کمی دیر رسیدم و جلسه شروع شده. ناهید جون (مدیر مرکز) داره با آب و تاب حرف میزنه. اعضای مرکز هم آروم نشستن و گوش میدن. دست بلند میکنم و کله ای تکون میدم تا خبر از رسیدنم بدم که کمتر روده درازی کنه. نگاه می کنه و سرمیجنبونه. یه جایی روبروی اون پیدا می کنم و بی صدا میشینم. با عشوهء تموم حرف میزنه یه جور عشوهء خاص فوقِ زنونه که همیشه خستم می کنه .کم کم حرفهاشو جمع بندی می کنه و به عنوان ختم کلام، نظر و پیشنهاد و انتقاد میپرسه. یکی از خانوما که انگار درد دلش خیلی سنگینی می کرده شروع می کنه به صحبت و مستاصل از همه جا حرفهای دلش رو واگو می کنه تا شاید راه مفری برای این درد پیدا کنه. ناهید جون بادی تو غبغبش میندازه و یه ژست فوق روانشناسانه میگیره و نیم نگاهی به من میندازه و با عشوه مخصوص خودش به من اشاره می کنه و میگه: "خانوم فلانی هم الان اینجا هستن. البته من خودم از بس که با روانشناسای مختلف بودم الان از هر روانشناسی روانشناسترم!! راستش... امم... ببخشید خانوم ِ ... منظورم به شما نیستا اما... این روانشناسا هم هیچی حالیشون نیست" نگاش می کنم و لبخند میزنم....
یکی تو ذهنم می خنده! آرومش می کنم!... "هیس، چه خبره بذار ببینیم روانشناس چی میگه!!"... __هه هه هه... ایول ادعا... دیدی ناهید جونو؟؟... " هیسسسس! چیه؟ مطلب جدیدیه؟؟ به مدد این خانوم فردوسیه؟ کیه ؟ماشالا همه مردممون روانشناسن. بعضیا هم یه قدم جلوترن و چهار تا هم نظریه از فروید خوندن و دیگه شدن عنده روانشناسی!"
ناهید جون با حرارت تموم داره نظر کارشناسی میده و وسط حرفهاشم هی خودی نشون میده و از روشهای تربیتیش میگه ، از شوهر و مادرشوهر و پسر و سفرای خارجی و خلاصه هر چه که مفاخر و مایه مباهات داره، همه رو یکجا رو می کنه. پرسندهء سوال هم انگار که بخواد از صحنه روزگار خودش رو محو کنه توی صندلی خودش فرو رفته و نا امید تر از قبل نگاه می کنه.
باز صدای یکی تو ذهنم در میاد __هی ... سوال یادش رفته این! . پاشو یه چی بهش بگو، لالش کن وگرنه تا شب این هـــی میخواد جلوه گری کنه!! ... "هیس... آروم باش بذار هر چی تو چنته داره بریزه بیرون."
بالاخره ناهید جون به رواندرمانی نوینش خاتمه میده و از من میخواد که مطلب رو جمع بندی کنم. میرم کنارش میشینم. هنوز تو هیجان لذت حرفهاشه و چشماش میدرخشه. جو سنگینی برقرار شده که میتونم تو ذهن تک تک افراد حالت قیاس رو حس کنم. انگار همه به یه درماندگی رسیدن که چرا من از اینهمه خوشی بهره ای نبردم....از ناهید جون تشکر می کنم برای رهنمودهاشون! ناهید جون هم پر و بالی تکون میده و گرد و خاکی میتکونه. یه جاهایی از حرفهاشو تایید می کنم تا حسابی خوش خوشانش بشه و بعد با یه "امــا"ی بزرگ حرفهامو ادامه میدم. حرف میزنم و سعی می کنم از اون حس و حال در بیارمشون . تا کمی جو حالت عادی بگیره... ناهیدجون بهونه می کنه که کار داره ، بلند میشه و میره... با نگاهم بدرقه اش می کنم تا انتهای سالن.
باز یکی تو ذهنم حرف میزنه...__ دِهه... تو فهمیدی این هدفش از اینهمه روده درازی و منم منم چی بود؟ "آره فکر کنم... ببین شهین خانومای قدیمو یادته؟؟ النگو مینداختن تا آرنج و همه مایه مباهاتشون میشد این چندتا النگو که با هر جمله شون جرینگ جرینگ صدا می کرد؟... ـــ خب ،که چی؟..." خب این حرفا هم النگوهای ناهید جونه دیگه، منتها یه کم نشون دادنش سختتر شده"... __ آخی ... پس بیچاره ناهید جون برای یه جرینگ جرینگ باید اینهمه به خودش سختی بده... "بله دیگه... میگن زندگیا سخت شده منظور همیناس دیگه!!" __ نــه بــابــا تو هم روانشناسیا
.... "بله تازه از هر روانشناسی هم روانشناسترم!!
" و بازم یکی تو ذهنم میخنده.
مرحله اول: از دیدنش دلتان به تاپ و توپ میفتد. میخواهید هر طور شده با او باشید. حتی یک لحظه نگاهش را به دنیا نمیدهید. همه لذتتان میشود فکر و خیالش و همه ذهنتان را به خودش اختصاص میدهد. دنبال یک روزنه برای نفوذ توی دلش می گردید و راههای مختلف را مرور می کنید که این حس را به او منتقل کنید. در این مرحله اگر تصمیمتان را عملی کنید و به او موضوع را بگویید وارد مرحله بعدی میشوید و اگر به هر دلیلی این موضوع مطرح نشود، شما برای همیشه عاشق این فرد باقی میمانید و مرور زمان خاطره عشق را کمرنگ می کند اما هیچگاه از بین نمیرود.
مرحله دوم: اگر جوابتان منفی باشد پروسه همین جا متوقف میشود. البته عشق از بین نخواهد رفت و از فردی به فرد دیگر منتقل خواهد شد!! و در صورت مثبت بودن جواب، طرف بعد از کلی ناز و مهلت چند روزه گرفتن برای فکر کردن و نوعی دست دست کردن و بالا پایین کردن موضوع و خون به دل کردنتان، بعله را بهتان میدهد و معمولا چون این حسها دوطرفه هستند، خودش هم همیشه در این فکر بوده. اما چون شما پیشدستی کرده اید، او در مقام ناز قرار می گیرد و شما نیاز. البته بیشتر مواقع توی لحظات فوق عاشقانهء! مراحل بعدی اعتراف خواهد کرد که سخت دلش پیش شما بوده و لحظه ای که این مسئله را مطرح کردید از این حادثهء میمون در پوست خود نگنجیده است! بعد که موافقت طرفین اعلام شد پروسه عاشقی رسما آغاز شده و وارد مراحل حساستری میشود.
مرحله سوم: در این مرحله اگر عشقتان یک عشق پنهانی و مخفی باشد، التهاب عشق چنان شما را فرا خواهد گرفت که این حس را به بالاترین حادثهء زندگی تعبیر خواهید کرد و همه این تاپ و توپهای دل را به عشق تعبیر کرده و بالاتر از آن حسی را نخواهید یافت و در رسای عشق خواهید گفت و شنید و همه ذهنتان را به خود مشغول خواهد کرد. حال اینکه اینها عشق نیستند و تنها مخلفات آن هستند که به واسطه قرابتی که با عشق پیدا کردند به غلط عشق تفسیر میشوند. این حس شما را چنان در بر خواهد گرفت که تنها به این لحظهء دیدار بیندیشید و ثانیه ها را برای رسیدن به این اتفاق بزرگ شماره کنید. البته اگر مخفی هم نباشد این حسها و هیجانات وجود خواهد داشت. منتها با کمی آرامش، و ترس پنهانکاری را به همراه نخواهد داشت که بالطبع نسبت به مورد قبلی تفسیر عشقتان کمتر سوزان! خواهد بود. این حسها تنها هیجانها و احساسات ما هستند که به اشتباه عشق میخوانیم. بعد این قرارها بیشتر و بیشتر خواهد شد و لحظات زیباتری را با دلدار سپری خواهید کرد و با بیشتر شدن این دیدارها وارد مرحله بعدی خواهید شد.
مرحله چهارم: در این مرحله تب و تاب دیدن به اوج خود خواهد رسید و دستهایتان بیقرار لحظهء رسیدن تا از گرمای بینظیر آن گرمتر شود و چشمهایتان تشنهء لحظه ای نگاه بیقرار او و همه وجودتان تبدار لحظه ای آغوش او خواهد شد. برای اولین بار که گرمای وجود نازنین معشوق را میچشید، شعفی وصف ناشدنی همه هستیتان را فرا خواهد گرفت و تنگ او را در آغوش خواهید کشید تـــــا یکی شدن.... و طعم دلپذیر این تن تبدار که دیگر فکر می کنید خودِ خودِ عشقه. و یک وسوسهء تکرار، که تمام وجودتان را پر میکند تا چشیدن دوبارهء این لذت که با التهاب مرحلهء قبل در هم آمیخته. و باز هم تکرار و تکرار و در این تکرارها اگر حس هم را فهمیدید و نیازها را به خوبی لمس کردید و طرف را راضی نگه داشتید، همچنان ادامه خواهد داشت و باز هم تکرار خواهد شد و شما هنوز هم عاشق خواهید ماند و وارد مرحله بعدی خواهید شد. اما در این مرحله خیلی از توقعات ایجاد میشود و خیلی از عشقها در این مرحله دچار مرگ زودرس میشوند که امروزه مرگ عشقی بیشتر در این مرحله صورت می گیرد. این اتفاق معمولا برای عشقهایی میفتد که تنها یک التهابی بیش نیستند و تنها یک هوسند که این یکی شدن همچون آب این آتش سوزاننده را خاموش می کند. این عشق از نوعیست که از فردی به فرد دیگر منتقل میشود و هرگز از بین نمیرود! اگر عشق در این مرحله نمُرد وارد مرحله بعدی میشوید که ممکن است این مرحله را هم دستخوش تغییرات کند!
البته اگر فرد مذهبی و یا وابسته به ارزشها و هنجارهای فرهنگی باشید این مرحله با مرحله بعدی جابجا خواهد شد.
مرحله پنجم: این مرحله، مرحلهء خانواده ها و اطرافیان است. معمولا بعد از رسمی شدن این رفتارها شروع میشود. که با توجه به پختگی طرفین، نوع ارتباطی که برقرار می کنند، متفاوت خواهد بود. اگر ارتباطاتشان را بتوانند مدیریت کنند از این گذر عبور کرده و وارد مرحله بعد میشوند. اما این مرحله برای خیلی از عشاق سخت ترین مرحله خواهد بود و این سختی هم معمولا به این خاطر هست که ما هنوز نتوانستیم تعریف درستی از جایگاه مادر و همسر داشته باشیم. خیلی از دخترها و پسرها تازه در این مرحله میفهمند که مامان یعنی چی؟! و احترام گذاشتن به او چگونه است!! خلاصه اغلب زوجها که به این مرحله میرسند و درک درستی از جایگاه افراد ندارند، مشکلاتشان از این مرحله شروع میشود... هر چه قبلا مادر و پسر با هم جنگ داشتند، الان مادر میشود مشاور دلسوز که راه و از چاه نشان پسر میدهد و مفسری خبره که رفتارهای یک زن را برای پسرک نازقندیش تفسیر میکند و ایضا در مورد دخترک ناز قندی! و از آنجا که هیچ مامانی نمیخواهد بچهء گُلش تو سری خور باشد، و او را سالار هر انجمنی می خواهد، راهی را نشان میدهد که فرزند دلبند، گربه را دم حجله بکُشد و این عشق را کمی فلفل، نمکی میکند... البته معمولا این مسائل به این سرعت مرگ عشقی را به همراه نمیاورد. اما اگر این مسائل کشدارتر بشوند روی مراحل بعدی تاثیر گذاشته و ارتباطات را دستخوش تغییرات می کند که دوست داشتنها را کمرنگتر و گاهاً خواهد کشت...
مرحله ششم: در این مرحله، بعد از کلی حرف و حدیثِ مراسم عروسی و چشم و هم چشمیها و توقعات مالی و عاطفی و چراها و اما ها و اگر ها، از این میدان نبرد جان سالم بدر برده اید و خانه ای ساخته اید با عشق...
روزهای اول از این استقلال بدست آمده نئشه اید و خوش خوشان، مثل یک خاله بازی کودکانه غرق لذتید. غذا میپزید و خانه تمیز می کنید و دکوراسیون تغییر میدهید و با لذت تمام کم و کسریهای خانه را فراهم می کنید و ماهها هم همچنان این کارها دلپذیر خواهد بود و اگر مسائل دیگری نباشد و همه مراحل به خوبی پیش برود و همکاری خوبی با هم داشته باشید تا همیشه هم لذت خواهید برد. تقسیم وظایف در این مرحله صورت میگیرد که بعدها به سختی این وظایف را میشود به دیگری منتقل کرد. و همکاری و همراهی در این مرحله برای خانمها معمولا خیلی مهمه....
در این مرحله مهمترین مسئله ای که میتواند این خوشیها را دچار تغییر کند، مسائل مادیست که از مراحل قبل تاثیرش بیشتر خواهد بود. همانهایی که تنها یک سقف میخواستند برای با هم بودن اینجا با یک چرخش ( بسته به فرد از ده تا صدو هشتاد درجه ای) خواسته ها و توقعاتشان فوران میکند و انتظار برآورده شدن آرزوهای دوران کودکی و نوجوانی و جوانی و آرزوهای مامان و بابا و خاله و عمه و دائی (آن هم از کودکی تــــــا...). که این مسائل به شدت روی عشقها تاثیر گذاشته و دوست داشتنها را دچار تغییر خواهد کرد و به تعبیری غم نان عاشقی را از سر میپراند. البته این مسائل معمولا به خودی خود باعث از بین رفتن دوست داشتنها نمیشود، مگر اینکه با مشکلات مراحل دیگه در هم آمیخته شود. و اگر به سلامت از این مرحله گذر کردید وارد مرحله بعدی می شوید.
مرحله هفتم: در این مرحله زندگی روال معمول به خودش گرفته و به یک امر روتین و بی هیجان تبدیل شده و اگر زوجین خلاقیت نداشته باشند تنها یک امر کسالت بار و عادت میشود، که با آمدن کودک تا حدی این حالت برای چند ماه از بین میرود . اما به سرعت باز هم این یکنواختی با شدت بیشتر بر میگردد. در این مرحله برای هر کسی وظایفی تعریف شده و دوست داشتن دیگر یک عادت شده و گاهی هر کسی به کار خودش است و زندگی هیجانی خودش را دارد که در خانه آنها را مهار میکند!! مهمانیهای کسالت بار، غرغر کردنها، بدخلقیها، با هم بودنهای از روی عادت ، روز را به شب رساندنها و زیرآبی رفتنها میشود چیزی به نام زندگی مشترک که معمولا خیلی از خانواده ها این ته ماندهء عشق!!! را حفظ می کنند و تا همیشه ادامه میدهند و هر از گاهی هیجانات زودگذری هم به آن اضافه میشود مثل عروسی بچه ها، موفقیتهای آنها و نوه و....
اما چیزی که این میان روی همه مسائل تاثیر میگذارد و عشق را برای همیشه عشق نگه میدارد، دوست داشتن بی قید و شرط است. که دوست داشته باشیم تنها و تنها برای وجود خودش... گاهی آنقدر افراد خودخواه میشوند که همه تلاششان میشود تغییر دادن طرف مقابل و طرف هم به خاطر عشقی که دارد از خود میگذرد و میگذرد و میگذرد، تا جایی که دیگر فراموش می کند کی بوده و همین موضوع خودخواهیها را بیشتر و بیشتر میکند و یک دور باطل ایجاد میشود. تا آنجا که فراموش می کنند به چه شخصیتی اول عشق ورزیدند و از روی غرور و رضایت از خود سر پیکان عشق را به سمت خودشان میچرخانند و عشق میورزند به خودی که از دیگری به بهای عشق ساخته اند. و از دیگری تنها یک فریاد خفه شده در گلو باقی می ماند که: مرا دوست داشته باش تنها و تنها به خاطر آنچه که من هستم ...
پ.ن - مروری بود اجمالی بر پروسهء عشق. البته هستند افرادی که همیشه عاشق میمانند و با لذت بسیار با هم زندگی می کنند. اما به نظرم اکثر عشقها( در واقع چیزی که ما عشق می نامیم) دچار این تحولات میشوند. ببخشید که خیلی طولانی شد.
بازم پ. ن- اگر مرحله ای از قلم افتاده خوشحال میشم یادآوری کنید.
و باز هم پ.ن- از نظرات خوبتون برای پست قبلی هم ممنونم![]()
![]()
دوست دارم اینبار شما برام حرف بزنید. از دوست داشتن ها، اما نه هر دوست داشتنی، همون که به عشق تعبیر می کنیم بین زن و مرد.
خب بگذارید واضح تر بپرسم، به نظر شما چه مسائلی این دوست داشتنها را کمرنگ می کنه؟ چی باعث میشه عشق یک زن تو دل مرد کمتر بشه؟ و چه چیزی محبت یک زن رو به مردی که دوست داره کمتر می کنه؟ در واقع شرط عشق از نظر یک مرد و یک زن چیه؟

