تبليغاتX
وسوسهء قمـــار
وسوسهء قمـــار

نیامده بودم تا بنویسم. اما سکوت و تنهایی وسوسه ام کرد.

از بیرون که برگردی خونه و ببینی هیچ کس نیست. اونوقت ترجیح میدی شامت را به همراه پرنسس بخوری. یه خلوت دو نفره با سکوتی دلنشین و شامی گرم و دلچسب.

سرت رو که میچرخونی تا شارژر پرنسس رو به برق بزنی یه عنکبوت زل میزنه تو چشمات. نگاش می کنی، نگات می کنه. لبخند میزنی و سرت رو میگردونی. دلت نمیخواد تو این لحظه بکشیش. میاد میشینه تو ذهنت و باهاش حرف میزنی. "هـــی تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه من عصری اینجاها رو طی نکشیده بودم؟؟"  جوابش جز سکوتی دلنشین چیزی نیست. فکر ازش می گیری و غرق در افکار خودت چرخی تو نت میزنی و به  خلوتت با پرنسس ادامه میدی. ذره ذرهء این آرامش را می بلعی و عنکبوت هم به نرمی می تنه و می تنه و ....  تو هم همه این لحظه ها را رسم می کنی. سعی می کنی فکرشم نکنی. اما هر از گاهی نیم نگاهی به عنکبوت میاندازی و صفحه ها رو به سرعت چرخ میزنی و عنکبوت همچنان نرم نرمک می تنه و می تنه....

پ.ن.انگار این روزها نوشتن برام سخت شده!

بازم پ.ن.امان از دست این عنکبوتها

یه پ ن دیگه. شکلکهای من چی شــــــدن؟؟!


نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:53 توسط بهــار| |

میون ماهها و روزها گم شده ام. بین آبان و اکتبر، میون شب و روز و پاییز و بهار. چه اهمیت داره چه روزی از سال باشه. تقویم وبلاگ به یادم میاره که امروز هشتِ هشتِ هشتادو هشته. هــه... فکرشم برام مسخره میاد، که یه روزی به همین تقارن فکر کرده بودم و این رُندی عددی وسوسه ام میکرد که خاطره ای شیرین تو همین روز بسازم تا یادش برام همیشگی بشه. امروز خیلی اتفاقی به یادم اومد که چه روزی از ساله. چقدر اعداد برام بی معنا شدن. اما نه خیلی هم بی معنا نیستن. با یه تفریق سرانگشتی دلهره هام بیشتر میشه که یکی هم به سیزده نزدیکتر شدیم. و من چقدر دورم! دل نگرانم برای تو و تو و .... و دلتنگ برای بودن میون همهء اون اضطرابها و تشویش ها.

باید اونجا باشی تا حس کنی با پوست و گوشت و خون. که انتظار بکشی... تا تماس بگیری و تماس بگیری و هر بار مشترک مورد نظر در دسترس نباشه و زنگ تلفن پشت سر هم به صدا در بیاد و دلنگرانیهات را با دیگری  قسمت کنی و هیــــــس گویان حرفها را مختصر کنی تا مبادا گوشی در پس این گوشی باشه. باید اونجا باشی تا پای درد دل مادرانه بنشینی و آرامبخشی باشی هر چند کوتاه و بی اثر....

باید اونجا باشی تا با هزار سختی، یکی یکی سایتها را با فی/لترش/کن باز کنی و گیج اون اینترنت زغالی بشی و از خوندن یک متن لذت ببری و اندک لحظه ای آرام بگیری و یا آرامت را بگیره و تو پی گیر باقی قضایا باشی، تا به سختی  و با هزار ترفند، مسنجرت را باز کنی که یه خبری از یه جایی بگیری.

باید اونجا باشی تا هر روز فرکانس شبکه ها رو عوض کنی و دوباره پارازیت رو پارازیت و با جون و دل گوش بگیری که چه هست و چه نیست تا از شر یاوه گوییهای تی وی در امان باشی. باید اونجا باشی تا هوای مسموم شهر را استنشاق کنی و موتور سوارها را ببینی و ترس تو همه وجودت بپیچه.

باید اونجا باشی و انتظار بکشی تا همه رفته ها برگردند و میزبان قصه هاشون بشی و تنها تکه ای از زیرپوش ره آورد این سفر باشه برای تو که ذره ذره اش ماسکی شده برای اشک آور و....

باید اونجا باشی و شب به شب چک کنی که همه در جای خودشون آرام گرفتند تا صبحی دیگر و تا قراری دیگر.   

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 3:32 توسط بهــار| |

Design By : Night Melody