همیشه توی لحظه ای که هرگز فکرشم نمی کنی، همهء انتظارت به پایان میرسه. اون زمانی که همه چی سیاه شده و توی تاریکی مطلق قدم برمیداری، همون وقتی که همهء خوشبینی هات جای خودش رو به بدبینی صرف داده و همهء امیدت از دست رفته. همون وقتی که دل چرکین از همه جا و همه چی، شک تمام وجودت رو پر کرده. همون لحظه که نیازش توی همهء هستی تو ریشه دوانده. درست همون لحظه، روزنه ای از روشنایی به روت باز میشه. احساس خوبیه. لبریزمیشی از حسی ناب که هیچ وقت تنها نیستی، که همیشه کنارت خواهد بود و قلبت دوباره پر میشه از او.
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:14  توسط بهــار
|

