تبليغاتX
وسوسهء قمـــار


شهر پر شده از خرسهای رنگی با قلبهای سرخ آتشین. پر شده از عشق. روزی که برای فرهنگ ما نیست اما بهانه ای شده برای دوستت دارمها و  هر بهانه ای برای ابراز عشق دلچسب و زیباست. اما...

یک خرسک برای تو به نشان عشق. هر وقت دلتنگم شدی یه فشار کوچولو رو دلش بده تا بجای من بهت بگه " آی لاو یوووو..." تا روزی که دیگه باتریش تموم بشه... آره؟ یه خر سک که یادآور عشق باشه... شاید برای حس لذتِ داشتن یه دلِ آتشین و یا یه خرسک رنگی یکم بزرگ شدم که به هیچ شکلی برام نمیتونه خوشایند و دلچسب باشه. آره... همینه...

 شاید باید یه ده، دوازده سالی جوونتر بشم، تا بتونم اوج خواستنم رو با یه همچین چیزایی نشون بدم. یا اینکه از هدیه گرفتنش به لذت عشق برسم و برام خنده دار نباشه. شاید  باید " من ِ" دیگه ای بشم با خواسته ها و نیازهایی متفاوت از امروزم و حتی متفاوت از دوازده سال پیشم. و به موازات اون نگاهم به عشق ، خواسته هام و ایده آل هام از یک مرد، متناسب با همهء این شرایط دستخوش تغییر بشه .... شاید باید مثل خیلی از هجده ساله های امروز که کمی فهمشون برامون سخت شده، بشم. آره حتما باید با اونها همانند سازی کنم تا همونطور که هستند حسشون کنم تا از عشق، تنها انتظار عشق داشته باشم و لحظات زیبای با هم بودن را و دم را غنیمت بشمرم. بی اینکه به فکر فردا باشم و بی اینکه در پی یک عمر با هم بودن... عشقی که تنها عشق بمونه و بقای اون تا زمانی باشه که لذتی باقی مونده و با هم بودن، طراوت و تازگی اولین دیدار  را به همراه داشته باشه ....

 

مرد ایده آل من هم انگار دیگه قدیمی شده. شاید با این نگاه تازه به عشق خیلی به حسهای مردوونه نیاز نیست که اینطور پسرای امروزی دستخوش تغییر شدن. موهای سیخ سیخی با زیر ابروی برداشته شده و یه تی شرت جذب  با یه شلوار فاق کوتاه که هر آن بیم افتادنش هست! با زیباییها و عشوه های زنونه، مرد آرزوهای ما نبودند. اما انگار امروز هستند. شاید باید جوونتر بشم تا لذت تکیه بر شونه های اینچنینی را حس کنم. شاید هم دیگه تکیه کردن به شونه هم از مد افتاده! شاید وقت اون رسیده که تنها به خود تکیه کنند. آره همه چی عوض شده. انگار هیچ تکیه گاهی نمونده و اگه تکیه کنی ناغافلی جا خالی میدن و کله پا میشی!

 شاید....

 

I love you

 

 آره... باید چند سالی جوونتر بشم تا بتونم با عشق حداقل! یکی از اینها رو هدیه کنم... تا بتونم خرسکهای زیادی!! برای عشق هدیه بگیرم.   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:37  توسط بهــار  | 



 هنوز سبزه، با شیطنت نگاش می کنی، نگات می کنه، همه حساتو میخونه، چشمات برق میزنه... نگران میشه... یه لبخند مهمونش می کنی... با نگرانی لبخند میزنه ... پاتو محکمتر روی گاز فشار میدی ، غرش وحشی، سکوت شب رو میشکنه  یه دنده بالاتر... "هنوز سبزه...!!"

                                                         *         *        *

 خسته است، با بی حوصلگی به انتظار سبزی نشسته و سرخیها رو میشمره... بیتاب میشه... خوابالوده کام عمیقی از سیگارش می گیره و زیر لب غر میزنه " این وقت شب چه چراغی؟؟"... ایستایی زمان رو با تمام وجود حس می کنه... قرمزی وسوسه اش می کنه و با بی تفاوتی اتوبوس شب رو به حرکت در میاره...                  

                                                        *         *          *

 "آروووووووومتر".... و تو به آرامی نگاه می کنی و لبخند میزنی و سر می گردونی ... از دور می بینیش...خنده رو صورتت میماسه... اون هم می بینه... گنجشک دلش پر میزنه و مبهوت صحنه ها میشه ... همه توانت رو تو پاهات جمع می کنی و پدال وسط رو فشار میدی .... زوزه بلندی می کشه و سکوت شب رو با وحشت میشکنه ...و یک قدم مانده به غول آهنین  مهار میشه....

                                                      *         *          *

 خواب از سرش پریده.... جای موندن نیست...گاز...و گریز....

                                                      *       *          *

 چشماش رو با نگرانی باز می کنه ... سکوت تلخی همراه بوی لنت سوخته فضا را پر می کنه... نگاه می کنی... بیرمق نگات می کنه.... هنوز هستی ... هنوز هست ... هیچ نمیگه ... هیچ نمی گی...  به تلخی از سرخی عبور می کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:29  توسط بهــار  | 



 مانا میشود در دلت،

چون سرخیِ یک بوسه بر گونه های تو

دست می کشی تا مهوی آثار یک گناه

مستانه می زنند بر ته ماندهء اثر

گلخنده ای دگر...

                  ***

 مانا میشوی در دلش

مانند یک تتو

حک میشود آثار بودنت

بر روح و جان او ... 

ادامه مطلب در    ...E:\Bahar  

 یک سوال: به نظرتون چرا ادامهء مطلب از خود مطلب جذابتره؟!هــــا؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 9:19  توسط بهــار  | 



 جهت شبکه بیبی تغییر کرده و دیگه نداریمش. توفیق اجباری نصیبمون شده، برنامه های کودک وطنی... طنین دلنوازش توی خونه می پیچه.... پیشیو موشیو میبینین شما شنبه تا شنبه... میدون میوه و تره بار ســــــــــلام... و همهمهء جواب. صدای تی وی تــــــــا آسمون بلنده، بچه های خوشگل موشگل مامانی نشستن و دست میزنن. عسلی دلش قنج میره و  میاد سراغم و سفارش خرید میده. تو خودمم و طبق عادت میگم : باشه جیجرم، چشم... بعد از چند ثانیه تازه انگار شنیده باشم که چی گفته، میپرسم: هــا؟ چی میخوای عسل؟ بلند تر و کشیده میگه: مامی،  نــــــغــمه... میگم :جوجوی خوشگل من نغمه حتما اسم یکی ازین بچه هاست... میتونی اسم یکی از عروسکاتو بذاری نغمه. با حرارت زیاد حرف میزنه و دست هاشو تکون میده و میگه: نه مامانِ گلم منظورم "نغمه" است . از همینا که بچه ها سر کردن!!! از اون آبیاش نه ها، از این... میگم: آهــــــــــان... مقنعه ؟! ... "بله مامی، نغمه... میخری برام؟ "

 میشینم پای برنامه و بینندهء اون میشم. دخترکان پاک و معصوم توی پیچ پیچ مقنعه صورتهاشون گم شده و شلخته و بهم ریخته نشسته اند و دست میزنند. خاله نرگس هم دست کمی از اونها نداره یه لباس تنش کردن که چهارتا خالهء دیگه هم توش جا میشه اما رنگیه، نه اصلا خود رنگین کمونه. همه چی رنگیه... مقنعه های رنگی که دیگه آخر نوآوری و خلاقیته... خب این خودش خیلی عالیه... یه قدم به پیش.... اما... تا اونجا که یادمه قدیما 9 سالگی سن تکلیف بود- ازین کلمه خندم میگیره، تکلیف!! هه هه- اما انگار امروز این سن کمتر شده! گمونم به 3 سالگی رسیده! آره ... سه سالگی... دقت که می کنم میبینم دخترای بالای سه سال موهاشونو پوشوندن... خندم میگیره... یعنی اینا واقعا فکر می کنن با این روش بچه ها رو جذب حجاب کردن؟ احمقانه است.... درسته امروز کودک من در حسرت یک "نغمه" مونده اما این تنها و تنها حس امروزشه مثل من و مثل همهء دخترای دیگر. من که در 7 سالگی حسرت به سر کردن یک روسری را داشتم در 10 سالگی  به استقبال جهنم رفتم. نمیدونم یعنی هنوز نفهمیدن که با اجبار نمیشه به تقویت ایمان پرداخت؟  اَه... بیخیال بهــار... این حرفها دیگه تکراری شده... بشین برنامه رو نگاه کن و حالشو ببر... سعی می کنم دیگه حتا فکرشم نکنم . آره این بچه ها هم راه خودشونو پیدا خواهند کرد. مثل من و مثل همه هم نسلهای من... آره ... میشینم پای برنامه. یه چند دقیقه ای با سر بسر گذاشتنهای پیشی و موشی میگذره که انصافا هم خیلی بامزه و جالبه و بعد خاله میاد و با بچه ها حرف میزنه و از سربازها و  جنگ و از غزه  و بعد هم یه اعلان برنامه... اگه میخواین شاد باشید... بیاین با هم بشینیم یه برنامه ببینیم... منتظرم تا برنامه ببینیم و شاد بشیم . اوه...باز  هم غزه و جنگ، اون هم بعد از بیشتر از ده روز آتش بس... یه لحظه حواسم به تی وی نبود که باران صدام میکنه و میگه:وای... مامی، ببین تو غزه چه خبره؟ ... و بعد هم یه آهنگ که عموها خوندن در مورد انقلاب و بعد هم دوباره خاله که اینبار از دهه فجر برای بچه ها حرف میزنه و شعار ِ نهضت ما چیه؟ چیه؟ و جواب بچه ها که: معلومه خب... و بعدهم آقای ایمنی توصیه های ایمنی فرمودند  و  دروغ چرا؟ یکی دو تا هم کارتون قشنگ و  دیگـــه خداحافظ گل ناز.... و این برنامه ها هر روز چندین نوبت در همین قالب و مضمون و با عموها و خاله های مختلف اجرا میشود ... خلاصه اینکه شما هم از دست ندین این برنامه هارو، برای پرورش افکار بسیــار مفیده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 10:16  توسط بهــار  | 



 

دچار تعلیق شده ام. هاله ای از ابهام همه افکارم را فرا گرفته. در این فضای مه گرفته قدم بر میدارمُ معلق در مکان به اطراف میچرخمُ دور می گیرمُ باز می گردم و دوباره سر جای قبل قرار می گیرم. سقف آرزوهایم را گم کرده ام و بیقرار می چرخمُ می چرخمُ، بیتاب میشومُ باز هم بیتابتر پر خیالم را پرواز میدهم، او همچون پرنده ای بریده پر میرود و در فضای لایتناهی  بال میزندُ تکاپویی می کندُ بی ثمر باز هم باز می گردد و ....

روزها و ماههایم را گم کرده امُ برنامه هایم در میان این روزهای سرد یخزده اند و انگار اهدافم هم. کتابهای زبانم را باز می کنمُ ورق میزنمُ ورق میزنمُ بی حوصله می بندمُ سر کامپیوتر می آیم. سرعتش کلافه ام می کندو هر بار که کار می کنم یادم میاید که به علی زنگ بزنمُ بگویم که چه بر سر "رم"ِ آن بیاورم و بعد باز هم فراموش می کنمُ  برنامه ای نصب نمی کنم تا راحتتر از همیشه بهانهء تنبلی ام کنم که چرا من هیچ نمی آموزم... و دوباره روی connect کلیک می کنم و صدای غژغـــــــــــژش بیتابترم می کندُ ثانیه میشمرمُ با این سرعت لاک پشتی صفحه ای باز می کنمُ سری به ایمیلم میزنمُ دوباره و دوباره و دوباره تکرار می کنمُ بیتابتر از قبل تا ظهر تکرار می کنمُ بی حاصل بعد از ظهرم را به انتظار فردا می گذرانم و بلاتکلیفیهایم را رج میزنمُ می بافمُ می بافم و...

 

 روی تختم دراز می کشمُ  نگاهی به قفسهء کتابها میندازمُ به یاد میاورم که چند روزیست که سراغی از آنها نگرفته ام و همه آنها نیمه کاره رها شده اند. دست رویشان می کشمُ خاکی از آنها میزدایمُ به طور اتفاقی کتابی بیرون می کشمُ نگاه می کنم و بلند نامش را میخوانم:"کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد" ورق میزنمُ، ورق میزنمُ میخوانمُ میخوانم. با سرهنگ همراه می شومُ هر ظهر جمعه به انتظار نامه ای به پست سر میزنمُ  هر بار خسته تر از قبل بر میگردمُ تند تر ورق میزنمُ میخوانم تا شاید نامه ای برسد... و باز هم ورق میزنم روزها را و نه تنها جمعه که چهار روز قبل از آن هم هر روز نامه هایم را چک می کنم تا شاید ... اما انگار  به دختر سرهنگ هم همینطور....

 

پ ن. لالهء نازنین و سلماز عزیز،همیشه از خوندنتون لذت میبردم و از حذف وبلاگهاتون دلم گرفت. اما همیشه معتقدم هر پایانی نوید بخش شروعی تازه است پس بیتابانه منتظر سلامی دوباره ام...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:5  توسط بهــار  | 



Free counter and web stats