هـــی روزگار!! این هم از" آمیرزا"*. دیروز آمدند و بردنش! ضجه مویه نکردیم که هیچ، بس که مهمان داشتیم ککمان هم نگزید. آقا که اینجا نیست، راستش را بگوییم آخر ما سالها بود که دلبسته اش بودیم! از صبح علی طلوع کنارش می نشستیم وحرف میزدیم و از همنشینی صمیمانه اش حظ میبردیم.
های، های، های، میـــرزا. یادش به خیر سَر و سِری داشتیم با هم. تا روزی که این "پرنسس"** جلنمرگ شده نیامده بود، همیشه انیس و مونسمان بود. اما یکدفعه انگاری که ورقِ روزگار برایش برگشته باشد. یک روز آقا با پرنسس آمد خانه و گفت :"میرزا دیگر خسته شده، به علاوه زمین گیر است و پابند این خاک، مِن بعد ازین پرنسس به اموراتمان رسیدگی خواهد کرد."
ای داد بیــــداد. تا دیروز این میرزا همه کار برامان میکردهــا. از نگهداری طفلمان گرفته، تــــــــــــا سرگرم کردن آقا! اما این گیس بریده نرسیده امانش را برید. این آخریها تنها شده بود لَلِی ِ طفلمان بیچاره. هـــی یادش به خیر، میرزای بیچاره، بس که کار کشیده بودیم دیگر رمقی برایش نمانده بود. اما فکر نکنید زیر کارهامان میماند ها، نه! نیمه جانش هم از صدتای این ورپریده بهتر بود.
البته از شما چه پنهان از اولش هم انگار کمی ناخوش احوال بود. آن اوایل، هر روز میبردیمش پیش طبیب تا مداوا کند. هی ازین طبیب به آن طبیب نشانش دادیم و دردش گفتیم و درمانهای جورواجورشان را استعمال کردیم اما دریغ، افاقه نکرد که نکرد. آخرش هم نفهمیدیم که دردش چیست؟ دیگر دیدیم که طبیبها درمانش را نمیدادند، خودمان شدیم طبیبش! از صدقه سریه میرزا، برا خودمان کلی طبابت آموختیم و در ولایتمان برو بیایی یافتیم. هــــــــی، ما که نفهمیدیم دردش چه بود. اما همیشه که گلاب به روتان بالا میاورد. البته نه اینکه دردش این باشد ها... نه! دردش تازه وقتی بود که نمیتوانست بالا بیاوردو هر دو سه ماه یکبار درمان لازم میشد بخت برگشته. من که نمیدانستم آن وختها، عقلم هم به همچین چیزهایی قد نمیداد. اما اطبا می گفتند "هنگ" کرده و باید "ویندوزش" عوض شود، اما بعد تر ها، دیگر شده بودم استاد کار. دو سه ماهی یکبار خودم درمانش می کردم. آه میرزا، آخرین بار هم دیروز قبل رفتنش درمانش کردم که تو غربت آزار نبیند مادر مرده. قبلش هم هر چه که توی دلش بود، کاسه کاسه ریختم درون این پرنسس و نگذاشتم نام و نشانی ازمن توی ذهنش باقی بماند.
هی، هی ، هی باید بودی و میدیدی که وقت رفتنش چه رنگی به رخساره اش ریخته بود. انگاری شب زفافش است خیر ندیده. باید میدیدی که چه خودی نشان می داد پیش صاحب جدیدش. دلم را کباب کرد. گفتم حتمنی همه چیز را از چشم من میبیند لاکردار که خون به جگرم می کند و اِلا که میرزای من اینطور نبود، ازین اطوارها بلد نبود. خلاصه که میرزا هم رفت و یادش ماند برای من یادگاری. حالا هم با این پرنسس باید کنار بیایم تا روزی که یک میرزای دیگر برای خودم پیدا کنم. هـــی روزگار.
*میرزا اسمیه که باران برای کامپیوترمون انتخاب کرده بود
** پرنسس اسم لپ تاپ، البته باز هم به انتخاب باران خانوم.