تبليغاتX
وسوسهء قمـــار
وسوسهء قمـــار

میگی اینجا شب قطبی شروع شده...

شب قطبی؟؟ برام ناملموسه و باور نکردنی... یعنی  اونجا همیشه شبه، یه شب طولانی، کودکانه قیاس می کنم ،  یعنی صــــــــــد بار بلندتر از یلدای من!! ... به تو فکر می کنم و به شبهات و روزمرگیهات، که توی یک شب طولانی همچنان ادامه دارند... تو بی حوصله در حسرت خورشیدی و خورشید من همیشه تابنده ... من در پی لذت یک شب قطبی و تو در آرزوی گرمای آفتاب... چقدر تو دوری و من دورتر....

 شب و آرامش، سکون و سکوت و زمزمه های شبانه، من و تو و بزمی عاشقانه، دور از هر چه هیاهو ..  و تنها یک آرزو شادمانه، " شب قطبی"...  اما امان از اون شبهایی که غم تو کنج دلت لونه کنه اونوقت شبش هم قطبی باشه، چه ولوله ای تو دلت به پا میشه... اونوقت تویی و یه انتظار بی پایان کُشنده. انتظار خورشید...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 8:48 توسط بهــار| |

همیشه عاشق پنجره بودم، پنجره ای رو به یه خیابونِ نه خیلی شلوغ، تا به راحتی کنارش بایستم و شاهد عبور بشم. یه پنجره که مال من باشه... اما نیست... آی سهراب پنجره مال من نیست، گو اینکه تو هم نگفتی که مال منه پنجره برای تو بود و برای سهرابها...

دلم یه پنجره میخواد. بی اینکه پرده ای ازش آویخته باشه. یه پنجره که شیشه هاش رفلکس نباشه که تنها خودم رو نشون بده، رنگی نباشه که تشعشع خورشید رنگم رو عوض کنه، یخی هم نباشه ... شفاف باشه و پاک...

یه پنجره که کنارش بایستم بی اونکه خودم را هزار پیچ توی هزار پارچه بدم ... تا وقتی که بازش می کنم موهام با باد همراه بشه. تا باد خنک صورتم رو نوازش کنه. چشمهامو ببندمو نفس بکشم عمیـــــــــــق، بی اینکه بوی دود وچرک نفسم رو تنگ کنه... و نگاه کنم و نگاه... بی اینکه به چشم رهگذرانش بودنم مرموز جلوه کنه  و  نگاه هرزه اونها دم رو غنیمت بدونه برای دیدن و دیدن. بی اینکه نگاه پلیدی دوباره و دوباره به سختی پشت سر بگرده و ننگ و شرم تموم هستی رو به وجود من بریزه و بی اینکه با هرصدای پایی خودم رو پشت دیواری  پنهون کنم تا مبادا توی محکمه آدمهای این خیابون محکوم بشم به ...

دلم یه پنجره میخواد ... یه پنجره ...
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:18 توسط بهــار| |

بعضی وقتها، بعضی حرفها، همچین تو دلت میشینه که ولوله ای تو وجودت به پا میشه.  میخوای هر طور شده از سنگینی اون حرف خودتو رها کنی. حالا اگه گوینده این حرفها هم عزیزترینت باشه که دیگه واویلا. مخصوصا اگه این حرف هم یه انتقاد باشه که حس کنی داره وجود نازنین این عزیزترین رو آزار میده...

تصور کن یه فرشتهء کوچولو روبروت بایسته و با زبون شیرین و دلنشینش و با ملاحظهء تمام سعی کنه حرفش رو بهت بگه:  " مامان گلم تو خیلی ناز و مهربون هستی... اما میدونی چیـــــــه ؟... یه خورده زودننجی (زود رنج)...  میدونی مامی نازک نارنجی هستی ...."

تا به حال برام پیش نیومده بود که یه حرف اینقدر روم تاثیر بذاره مخصوصا وقتی که ته چهره اش یه نگرانی حس کردم از اینکه مبادا با این حرفش هم برنجوندم. از اون روز فکرمو مشغول کرده و دارم تمام تلاشمو بکار می بندم تا صبور باشم و باز هم صبورتر که دیگه با زود ننجیم! نرنجونمش.

 گاهی اوقات برای کسانی که خیلی بهم نزدیکن نارنجیتر میشم و زود دلم میگیره که خودم هم هیچوقت این حس رو دوست نداشتم و همیشه برام آزارنده بوده. اما وقتی فکر می کنم می بینم تا به حال کاری هم نکردم که ازش خلاص بشم. اما انگار وقتشه که کمی بزرگتر بشم و این حس بچگیا رو از سرم بیرون کنم.

 فرشتهء کوچولوی من، حالا من هم مینویسم تا ثبت بشه برام، تا همیشه یادم بمونه که دیگه نباید از چیزی زود ناراحت بشم. یادم بمونه که چقدر تو رو با این زودرنجی میرنجونم. که وقتِ دلگیری سریع به یاد چشمهای ناز و نگرون تو بیفتم و ....

گاهی فکر می کنم جای مامان و نی نی داره عوض میشه....
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:21 توسط بهــار| |

چند روز پیش کتایون خانوم گل دعوت فرمودن که کمی نامرئی بشیم و دنیا را اونطور سیر کنیم. ما هم هر چه فکرکردیم دیدیم حس غریبی نیست! انگار سالهاست که نامرئی شده ایم. آنقدر آدمها پا روی وجودمان می گذارند که نه تنها قلنجمان می شکند، بلکه  همهء حق و حقوقمان هم زیر پا له میشود و به هیچ میرسد. خلاصه آنقدر نامرئی که گاهی وهم برمان میدارد که آیا دیگران ما را می بینند یا نه؟ که برای اثبات ادعای مرئی بودنمان تنها چاره گرفتن نیشگونی از خودمان است. - اما نه، انگار نیشگون را برای تست خواب و بیداری می گیرند-  تنها چاره  با سر دویدن به سمت دیوار است، تا از آن رد شویم و آنگاه که یکی هم از دیوار خوردیم دستمان می آید که نــــــــــه ما هم مرئی هستیم. گاهی هم به این نتیجه میرسیم که یکی از مهم ترین خواص "ز ن" بودن نا مرئی بودنش است! گویا به بحث 30 یا 30 نزدیک شده ایم. بگذریم...

حالا فرض بر این می گیرم که کاملا مرئی هستم و اجی مجی یه بشکن، نامرئی شدم.... خب حالا کجاها سر میزدم؟؟

اول از همه هر جا که صدای فریادی هست سر میزدم. شاید بتونم فریاد رس کسی بشم.... و هر جایی که نامردونه دارن حق مظلومی رو ضایع می کنند. یه گوشی از طرف می کشم که هوس حق کُشی از سرش بیفته...

هر جا که دختر و پسری نشستن و برای رسیدن به هم و شروع ازدواجشون هــــــــی دروغ سر هم می کنند، میرفتم و با هر دروغی که می گفتن چنان پس گردنی ای بهشون میزدم که فکر خالی بستن هم از سرشون بیفته بعد هم آرووم تو گوششون می گفتم " راستشو بـگــــــــو" ....

هر جا که زنی بی گناه هر روز و هر روز تنها به جرم ز ن بودن مجازات میشه و هر جا که کسی بچه ای رو آزار میده. تو خواب و بیداری با قدرت نامرئی بودنم به طرف می فهموندم که آزار بـِدی همینجا آزار می بینی....

یه جاهای دیگه هم دوست دارم باشم.

کنار اونهایی که خیلی دوسشون دارم و دوسم دارن. اونجا که با خودشون خلوت کردن. نه اصلا تو فکرشون و دلهاشون.... ببینم چی بیشتر از هر کاری خوشحالشون می کنه و کدوم کارم می رنجوندشون. می فهمیدم کجاها از خودشون بخاطر من گذشتن بی اینکه من بفهمم و ....

 شاید کمی از بحث نامرئی بودن خارج بشه و قدرت بیشتری برای اینهایی که میخوام بگم نیاز باشه اما بگذارید بگم چون خیــــــــــــلی دوست دارم ...

دوست دارم از یه مقطع بالاتر به انسانها نگاه کنم. خوب و بد واقعی رو حس کنم. خارج از مکان و زمان باشم و برسم به واقعیت هستی ....

و تجربه مرگ و دنیای بعد از مرگ. دوست دارم تجربه کنم و برگردم طوری که همیشه به یادم بمونه، مثل خاطرات دیگه ای که دارم، بشه یه خاطره....

و پیش شما هم دوست دارم بیام، تا ببینم هر بار بعد از خوندن نوشته های من با خودتون چی می گید. الان هم اونجا هستم نگاه کنید پرده رو دارم تکون میدم...

خب فکر کنم فعلا همینا بسه جاهای دیگه هم بعدا سر میزنم...

من هم هر کسی که دوست داره نامرئی شدن رو حس کنه دعوت می کنم  تا بنویسه.

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:20 توسط بهــار| |

این تغییر نام هم شده حکایتی. اول اینکه چرا تغییر لازم شدیم؟ از آن جهت که در این یکسال هــــــــــــی این نقاب را شکستیم و شکستیم،  از فولاد هم که باشد، دیگر چیزی باقی نمانده بشکنیم. پس باید به یه شکلی این نقاب نگون بخت را نجات دهیم، که همه اقوامش به هم پیوند نخورند. در ثانی، اصلا چه معنی دارد اینقدر این نقاب، شکسته شود. گاهی هم لازممان می شود. بعدش هم، در این دنیایِ.... چه کسی نقابش را شکسته که ما دومی باشیم؟؟؟

این چند روزه به این نامگذاری می اندیشیم، نشخوار فکری خوبی شده. هر گاه که افکار مزاحم قصد جولان دادن در ذهنمان می کنند، با یک حملهء حساب شده فکرمان شروع می کند به جویدن آدامس ذهنیِ کاملاً مثبت و بی ضرر که همان انتخاب نام باشد. و با این حرکت خودجوش، انقلابی در ذهنمان صورت نمیگیرد و افکار بد بد، هم وسوسه مان نمی کند و ....

اما اینکه چه بنامیم هم داستانی شده، که با هر مود و در هر ثانیه ای با تغییرات فکریمان متغیر است.

گاهی بهاری می شویم و لطیف " بوی باران" می خوانیمش و گاه که خزانِ دلمان بر بهارش غالب می شود " به رنگ  شفق" می خوانیم.

گاه که در ترش و (کمی) شیرینِ زندگی چین بر پیشانی میندازیم "روزهای اناری" می نامیمش. گاه هم که روزهامان  تلخ می شوند دلمان " قهوهء تلخ" می خواهد. گاهِ شیرینی هم، هوس "شکلات تلخ!" می کنیم.

گاهی دلمان می خواهد طنازی کنیم و هر رهگذری را به این خانه بکشانیم که می شود "دختر آتیش پاره" و گاه که نمیخواهیم هیچ بنی بشری نوشته هامان را بخواند می شود "." .

به گاهِ مستی "زنگ بیداری" و وقتِ خماری " کهنه شراب" می شود.

گاهی عاشق نوشتنیم که دوست داریم "رقص قلم " بنامیم، که با پرش افکارمان به " رقص اندیشه" بدل می شود.

گاه عِرق میهن پرستیمان گل می کند و " سرزمین من " می شود و گاهی هم که به خاطرمان می آید مسافریم و به یاد کارتون مهاجران می افتیم " مسافر آفتاب" می شود.

گاه عاشقانه و رمانتیک می شویم و " نغمه های بهاری" می سراییم و گاه که عشق از سرمان می پرد دلمان می خواهد "زبان دراز" بشویم.

و ... و ... و ....

گاهی هم دلمان می خواهد دفتر نقاب را به پایان برسانیم و حکایتی دیگر از نو بیآغازیم.

و اما در نهایت باز هم بر میگردیم که همان نقاب را تکه پاره کنیم تا ببینیم کدام مودمان بر دیگری غالب می شود .

از همه شما دوستان خوب هم ممنونیم و باز هم منتظر نظرات زیبای شما هستیم.

پ ن. پس از کشمکش بسیار این نام را برگزیدیم  نظر موافقتان چیست؟؟

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:26 توسط بهــار| |

Design By : Night Melody