توی چشمهای تک تکشون نگاه می کنم و حرف میزنم. چشمهاشون خسته است و نگران و دلهاشون در تکاپو تا به آرامش برسند و رهایی یابند از این خستگیه ممتد. و من باز هم حرف میزنم. حرفهایی که قصهء تکراری زندگی اونهاست " و این سرآغاز تلخ قصهء اعتیاده" سر تکان میدهند با تأسف و تأثر، که همهء این روزها را به چشم خود دیده اند و سوخته اند و سوخته اند و همچنان هم میسوزند. حرفهایم را تایید می کنند با حلقه ای از اشک درون چشمهایشان که بغض را مهمان دلم میکند . نگاه می دزدم تا همچنان آرام باشم و آرامش بخش. چه حدیث تلخیست حکایت دلهایشان. همچنان حرف میزنم و به وضوح میبینم که ذهنشان به تصویر می کشد هر آنچه که بیان می کنم و مزمزه میکنند باز هم تلخی را. به تصویر می کشند فرزندی را، همسری را و شاید هم برادر یا خواهری که پیش رویشان پرپر میشود و آنها تنها نظاره گر این واقعیت تلخ و گزنده به دنبال راهی برای رسیدن به آرامش و لحظه ای رهایی...
راههای آرامش را با آنها مرور می کنم، تند و تند نت بر میدارند شاید روزی در این آتشکدهء زندگیشان دفترچه آرامششان را ورق بزنند و به رهایی برسند!! حرفهایم که به پایان میرسد قسمت تلختری آغاز می شود. وقت آن میرسد که دردهایشان را فریاد کنند تا شاید فریادرسی یابند. از گفتن دردهایشان در کنار هم بیمی ندارند که همه هم دردند و خوب می فهمند یکدیگر را...
اینبار آنها حرف میزنند، یکی از فرزندی می گوید در دام اعتیاد و پدر که سرافکنده اتاق را ترک می کند تا بیشتر شاهد ننگ پسر نباشد و دخترش اشک میریزد و از بی مهریِ پدر می گوید و از ناتوانیش در کنترل پسر...
و دیگری که ترجیح میدهد تنها برای من بگوید سنگینی دلش را، از برادرش می گوید که دیگر امیدی به ماندنش نیست . کنترل اشکهایش از دست او خارج است به سختی حرف میزند و اشک میریزد "نذاشتیم به تزریق برسه اما رفت سراغ " کِـرَ ک" دیگه چیزی از اون باقی نمونده یکسره خون بالا میاره ..." اشک میریزه و من مستاصل نگاه می کنم و هر چه حرف از آرامش میدانم نثارش می کنم تا شاید دمی از تلاطم ذهنش کم شود. دوست دارم در آغوش بگیرمش و همراه او اشک بریزم. چقدر حرفها محدودند برای آرامش دادن به آنها و چقدر روانشناسی ناقص. شاید هم درد بزرگ.
چه کسی مسئول است؟ این دردها از کجا ریشه می گیرند؟ مقصر کیست؟ خانواده؟؟ جامعه؟؟ فرد؟؟ نمیدانم... تنها میدانم که باید کاری کرد... باید... تا دیر نشده باید کاری کرد. چرا اینقدر از فرزندانمان دوریم؟؟ چرا با آنهاحرف نمیزنیم ؟ چرا اینقدر با آنها غریبه ایم ؟؟ چرا اینقدر دیر به فکر می افتیم؟؟چرا به فرزندانمان آگاهی نمی دهیم؟ چرا الگوهای این چنینی را نشانشان نمی دهیم؟
اعتیاد امروز با دیروز برابر نیست، هزار بار کُشنــــــــــده تر از آن است که بود. سخت در اشتباهیم اگر بیندیشیم که فاصله ما تا این اتفاقات بسیار است. نه... حادثه همیشه در کمین است ... همیشه... لحظه ای غفلت جایز نیست که خیــــــلی زوود دیر میشود...