تبليغاتX
وسوسهء قمـــار


رها کن مرا... بگذار تا با همین خوب و بدهایی که دارم بمانم... بگذار آرام بگیرم. سالهاست  در تعارضم با آنچه  که گفتی، آنچه که دیدم، آنچه که شناختم و آنچه که شدم. رها کن مرا... بگذار در ایمان خود فرو روم که باورهایم چیز دیگریست، جدا از آنچه که سالها آموختی مرا.

 من چه شاگرد تنبلی بودم ، از آنچه که هی گفتی و گفتی و گفتی، هیچ نیاموختم. اما هر کلامت آتشی زد به تمام هستیم و مرا ذره ذره سوزاند، که من بد بودم یا تو بد گفتی؟ و این تعارض که همواره با من و در فکرم ریشه می گیرد. تلاش می کنم تا بسوزانمش و تو باز هم به گاهِ غفلتم آبیاری می کنی اش و تا به لحظهء آرامش نزدیک می شوم ناگاه می بینم، ریشه گرفت است هجومی از بد و خوب تو.

آهای معلم بد... بگذار آرام شوم به آنچه باور دارم، که این شاگرد بی استعداد تو هیچ نخواهد آموخت و تنها ذره ذره دلش به درد خواهد آمد ازین همه نا همگونی. بگذار آرام بگیرم به باورهایم، که رنگهای من حرفی برای گفتن ندارند و این منم که به آنها معنا می دهم. در مقابل تو که رنگها تغییردهندهء عنصر وجودیت هستند و تعبیری از بد و خوب که نمیدانم نزد کدام استاد آموخته ای که اینچنین به آن ایمان آورده ای.

من هنوز مبهوت اینم که از میان همه بهشتهای موعود تو، چرا جهنمت را برگزیده ام. گناه از که بود؟؟ تو بگو با من... تو بگو که چرا حرفهای تو در گوشم چون یاسینی شد، برای خر؟ گناه از که بود؟ از تو یا من؟ تو بد گفتی یا  که من خر بودم؟ اما نه...  بگذار طبق باورهایم دنبال مقصر نگردم. که نه در تو تقصیری هست و نه در من. اما این من، منی جدا از انچه هست که تو میخواستی.  امروز در تضادم با آنچه که آموختی ام و آنچه که مرا به سوی خود می کِشد. جنگ سختی است اینجا که شاید تو در افروختنش بی نقش نباشی. جنگی که میان من ِ من  است با من ِ تو. 

 ایمانت را با خود داشته باش و آرام گیر با آن. اما... رها کن مرا... که دیگر به بهشت تو نخواهم رسید. نگاه کن... من هم بهشتی دارم در قلبم ... ببین... زیباست آنچه که به تصویر می کشم در آن. تو هم دلخوش باش به آن... و... رها کن مرا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:59  توسط بهــار  | 



Free counter and web stats