تبليغاتX
وسوسهء قمـــار


خواب دیدم... نه خواب تورا نه! خواب هیچ کس را هم ... اصلا آدمهای خواب من همیشه مبهمند، درواقع هیچکس نیستند، تو هم نیستی...  شاید هم من به یاد نمیاورم...

 

اما خواب دیدم که بهار شده و من تبریک نگفتم، هیچکس هم به من تبریک نگفت. همه تلاشم در خواب نوشتن بود برای شما، که عیدتان مبارک... و من حیران که نوروز چه زود آمد امسال! پس چرا هیچکس به من تبریک نگفت؟... اما مهم نیست که تبریکی نگرفتم، مهم این است که بهار شده، واااای باز هم بهـــار شده... و من در آستانهء فصل سرد، خواب بهار میبینم. شاید نوید بهاری در زمستان باشد و شاید تولدی دوباره است... اما دعاهایم ... در زمان تحویل سال گم شدند. حتا فرصت نشد با خدایم راز و نیازی کنم... و حرفهایم، در کوتاهی زمان گم شدند و دعاهایم هم... اما گفتم هر لحظه از آن من است و تحویل سالی دوباره است و بعدش با خدایم گفتم هر آنچه در دل داشتم...

و بعد هم برایتان نوشتم: "باز هم عیدتان مبارک"  به دنبال یک تصویر بهاری بودم برای این جمله ام که از خواب بیدار شدم...

 

امروز باز هم دلیلی هست برای تبریک و همیشه هم هست ، پس شب زایش الههء مهر، شب یلدایتان مبارک                                    

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 10:47  توسط بهــار  | 



از بچگی از نانوایی رفتن متنفر بودم و همیشه سعی می کردم یه جورایی از زیر این یه کار در برم - نه که کارای دیگه رو خیلی خوب انجام میدادم- کلا به بهترین روش همیشه خودمو از انجام هر کاری خلاص می کردم و مامانی رو نا امید که دیگه به من کاری نسپره و سخت ترین این کارا خریدن نون بود، با اینکه به مدد داشتن داداشیای مهربون خیلی از این کارا نمیکردم اما همون سالی ، ماهی یه بار هم برام سنگین میومد و با غرولند روانهء نانوایی میشدم. اون روزها هم نانواییها تا دلت بخواد شــــــــلوغ، من هم بازیگوش، مردم هم بیحوصله. مثل الان نبود که یه جا یه بچه ای باشه همه دوره اش کنن و بگن عمو جان چی میخوای؟ اونوقتا هنوز هیچ بچه ای سالار نشده بود و به مدد بمبارانهای شبانه و مشوقان زایش اونچه که فراوون بود بچه بود،  هیچ کس هم حوصله رعایت حقوق کودک رو نداشت. اصلا هیچ کس حق و حقوق نمیشناخت چه رسد به رعایت...

خلاصه برای رهایی از این امر جانفرسا یکروز دعوای جانانه ای با جناب شاطر محله به راه انداختم، که ختم کلام را شاطر خان فرمود که "اگه یه بار دیگه این طرفها ببینمت خودم میندازمت توی تنور...". من هم نونم رو گرفتم و همون شد که دیگه پا توی هیچ نانوایی نذاشتم تـــــــا این روزها که به دنبال هوس نون تازه باز هم مجبورم به این مکان منفور قدم بذارم. این روزا دیگه من بچه نیستم اما هنوز هم شدیدا وسوسه میشم یه دعوای حسابی راه بندازم! آقا نمیدونم این قضیه زنا اینور مردا اونورو کی توی نانواییا راه انداخته که هنوز هم به طرز احمقانه ای همه رعایتش می کنن!! همه با هم توی یه جا می ایستن و منتظر میشن اما وقت جمع کردن نون که میرسه یه آقا یه خانوم حالا چرا؟؟ من که نفهمیدم حکمتش چیه!!  و تا کی میخواهیم این حماقتهامونو یدک بکشیم؟ اینجا که دیگه قانونی وجود نداره اما انگار یکسری مسائل توی خون مردم رفته و شده فرهنگ که نمیتونن غیر از اون رفتار کنن و هیچ وقت هم زحمت پرسیدن دلیل کاراشونو به خودشون نمیدن... اصلا کی حال داره فکر کنه؟

 و اما این قضیه باعث شده نسبت به جنسیتم دچار دوگانگی شدیـــد بشم! یه روز که صف زنونه خلوته و مردها صف کشیدن به شدت از خودم راضی میشم که یک زن هستم و به خود می بالم ( چه دلیل محکمی برای بالیدن به جنسیت) و با افتخار تمام جلوتر از چندین مرد که زودتر از من اونجا بودن میرم و نونمو میگیرم و میرم، اما روز بعد باید بلاجبار هر مردی رو راه بندازن تا خیل صف زنها به پایان برسه و نوبتم بشه هر چه لعن و نفرین بلدم به این بخت بد که چرا من مرد آفریده نشدم!!

 خب اینم خودش یه جور عدالته دیگه یه روز من حق اونا رو ضایع می کنم یه روز اونا... مهم دین و ایمونمونه که انگار اینجوری حفظ میشه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:50  توسط بهــار  | 



ژان پیاژه در نظریه رشد ذهنی خود، از سن 2 تا 4 سالگی را مرحله پیش مفهومی نامگذاری می کند. یکی از ویژگیهای این مرحله خودمحوری یا خودمداری کودکان است. یعنی آنها بر تصورات شخصی خود تکیه  می کنند و نمی توانند خود را در موقعیت دیگران قرار دهند و نقطه نظر آنها را درک نمایند. البته این ناتوانی کودک، ناشی از ناتوانی او در درک موقعیت دیگران است این کشف مهم روانشناختی تصور مارا درباره رفتار کودکان تغییر داده. قبلا فکر می شد کودکان در این سن به عمد و از روی لجاجت بر تصورات خود پافشاری می کنند، اما اکنون معلوم شده که این مسئله به علت رشد ناکافی ذهنی آنهاست نه انحطات اخلاقی...

 بعضی آدما انگار تو این مرحله تثبیت می شوند و تنها از دیدگاه خودشون قادرند به مسائل نگاه کنند، اینقدر این محوریت را به خود القا می کنند که به باور میرسند همهء دنیا به مدار آنها میچرخه و همه هستی برای این ایجاد شده که در لذت و شادی غرق باشند و دیگران هم تنها پله هایی هستند تا آنها را به اهدافشون برسونند.  در نتیجه این خودمداری تبدیل به یه حس برتری جویی میشه تا اونجا که دیگه ارزشی برای دیدگاه و نظرات و احساس دیگران قائل نیستند. حتما شما هم برخورد داشته اید با افرادی که در همه زمینه ها یک متخصص هستند و در هر موردی اظهار نظرهای قاطع می کنند تا جایی که به حرفهاشون سندیت تام میدهند و کسی جرات مخالفت با اون نظر رو به خودش نمیده و ...

به نظرتون این آدما واقعا از زندگیشون احساس شادی و لذت می کنند؟  فکر می کنم باید خیلی لذتبخش باشه که همه چیز موافق خواسته و نظر آدم باشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 12:18  توسط بهــار  | 



توی چشمهای تک تکشون نگاه می کنم و حرف میزنم. چشمهاشون خسته است و نگران و دلهاشون در تکاپو تا به آرامش برسند و رهایی یابند از این خستگیه ممتد. و من باز هم حرف میزنم. حرفهایی که قصهء تکراری زندگی اونهاست " و این سرآغاز تلخ قصهء اعتیاده" سر تکان میدهند با تأسف و تأثر، که همهء این روزها را به چشم خود دیده اند و سوخته اند و سوخته اند و همچنان هم میسوزند. حرفهایم را تایید می کنند با حلقه ای از اشک درون چشمهایشان که بغض را مهمان دلم میکند . نگاه می دزدم تا همچنان آرام باشم و آرامش بخش. چه حدیث تلخیست حکایت دلهایشان. همچنان حرف میزنم و به وضوح میبینم که ذهنشان به تصویر می کشد هر آنچه که بیان می کنم و مزمزه میکنند باز هم تلخی را. به تصویر می کشند فرزندی را، همسری را و شاید هم برادر  یا خواهری که پیش رویشان پرپر میشود و آنها تنها نظاره گر این واقعیت تلخ و گزنده به دنبال راهی برای رسیدن به آرامش و  لحظه ای رهایی...

راههای آرامش را با آنها مرور می کنم، تند و تند نت بر میدارند شاید روزی در این آتشکدهء زندگیشان دفترچه آرامششان را ورق بزنند و به رهایی برسند!! حرفهایم که به پایان میرسد قسمت تلختری آغاز می شود. وقت آن میرسد که دردهایشان را فریاد کنند تا شاید فریادرسی یابند. از گفتن دردهایشان در کنار هم بیمی ندارند که همه هم دردند و خوب می فهمند یکدیگر را...

اینبار آنها حرف میزنند، یکی از فرزندی می گوید در دام اعتیاد و پدر که سرافکنده اتاق را ترک می کند تا بیشتر شاهد ننگ پسر نباشد و دخترش اشک میریزد و از بی مهریِ پدر می گوید و از ناتوانیش در کنترل پسر...

و دیگری که ترجیح میدهد تنها برای من بگوید سنگینی دلش را، از برادرش می گوید که دیگر امیدی به ماندنش نیست . کنترل اشکهایش از دست او خارج است  به سختی حرف میزند و اشک میریزد "نذاشتیم به تزریق برسه اما رفت سراغ " کِـرَ ک" دیگه چیزی از اون باقی نمونده یکسره خون بالا میاره ..." اشک میریزه و من مستاصل نگاه می کنم و هر چه حرف از آرامش میدانم نثارش می کنم تا شاید دمی از تلاطم ذهنش کم شود. دوست دارم در آغوش بگیرمش و همراه او اشک بریزم. چقدر حرفها محدودند برای آرامش دادن به آنها و چقدر روانشناسی ناقص. شاید هم درد بزرگ.

چه کسی مسئول است؟ این دردها از کجا ریشه می گیرند؟ مقصر کیست؟ خانواده؟؟ جامعه؟؟ فرد؟؟ نمیدانم... تنها میدانم که باید کاری کرد... باید... تا دیر نشده باید کاری کرد. چرا اینقدر از فرزندانمان دوریم؟؟ چرا با آنهاحرف نمیزنیم ؟ چرا اینقدر با آنها غریبه ایم ؟؟ چرا اینقدر دیر به فکر می افتیم؟؟چرا  به فرزندانمان آگاهی نمی دهیم؟ چرا الگوهای این چنینی را نشانشان نمی دهیم؟ 

اعتیاد امروز با دیروز برابر نیست، هزار بار کُشنــــــــــده تر از آن است که بود. سخت در اشتباهیم اگر بیندیشیم که فاصله ما تا این اتفاقات بسیار است. نه... حادثه همیشه در کمین است ... همیشه... لحظه ای غفلت جایز نیست که خیــــــلی زوود دیر میشود...

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:45  توسط بهــار  | 



زندگي براي کساني که فکر مي کنند کمدي و براي کساني که احساس مي کنند تراژدي است
          "هوارس والپول"

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:14  توسط بهــار  | 



Free counter and web stats