تبليغاتX
وسوسهء قمـــار


هي بازيگر! گريه نکن! ماهمه مون مثل هميم

صبحا که از خواب پا ميشيم نقاب به صورت مي زنيم

.

.

.مي خوام همين ترانه رُ رو صحنه فرياد بزنم

نقابمو پاره کنم، جاي خودم داد بزنم

وقتی شروع کردم به نوشتن میخواستم بشکنم نقابمو و خودمو فریاد بزنم. اما ... بگذریم....

پ. ن. ۱. نمیدونم چرا این روزا خیلی تمرکز برای نوشتن ندارم!!!

 پ.ن.۲. دنبال یه اسم خوب واسه وبلاگم هستم. خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم... منتظر نظراتتون هستم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:38  توسط بهــار  | 



گاهی شبها چه کشدار می شن، ثانیه ها بی پایان و من بیتاب... مثل امشب که از همیشه بیتابترم تا قاتل ثانیه های تنهایی بشم  برای رسیدن به صبح وصال...

می بینی هنوز بیقرار رسیدنم تا گرم کنم وجود نازک نیلوفریم را به گرمای تنت و دستهای یخزده ام را با گرمای حضورت که  امروز از همیشه به دستان پر مهرت نیازمندترم ...

روزهایم زمستانی بود و شبم یلدای سرد بی تو بودن، به انتظارم تا با رسیدنت بهاری بشم و سبز....

بگذار امشب حجاب بدرم و بی پرده از عشقت  بگم که سالهاست میهمان خانه دلم شده ... و امشب بیقراری می کنه تا به هجوم دلتنگیها، پاسخی بگه درخور، که هنوز هم از نوای خوشش دلم به لرزه می افته... بگذار تا پرده را بردارم  که احساس هوایی بخوره... بگذار فریاد کنم که دلتنگتم امشب ... که از همیشه عاشقترم ....

عجب روزهاییه این روزها، هنوز از گذرشون حیرونم... و به اندازه سالها خسته ام. افکارم آشفته و پریشونه که یارای جمع کردنشون هم نیست... اما به یک چیز ایمان دارم ، که از همیشه عاشقترم...

این روزها  قفسی ساخته ام کوچیک، خیلی کوچیک، برای یه دل گنجیشکی، که اسیر قفس بشه، دیگه رها نشه و توی این هوای دودگرفته و غبارآلود پر نگیره .... که دیگه لب بومی نشینه، که خیس نشه اگه بارون اومد، برف اومد گوله نشه، نیفته تو حوض نقاشی ....

تو هم اگه خواستی دلت رو بذار کنج این قفس تا براش بشه یه همنفس ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 8:30  توسط بهــار  | 



باز هم سلام ...

این چند وقته کلـــــــــــی باهاتون حرف داشتم ، که تاریخ مصرف خیلیاشون گذشت و بعضیاشونم گرفتارِ نافرجامیه مطلق دفترچه یادداشتم شدن...

اما براتون بگم  که به سختی این بلای خانمانسوز اعتیاد به اینترنت و وبگردی رو ترک کرده بودم و تازه داشتم تو حس و حال ترک تثبیت می شدم که زمان بازگشتم رسید. به گمونم دوباره  برگردم به دوران قبل از ترک، البته احتمالا اینبار با دوزمصرف بالاتر. ولی فهمیدم اگر چه روزای اول  ترک کمی سخته و دردناک، اما بعد یه حس رهایی به آدم دست میده و یه جورایی به تنبلی میرسه. منم که مستعد این مرض لاعلاج تنبلی، کم مونده بود از این ور بوم بیفتم و بزنم کلا ً وبلاگ رو کن فیکن کنم که وجدان همیشه بیدار و آگاه به داد وبلاگ بینوا رسید و قائله ظاهراً ختم به خیر شد.

روزایی بود که اصلاً مثل روزای دیگه نبود. یه جورایی عجیب بود و جالب.  هی خودم رو محک زدم و سنجیدم و امتحان کردم و نتیجه هم شناختی شد از " من " که در ذهنم ریشه گرفت و به موجودیت رسید. خوب یا بد؟ هنوز نمیدونم، تنها به گذشت زمان چشم دوختم تا جوابی ازش بگیرم.

دوستای خوبم از همه تون ممنونم که تو این تعطیلی هم فراموشم نکردید.دوستون دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 10:59  توسط بهــار  | 



Free counter and web stats