تبليغاتX
وسوسهء قمـــار
وسوسهء قمـــار

ترس رو میشد کاملاً تو چهره اش حس کرد. فراتر از هر درد و بیماری. ترسی عمیق... چشمهاشو بهم دوخته بود و نگام میکرد...

حدوداً هفتاد، هشتاد ساله...از قبل دیده بودمش ... خیلی نه ... دو سه باری تو این چند سال دبده بودمش، اما حرفامون تنها به سلام و علیک دورادور ختم شده بود... اونروز هم خیلی اتفاقی به دیدارش رفتم. تو بستر بیماری ... خسته و رنجور...نگاهم کرد... تو نگاهش ترس موج میزد... ترسی فراتر از همهء ترسها... ترس از رفتن... مـــــــــــردن... سختی دل کندن رو به وضوح تو نگاهش دیدم... نگاهم کرد... انگار به دنبال دستاویزی بود تا شاید ارتباط خودش رو به واسطهء اون با این دنیا حفظ کنه... و حالا من در کنارش بودم... شاید میشد فرشتهء نجات باشم تو افکارش... خیره به من بود با ترسی شفاف... خیره شدم و به آرومی با نگاهش حرف زدم...

بذل و بخشش میکرد هر چه که مهربونی تو وجودش بود... در موردش قبلا هم بدی نشنیده بودم ، که هر چه بود خوبی بود ...از این وحشت و هراس دلم گرفت و دور شدم تا جوی روان اشکامو نبینه ...

دیگه امیدی نیست... خودش هم خوب میدونست و همین ترسش رو صد چندان کرده بود...

نگاهم کرد... نگاهش کردم و لبخند زدم ... به سختی لبخند زد...

و دعا کردم

خدایا آرامش ومرگی آســـــــــان...

همهء فکرم رو به خودش مشغول کرده، می اندیشم

به رفتن و مردن...

شاید تلخ و شیرین در یکجا...

به تلخی زهر گونهء دل کندن، گذاشتن و گذشتن از هر چه دلخوشی و خوبی و حتی بدیست. وابستگیها و دلبستگیها... بدرود ای  ثمرهء یک عمر تلاش و تکاپو، بـــــــــــدرود... تلخ... خیلی تلختر از یک فکر و یک کلام...

اما شیرین... به حلاوته رهایی و آرامش... فارغ از هر چه هست و هر چه نیست... فارغ از باید ها و نباید ها...رهایی ، رهایی ازهر چه که مادیست ... و آرامشی عمیق و جاودان...

 

تلنگری بود تا به یاد بیاورم که غروب من هم خواهد رسید، گذر خواهم کرد از هستی ...پس دل نبندم .

 

پ.ن- شاید ظاهراً حرفهای تلخی باشه اما حقیقتِ شیرینیه . ببخشید که اوقاتتونو تلخ کردم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8:47 توسط بهــار| |

زیر رگبار تند بارون، توی تنهایی شب، منمو صدای بارون، تند و بی امون، منمو خلوت پارک و رهگذرانی هراسون از وحشتِ خیس شدن زیر بارون، سر در گریبون فرو کرده و میدوند و نگاههاشون پرسون؛ دیوانه است شاید، که زیر این بارون بی چتر تاپ میخورد...

و من خیس از این بارش ِ زیبا، دل به بارون می سپارم، تاپ میخورم، غرقِ لذت، بی توجه به سنگینی نگاهِ رهگذران، بی توجه به خنده های ریز پسرکان ِ گستاخ و جسور که زیر بارون بازی می کنند اما بودن من براشون سواله، که بودن تنها حق اونهاست. و توپی که گاه و بیگاه، بی بهونه به سمت من روانه میشه که بهونه ای باشه تا از نزدیکتر به تماشای این دیوونه بشینند و سخنی نا مفهوم که هر بار با اومدنشون در پی توپ نثارم می کنند...

اما من کر میشم به هرچه صداس جز چک چکِ بارون و کور میشم به هر چه پوزخندو سنگینی نگاه و تاپ میخورم بالاتر و بالاتر... تندتر و تندتر تا قطره های بیشتری از بارون نصیب من شه...تا بشوره افکارمو، تا رها شم از هر چه "گفتنها" ست، تا دیوونه باشم... تا شاید از آرامش و لذتِ  دنیا کامی بگیرم، حتی اگر زنی باشم  در شبی تاریک و زیر رگبار بارون...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:34 توسط بهــار| |

 

 چند وقتیست که به تکدرخت همسایه چشم دوخته ایم

وبه سیب سرخی که بر آنست...

غافل شدیم...

تـــــــــــــا

باغ سیبمان در بی نظری سوخت...

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:31 توسط بهــار| |

 

تمرکز عمیقی کرده و خیره شده...

چیه عسلی؟

- مـــامی، میگم خدا چیه؟ خــــــــــــدا؟

با  زبون کودکانه براش توضیح میدم. از آفرینش خدا میگم و از مهربونی و لطف و محبتش . از اینکه خیلی دوستش داره و ...

کنجکاوتر از قبل میشه. انگار دوست داره خدا را با تمام وجود حس کنه ... حرفهام از جنس دیگه ایه و توی ِ ذهن کوچیکش جا نمیگیره... میخواد همهء ندونسته هاشو با سوالات ِ پی در پی بریزه بیرون.

- پس کجاس؟ چرا من نمی بینمش؟ چه شکلیه؟ خوشکله؟ و ... 

و من آروم آروم و کودکانه براش حرف میزنم، از اینکه همه جا هست، در کنار ما و توی دلهای ما و از اینکه زیباست و ...

به یه نقطه خیره میشه و افکار کوچیکش رو زیرو رو می کنه... و یه جرقه تو چشماش میدرخشه ... انگار به جواب همه سوالاتش رسیده باشه،  با هیجان میگه:

- آهان... مامی، تو خدایی؟!

در آغوش می کشمش و میگم نه، عزیز ِ دلم... حالا پاشو دیر وقته بخواب، بعداً صحبت می کنیم. حرف عوض می کنم تا مجالی باشه برام که بفهمم چطور به ذهن کوچولوش خدا رو بشناسونم،  ذهنی که تنها عینیات رو میفهمه...

هر چی فکر می کنم یادم نمیاد که من کی خدا رو شناختم و چطور؟ اما امروز بار دیگه به جستجوی خدا رفتم...

 

راستی پاسخ کودکانهء شما به این سوالها چیه؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:58 توسط بهــار| |

Design By : Night Melody