن برای خرید. حسودیم شد که قطر یه وجب جا و اینقدر مسافر!!! اونوقت ما نشستیم و با اون اقتصاد مریضمون هــی می بالیم به خودمون و نفت نووش می کنیم.
یه ساعتی رو اونجا گذروندیم و سوار هواپیما شدیم. صندلیهاش زیرپایی نداشت و حالمو گرفت، خستگی اما خیلی بهم مجال نداد، به سختی خودمو نگهداشتم تا بپره و بعد یه مسکن انداختم بالا و پتوی کوچولو روپیچیدم دورم و خوابیدم، هر از گاهی به درد زانوم بیدار می شدم و خودمو جابجا می کردم و دوباره مست خواب می شدم. یه بار هم با شدت تکونها بیدار شدم اما همه خواب بودن حتا مهماندارها هم نبودن انگار که داشت مسیر عوض میکرد خیلی حس بدی بود هر طرف نگاه کردم هیچکی بیدار نبود، سعی کردم بیخیال شم و دوباره خوابیدم. فکر کنم یه 8-7 ساعتی شد که خوابیدم و این واسه من خیلی عالی بود. بعد بیدار شدم و دو سه تایی فیلم نگاه کردم و غذا خوردم تا یکدفعه تتتتق محکم به زمین خورد و غافلگیرمون کرد و فهمیدیم که فرود اومدیم و بعد از چند تا تکون محکم ایستاد و قلبمونو که تو دهنمون اومده بود رو با خیال راحت قورت دادیم و نفس عمیقی کشیدیم و یه تشکر جانانه هم از خدا.
همین که گوشی رو روشن کردم داداشی قربونش بشم زنگ زد، میدونم که نگران بود اما حس خیلی خوبی بهم داد. بعدش هم یکی از دوستای اینجا اس ام اسش رسید و بعدش هم زنگ زد و پشت سرش مامانی و بعدش دوباره یکی از دوستان_ دمش گرم _ اومده بود دنبالمون. پیاده شدیم، باید یه سری فرم ورودی پر می کردیم همه صندلیها پر بود و ما هم خسته ولو شدیم کف فرودگاه. یادم افتاد که اینجا زمین نشستن خیلی هم کار عجیبی نیست حتا خیلی وقتها تو ایستگاه اتوبوس و مترو و .. خیلی راحت مردم رو زمین میشینن که اوایل برام عجیب بود. تمیزی و آرامش فرودگاه حس خوبی بهم داد، فرمها که پر شد رفتیم تحویل بار و چک پاسپورتها و بعد هم چمدونها. خوراکی هایی که با خودمون داشتیم یه خورده نگرانم کرده بود دوست نداشتم هیچکدوم رو از دست بدم. همه خوراکیها رو توی یه چمدون ریخته بودم که دیگه معطل نشیم، آفیسر یه خانم هندی بود که با توجه به شناختی که از هندیا داشتم نگرانیم بیشتر شد که جای هیچ فرجه ای تخواهد بود. چمدون خوراکیها رو خواست که باز کنیم تا نگاه کنه. جلو میزش هم چند شیشه عسل چیده بود که معلوم بود از مسافرای قبلی مونده. یکی یکی خوراکیها رو در آوردم و نگاه کرد و چون بسته بندی بودن برگردوند و هیچی نگفت تا چشمش خورد به ظرف عسل که این چیه و باز کرد و گفت این توش حشره هست و نمیشه ببرید و همونجا انداخت تو سطل و خیالش راحت شد و گفت میتونین برید. رفتیم بیرون ورودی شلوغ بود و مردم با دسته های گل صف کشیده بودن گفتم اوه چه استقبال گرمی ببین چقدر آدم اومده دنبالمون و سه تایی خندیدیم که چشممون افتاد به دوست عزیز و خوشحالتر شدیم. از فرودگاه که اومدیم بیرون حدودا نیمه شب بود و هوا خنک، تا اونجا که میتونستم نفس کشیدم و نفس کشیدم و نفس، بازم حسودیم شد که چرا اونجا حتا از یه تنفس هم بی بهره ایم !
رسیدیم و رفتم خونه خاله، خابالو اومد جلو در و ماچ و موچ و کلید رو ازش گرفتم و بدو رفتم خونه، حفاظ رو که باز کردم دیدم یه welcome home برامون زده رو در. رفتیم داخل، خونه تمیز بود و عطر گلهای مختلف پیچیده بود، روی میزها پر بود از گلهای رنگارنگ و شیرینی و کیک و میوه و یه یادداشت از طرف خاله. روی تخت باران با پازلهای الفابت یه welcome دیگه نوشته بود و یخچال پر بود از هر چی که ممکنه لازممون باشه. همه چی مثل یه رویا بود برام. فرشتهء من یه بار دیگه قلبم رو فشرد و بهم یاد میداد که چقدر میشه تاثیرگذار بود. دوستی را به زیباترین شکل برام معتا کرد و دوباره برام یادآور شد که برای دوستی لازم نیست حما همخون بود. خواستیم بریم خونه اش که چراغهاش خاموش بود و در نزده برگشتیم و بعد از چند دقیقه صدای زنگ در اومد و خاله خودش با یه فلاسک چایی اومد، نمیدونستم چجوری ازش تشکر کنم. نشستیم به حرف و چایی و کیک و شام .... صبح هم ساعت 11 بیدار شدم رفتم تو باغچه چرخیدمو لیمو چیدمو آب و لیموی اول صبحم رو دوباره با لیموی تازهء حیاط درست کردم و با آرامش تموم مزه مزه کردم. بعد هم سروصدا راه انداختم تا بتونم بچه ها رو بیدار کنم که نا موفق بودم.
امانتیا رو دادم و خیالم راحت شد. سیستم خوابمون شدیدا بهم خورده بود که برام بی سابقه بود جوری بود که حتا غذا خوردنی احساس می کردم نیمه شب دارم غذا میخورم و هلاک خواب بودم! که از امروز بهتر شدیم. به ملیندا زنگ زدم برا دوره کاراموزی، نبود حالا قراره که فردا زنگ بزنه. تحقیقم رو شروع کردم و باهاش کلنجار میرم و تا ده روز دیگه باید تحویل بدم. باران هم رفت مدرسه ، دو روزه داره با خودش هی زمزمه می کنهhome sweet home! و مثل سالهای قبل بیتابی هم نمی کنه، فردا پس فردا هم نمایش دارن و خوشحاله که به موقع رسیده. خلاصه که زندگی همچنان جریان داره....
پ.ن ببخشید انگار خیلی طولانی شده.
آنجا ساعت بیداری شده و من خواب آلوده به فکر فردا و فرداها ، بعد نیمه شب را رج میزنم. هوار کارهای ناتمام ارمغانی جز مسمومیت فکرم نداشته و تنبلی بهانه اش را پیدا کرده و چنبره زده به روی همه رفتنها. کتابهای نیمه تمام که تنها حاملشان بودم ، زمان موعد فرستادن تحقیق که فردا به سر میرسد مبهوتترم می کند دور خودم میچرخم و باز هم بهانه ای میبافم تا مفری باشد تا رسیدن به رهایی!
باز هم لحظهء رفتن رسیده، چمدانها را باید بست و دل به آسمان سپرد. باز هم پرواز، با همه لذت لحظهء کنده شدن و هیجان فرود آمدن و کسالت 15 ساعت در هوا معلق بودن، فیلم و خواب و خور و باز هم فیلم و حسرت خواب. شاید مثل زندگی !!
به خانه بر میگردم! کاش زودتر کارهای ناتمومم سروسامون بگیرن تا آروم بگیرم.
| Design By : Night Melody |