به نام خدا
خدمت دوستان خوبم سلام عرض می کنم.
امیدوارم که حالتان خوب باشد. اگر از احوالات اینجانب هم پرسیده باشید همگی خوب هستیم و ملالی نیست جز دوری شما که امیدوارم به زودی رفع گردد.
هوا اینجا خیلی گرم است و برقمان هم هر روز دو سه ساعتی قطع میشود البته چند روزیست که توفیق نصیبمان شده و قطعی برق نداشته ایم که از این خوشی در پوست خود نمیگنجیم و شادی اش را صلوات خیرات می کنیم نصیب متصدیان امور.
امروز که این نامه را مینویسم شانزدهم مرداد ماه است و تا امتحان زبانمان وقت زیادی باقی نمانده. اما نمیدانم تقصیر گرما است یا چه که نمیتوانم تمرکز کنم و درس بخوانم. راستی هنوز دقیقا نمیدانم که امتحانم چه روزی است. علی که رفته بود سراغی بگیرد گفته بودن شهریور اما روزش را دقیقا مشخص نکرده بودند. حالا قرار است که بهمان زنگ بزنند. کاش زودتر زنگ بزنن تا ما هم از این بلاتکلیفی نجات یابیم.
دیروز آقا نشسته بود و چرتکه می انداخت و طرح سفر میریخت. گفتم آقا من امتحانم نزدیک است اگر اجازه بدهید تعطیلات تابستانی را خانه باشیم و زبان اجنبیها را بلغورکنم تا خدای نکرده شرمنده شما نشوم و نمره کم نیاورم و شما مجبور نشوید که سر کیسه را شل کنید. آقا نگاهی کرد و چیزی گفت در کلام به این معنا که بی خیال امتحان و گفت که نگران نباشید شما نمره تان را میاورید. گفتم آخه... گفت دیگر آخه ندارد. بروید و برای تعطیلاتمان آمادهء سفر شوید من هم گفتم چشم آقا.
چند روزیست که چشمانم هم درد گرفته آقا میگوید از بس که به کتاب نگاه کرده ای اینطور شده. برویم سفر خوب می شود. اما من بهش نگفتم که هنوز شروع به خواندن نکرده ام. باید از دکتر وقت بگیرم خدا کند که عینک ندهد.
مخلص کلام، غرض از نوشتن نامه این بود که خدمتتان عرض کنم تا روز امتحان شاید خیلی نتوانم اینجا باشم و خط خطی کنم. اما شما را میخوانم و اگر نظری هم داشتم حتما به خدمتتان میرسانم. شما هم برای من دعا کنید.
زیاده عرضی نیست. به همه سلام برسانید.
دوستدارتان بهار
نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد![]()
***********
ای نامه که میروی به سویش از جانب من ببوس رویش![]()
از پله ها که بالا میام با سرعت از جلوم رد میشه نفرت همه وجودمو میگیره با این حال هیچوقت دوست ندارم بکوبم توی سرش و لهش کنم. یاد زندگی " آلکوس" قهرمان کتاب "یک مرد" می افتم. روزی که خوندمش ساعتها فکرمو به خودش مشغول کرد:
((... پاهای دراز و پشمالودی داشت و دو تا آنتن راست روی کله اش مثل یک جفت سبیل بود.... با ملایمت پشت سوسک را نوازش کردی. از خودت می پرسیدی که عمر یک سوسک چقدر است، اگر تیرباران نشوی تا کی با او زندگی خواهی کرد؟.... چقدر خوب بود که آدم کسی را داشته باشد تا حرف بزند و بازی کند، بدون اینکه در باره ات قضاوت کند و یا ملامتت کند، عجب شانسی! هر چه به مغزآدم بیاید می شود به یک سوسک گفت... همین نیم ساعت پیش، یک دقیقه پیش، گویی دیگر زندگی را دوست نداری. ناگهان بخاطر این موجود کوچک و نفرت انگیز که در لحظات معمولی از دیدن آن حال آدم به هم میخورد، متوجه شدی که زندگی را دوست داری، فهمیدی که حتی در یک سلول نه قدم در هفت قدم هم می شود زندگی کرد. کافیست آدم یک تخت و یک میز و یک صندلی داشته باشد، یک مستراح سیفون دار و یک سوسک...))
یعنی یه موجود کریه میتونه سائقی برای زندگی باشه؟ به سختی خودمو مجبور می کنم که بهش نگاه کنم. از دیدنش حس بدی بهم دست میده اما میخوام که این بی تفاوتی رو در خودم ایجاد کنم، مثل یه حس مازوخیستی . دقیقتر میشم و ناگهان یاد مسابقه ای توی یکی از شبکه های ماهواره می افتم. دختر جوون و زیبایی که به راحتی از این موجودات کریه که توی شیشه ریخته بودن و در هم میلولیدند بر میداشت و با رغبت تمام میخورد، زنده زنده، بی اینکه مثل بقیه شرکت کننده هاچین رو صورتش بندازه. دیگه نمیتونم تاب بیارم و حالم به هم میخوره. شاید اون هم در پی رفع یک نیاز به اینکار دست میزنه. انگیزه ای قوی که اون رو به حرکت در میاره ...
انگار این شرایط و موقعیتها هستن که نحوه رفتار ما را تعیین می کنن. چه حس بدیه وقتی فکرشو می کنم تو موقعیتهای مختلف و بنا به شرایط نوع برخورد و نگاهم به دنیا تفاوت می کنه. منیتی که توی هر جا وهر مکان دستخوش تغییر میشه، که تصمیم گیرنده نیست ، که وابسته به نیازه. تا جایی که حتی نمیتونی پیش بینی کنی که تودر اون شرایط خاص چه خواهی کرد. نیازی که آدمیت رو از فراز عزت به فرود ذلت میرسونه، نفرت رو به لذت بدل می کنه و زشتی رو زیبا جلوه میده...
نمیدونم این ماییم که نیازهامونو میسازیم یا نیازها ما را؟ شاید هم این شرایط و موقعیتها هستند که هر دو را میسازن؟
![]()
![]()
![]()

