تبليغاتX
وسوسهء قمـــار


                  سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت 
                                                       
بادت انـــدر شهـــــریــاری بـرقـــــــرار و بر دوام

                   سال خـــرم، فال نیــــــکو، مال وافـــــر، حال خــوش 
                                                    
اصل ثـابت، نسل باقی، تخت عالـی، بخت رام
 
ســال نو مبــــارک
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:0  توسط بهــار  | 



 نشسته بودیم و صفحات زندگی را یکی یکی ورق میزدیم. درون ذهنمان  محکمه ای به راه انداخته بودیم و خود را قضاوت می کردیم. بی آنکه گوشه چشمی به نیکیهایمان داشته باشیم و بی آنکه به یاد داشته باشیم که قانون عطف به ما سبق نمی شود، خطاها و لغزشها را بر می شمردیم و حکم صادر می کردیم و حکم....

 چند صفحه ای نگذشته بود که سردردی  عظیم بر ما مستولی شد و هشدار داد که راه را اشتباه رفته ایم و این کار تنها فرسایش جسم و روح برایمان به ارمغان خواهد آورد . لحظه ای درنگ کردیم و اندیشیدیم که راه چاره چیست تا از این خطاهای کرده و نکرده خود را رهایی بخشیم. ندایی از درونمان برآمد که "بخشش " و  ما نیز همان کردیم که بر ما الهام گشته بود و خود را با تمامی خطاها و لغزشها بخشیدیم و دیگر نیندیشیدیم که این چرا فلان نشد و آن چرا بهمان. چشمها بستیم و لابلای کتاب زندگی گشتیم و گشتیم و گشتیم و  پاک کردیم مخیله مان را از هر چه گناه و خطا بود و خود را از هر اتهامی مبرا داشتیم و چشم پوشی کردیم بر هر قصوری که تا کنون بر خود روا داشته ایم و تنها تجربه ها را نگاه داشتیم، چراغ راه آینده...

 بار دیگر فکرمان پر گرفت و اینبار، سوی دیگران که این چرا چنان کرد و آن چرا چنین. از این افکار سخت پریشان شدیم و مودمان سخت افسرده گشت و باز آرام و قرارمان رخت بر بست و در حال رفتن بود که دگر بار ندای درون به فریادمان رسید و بانگ بر آورد " بخشش" و ما نیز در پی این الهام درونی هر چه بود به یکباره به دست فراموشی سپردیم و بخشیدیم "او" را و "او" را و "او" را و ... و روحمان را از هر بندی رها کردیم و  تارهای تنیده بر آن را باز کردیم تا به جولان درآید و اوج بگیرد ...

 و اینک آرام ِ آرامیم و روحمان از این لذت وافر به پرواز در آمده. حال شما هم بیازمایید تا از این شهد عظیم شما هم حظی ببرید که نیکو حالیست این حال.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:17  توسط بهــار  | 



  وقتی ضعیف باشی دیگران هر چه میخواهند ازتو می گیرند و میروند...

 پ. ن. زمستون که بهار باشه دیگه برای رسیدن بهار لحظه ها رو نمیشمری. تا به حال برام پیش نیومده بود که برای رسیدن بهار انتظار نکشم، امسال بهار غافلگیرم کرده....

 بازم پ. ن. وقتی میام خونتون، حتی اگه  بار اوله، حتی اگه بار آخرهم باشه، پلیــــــــز توی همون لیوانهای دم دستیتون برام آب بیار... میدونی من اصلا آب با طعم خاک دوست ندارم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:36  توسط بهــار  | 



 شست باران بهاران هر چه هر جا بود
يك شب پاك اهورايي
بود و پيدا بود
بر بلندي همگنان خاموش
گرد هم بودند
ليك پنداري
هر كسي با خويش تنها بود
ماه مي تابيد و شب آرام و زيبا بود
جمله آفاق جهان پيدا
 اختران روشنتر از هر شب
 تا اقاصي ژرفناي آسمان پيدا
جاوداني بيكران تا بيكرانه ي جاودان پيدا
اينك اين پرسنده مي پرسد
 پرسنده : من شنيدستم
 تا جهان باقي ست مرزي هست
بين دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدك !‌ چه مي داني ؟
آنسوي اين مرز ناپيدا
 چيست ؟
 وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كيست ؟
مزدك : من جز اينجايي كه مي بينم نمي دانم
پرسنده : يا جز اينجايي كه مي داني نمي بيني
مزدك : من نمي دانم چه آنجا يا كجا آنجاست
بودا : از همين دانستن و ديدن
يا ندانستن سخن مي رفت
زرتشت : آه ، مزدك ! كاش مي ديدي
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نيز
بودا : پهندشت نيروانا نيز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
 هان ؟
شايد خدا آنجاست
بين دانستن
و ندانستن
تا جهان باقي ست مرزي هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست

                       (مهدی اخوان ثالث)

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:43  توسط بهــار  | 



Free counter and web stats