به رسم روزگار کودکی، پای خواهش بر زمین میکوبی و فغان می کنی. برای رسیدن به عروسکی زیبارو تا کامی از وجود شیرینش بگیری. فراموش کردی که سهمت از این بازیچه ها قبلا به تو رسیده. با هر سدی مصمم تر پا می کوبی تا تمنای درونت را پاسخ دهی، گرم و تبدار... تا رسیدن و یکی شدن...
چند روزی محو تماشای این تندیس زیبایی... کام می گیری و کــــــــــام... و درنهایت کنار بازیچه های دیگرت قرار میدهیش، تا با تمام وجود تنهایی کشندهء بودن را احساس کند... و هر از گاهی باز میگردی، با نگاهی شهوت انگیز... هنوز هم مبهوت زیبایی اویی...
پا در راه می نهی. در این راه بی پایان، لعبتی می بینی. به آرامی از کنارش رد میشوی. مست از عطر وجودش، پا نگه میداری، اندکی صبر، تا با تمام وجود عطر بودنش را بار دیگر حس کنی... سر میگردانی، تنها یک نگاه، زیبایی خیره کننده چشمانش ، در تمام وجودت رخنه می کند و جوانه میزند حسی از خواستن که تو به عشق تعبیر می کنی اش...
باز هم پا میکوبی، مستانه. آه از نهادت بر میاید... دوباره خیره نگاه می کنی و با عطش عشق استشمام می کنی عطر وجودش را...
به خانه میرسی، سرخوش از دیدنش، به سراغ تندیس زیبایی دیروزت میروی. امـــــا دیگر زیبا نیست. همه تن خواهشی... در بر می کشی اش... چشمها را می بندی... تا با غایت خواهش عطر او را به یاد آوری. باز هم مست میشوی از این خواستنها... و چشمانش که مدهوش می کند تورا... هیس ...آرام میشود تندیست تا مبادا مستی تورا به هم ریزد...و سوالی که یکریز در ذهنت تکرار میشود" در پس آن جامهء زیبا، پیکر تراش خبره چه تراشیده؟ "
فردا دوباره باز میگردی. از همان راه، همچو یک حسرت مشهود، عاشقانه!!... در پس شیشه ها دوباره نگاه می کنی و باز هم پا میکوبی مصمم... و دوباره رسیدن... وتو مدهوش از این وصال، سر از پا نمی شناسی...
به خانه میبری، دور از چشمان تنها و منتظر تندیس، جامت را لبریز می کنی از شراب بودنش تا اوج مستی...
روزها در پی هم روان و تو همچنان مست...
تا روزی که به خانه همبازیت میروی و در دستانش بازیچه ای می بینی. عنان بریده از دستش می کشی. گریه سر میدهد و تو در شگفتی که تا به حال کجا بوده این؟؟... زمین و زمان را به ناسزا می گیری که سهم دیگران چه بوده؟ و تو چه؟!!... اینبار کاری از پا کوفتن هم ساخته نیست. تنها حسرتیست بی پایان که تمام هستی ات را تسخیر می کند... باز میگردی، سرشار از هوس ِ بازی, به سراغ جعبه بازیچه هایت میروی و ذهنت مرور می کند آنچه را که در خود جای داده و نتیجه اش تنها افسوسیست که در حصار دستان بچه ای دیگر اسیر است, شوق بازی از تنت می گریزد، در برابر چشمان منتظر بازیچه ها، روی میگردانی تا بیابی راهی برای رسیدن به معشوق!...
لعبتکانت هم در انتظار لبخندی به بازیهای پنهانی کودکان همسایه دلخوش کرده اند تا رها شوند لحظه ای از این رخوت تنهایی...
و تو همچنان در پی رسیدن...