تبليغاتX
وسوسهء قمـــار
وسوسهء قمـــار

همسایهء عزیز سلام

کمی وقت داری با هم اختلاط کنیم؟ چند وقتیه خیلی دلم میخواد باهات حرف بزنم! نه اینکه فکر کنی دلم برات تنگ شده ها! نـــــــــه... احساس تنهایی و این حرفها هم نیست... بحث عشق و عاشقی و دل و دین هم نیست... چیه؟ خسته شدی؟؟ چه عجــــــــول! خیلی خب میگم برات..راستش اینه که بدجوری دلم گرفته!! از کی؟؟ خب حقیقتش از شما.... میدونی چیه؟؟ خونهء شما حکم ِ ویوی پنجره آشپزخونهء مارو داره...و من هر روز صبح که پنجره رو باز می کنم دلم میگیره...

یادت هست؟؟

روزی که تازه اومده بودین به این خونه ساعت اول یه برزنت رنگ و رو رفته زدی به جای پرده ...با اینکه شدیدا حس خفگی بهم دست داد اما گفتم خب پرده اس دیگه چه اشکال داره حالا حتما که نباید همه شیک و خوشکل پرده بزنن، کج و کوله هم بزنن مهم نیست... زمستونو گذروندیم و به علت سرمای زیاد پنجره باز نکردیم و به ویو فکر نکردیم... تا بهــــــــــار... که دلمون هوای ِ هوای ِ مستون ِ بهارو کرد... پنجره باز کردیم و دیدیم،  بــــــــــــه! عجب چشم اندازی برامون درست کردی؟! یه حصیرِ سیاه و دود گرفته زدی جلوی پنجره... دلمون گرفت...

 نمیدونم شاید  ترسیدی چشم ِ ناپاک ِ خورشید خانم به"* منزل ِ" تون بیفته؟؟ یا از هوای ِ سکرآور ِ بهاری ترسیدی که تو خونه ات راه بگیره؟ راستی تو هیچوقت دلت نمیخواد که پنجره باز کنی و هوایی بخوری؟؟ یا اینکه پرده کنار بزنی و بارونو تماشا کنی؟؟

 حالا خودت هیچی... فکر من بیچاره ء احساساتیه رومانتیک رو نکردی که همهء حس و حال ِ شاعریم با این ویوی زیبا صبح به صبح کور میشه؟؟ هــــــی! نکنه از نگاههای ما ترسیدی که مبادا ناغافلی تو خونه ات بچرخه و از دیدن" منزل ِ" تون  متلذذ بشیم؟؟ و یا شاید ترسیدی که عاشق شیمک قلمبهء شما شیم؟؟... باور بفرمایید چشم ما اشعه مشعه نداره که از دو سه لا پردهء شما رد بشه و...

مخلص کلام اینکه دلمون گرفت از بس صبحها به این حصیر سیاه و کثیفتون چشم دوختیم... ببین بهتون بر نمیخوره اگه من یه حصیر تمیز نو هدیه کنم؟؟

اوه یادم نبود اول بپرسم...راستی تو وبلاگ میخونی؟

 

*منزل = همسر، زن

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 توسط بهــار| |

تور سپیدت حائل کودکیهات میشه و میبردت به قالبی که در اون جا گرفتی. به آرومی شونه لابلای موهای سیاهت میزنم، تا مجال بیشتری باشه برای نوازشت، مسخ شدهء لباس ِ تنی.

به زلال ِ چشمهات خیره میشم  و تو پرده بر نگاهم میزنی و چشم بر هم میذاری. لب میگزم در برابر ِ وسوسهء بوسهء شکر خنده های تو ، تا طعم ِ خون، و بوسه ای بر انار ِ گونه هات می نشونم و در آغوش می کشم تو را، تبــــــــــدار...  

دلم آیینه ات میشه "همهء اجسام نزدیکتر از آنست که در آیینه می بینید!" و من پرواز میبینم، تکه تکه میشه از این فکر، دلم. تکرار می کنم: نزدیکتر از آنچه که می بینم ...

 دست ِ تمنا به سوی تو دراز می کنم تا تو دستگیرم بشی وتو دست می کشی برای رسیدن به  بی نیازی.  تو پرواز می کنی تا غایت ِ آرزوها، تا عروس ِ مهتاب، می چرخی و می چرخی و می چرخی، تا لبریز شدن از این حس، و اشباع می شی...

 باز هم به سوی من بر میگردی ، کودکانه، و تمنای رسیدن به آنچه که هستی.  من سرشار میشوم از شادی این بازگشت. و تکرار می کنم که پرواز خواهد رسید، نزدیکتر از آنچه که میبینم...

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:6 توسط بهــار| |

فرشته کوچولوی من، امروز برای تو مینویسم. برای تو عزیزترین... که همچون قطرهء باران، روحِ بهارم شدی و هدیه کردی هر چه سبز... وهدیه کردی ارمغانی تازه از آبی ترین عشق، و حسی از نور که یکباره خالی شدم از هر چه " من " و شدم " مادر". حسی فوق العاده زیبا و تا بینهایت سخت و ســــنگین.

و تو " باران " شدی تا همیشه بخشندهء سبزی باشی و پر طراوت، تا زلال باشی و پاک، تا شاد باشی و شادی بخش، تا لطیف باشی و بهاری، تا همیشه سبز باشی. "باران" شدی چون رحمت ِ خداوندی بر من.

فرشتهء زیبای من، چهار سال از ورودت به زندگیه من گذشته و تو همراهِ زیبای من، خالق شیرینیه این سالها شدی. لذتی از جنس بارون، لطیف و با طراوت.

با تو دوباره کودکیم را ورق زدم، پا به پای تو حس کردم هر آنچه را که در پس سالهای کودکی از یاد برده بودم. با تو دوباره زبان باز کردم، دوباره راه افتادم. و همهء بازیهای گذشته را از صندوقچه خاک گرفته خاطره در آوردم تا با تو بار دیگه کودکیمو تجربه کنم، تا دوباره از خوندن شعرهای کودکانه لذت ببرم. تا تو قصه گوی شیرین زبون من، زیباترین قصه های زندگی رو برام بگی تا...

 

                             این هم عکس ستارهءکوچولوی من

                                                  باران

       

                                               تولدت مبارک

 
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:31 توسط بهــار| |

مگه نه اینکه خیلی عصبانی هستی؟ خب...؟ من هنوز نفهمیدم این عصبانیت به درو دیوار چه ربطی داره؟؟ یا به عینکت؟... به موبایلت چه مربوطه که تو عصبانی هستی... نکنه با اونا در گیری؟ شایدم درِ کابینت و کمد مقصرن که اینطوری داری به هم می کوبیشون؟  این چرندیات چیه که میگی؟...  تا حالا دقت کردی که تو اوج خشم چیکار می کنی؟ اصلا برام قابل هضم نیست که اختیار خودتو نداری... مگه میشه آدم ندونه چیکار داره میکنه؟؟ اینکه یهو مثل یه شیر درنده حمله کنه به سمت چیزی، برام قابل قبول نیست. فکرشو کردی خیلی زیباتر هم میتونی این حسهاتو بیان کنی؟؟

میدونی... خیلی پیشترها که آدما برای حفظ جونشون، مجبور بودن بجنگن - برای بقا- خشمگین میشدن، تا بمونن و زندگی کنن، تا در مقابل قبیله های غارتگر کم نیارن... اما دیگه اون روزا تموم شده ... ولی ما هنوز خشمشو نگه داشتیم، البته نه برای دشمنامون، که برای نزدیکترین افراد به خودمون، برای عزیزترین هامون و گاهیم برای افرادی تو کوچه و خیابون و اداره و ... وقتی که چرخ گردون بر مراد ما نگشت، آدرنالین خونمون به غَلیان میفته و بعد چشمهامونو میبندیم و می خروشیم و بعضی وقتا این خشم و ناراحتی رو به سختی سرکوب می کنیم و خشممونو فرو میخوریم. اما اونها رو هم ناخواسته برای عزیزترینها هدیه میاریم... میبینی... چقدر زود برای یه اختلاف نظرِ ساده، گارد می گیریم؟؟ کی گفته که همه باید با ما موافق باشن؟ همون حس برتری جویی و غالب شدنه؟ نــه؟

 تا به حال فکرشو کردی اگه طرف مقابل هم، همون عکس العمل رو به خشم نشون بده، چه جنگی در می گیره؟ نـــــــــه. خب یکی باید کوتاه بیاد...  و مسلما اون یکی ما نیستیم... پس هنوز هم  همون  حس نخستین خشم تو خونمون جریان داره... چیره شدن... حس غلبه... برتری جویی ... و هنوز هم از این حس قدرت به عرش میرسیم... اما کجا؟؟ توی خونه خودمون؟  ... مأمن خودمون رو میدون جنگ کردیم و تلفات میدیم... و تازه بعد از فروکش کردن این نبرد میفهمیم، که چه انرژی و توانی از ما گرفته.

اما این واکنشها به خشم، غریزی نیستن، ما یاد گرفتیم و این حسها رو درونمون تقویت کردیم. همون روزهای کودکی که با کوبیدن پا به زمین و پرت کردن اشیا به سمت بابا و مامان، یا گفتن نصفه نیمهء یه فحش آبدار، اونا گاهی از سر بی حوصلگی و گاهی برای حفظ آبرو کوتاه اومدن و حرفمون به کرسی نشست، یه تقویت مثبت برای تثبیت این روشها شد. و این شد شیوهء ابراز خشم ما. اما یادمون رفته که ما دیگه بچه نیستیم. افسارمونو دادیم دست رفتارمون تا مارو به هر جا که خواست ببره. و غافلیم که ما باید افسار به دست رفتارها باشیم.

نمیدونم براتون پیش اومده یا نه، یه حس مبهم از خشم، بی بهونه، دوست داشته باشی به همه چیز و همه کَس پرخاش کنی... و این خشم رو هم دوست داری که انکار کنی... نه من عصبانی نیستم... اما رفتارهات حرف دیگه ای میزنن ... و یکم که خودکاوی کنی، به یه خشم پنهان میرسی، شاید یه محرومیت، سرخوردگی و یا تنبیه های دوران دورِ کودکی یا نه یه خشم سرکوب شدهء دیروز و امروز که تغییر شکل داده...

نمیخوام بگم که تو اوج خشم، چند ثانیه چشمهامونو ببندیم و یه نفس عمیق بکشیم و به کاری که می کنیم چند ثانیه بیندیشیم ... نه ... اما... چرا... همینو میگم.

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:56 توسط بهــار| |

 

چشمای درشت و سیاهش به دوردستها خیره شده، با صدای غمگین و بغض آلود به حرفهاش ادامه میده و قطره های اشک که همراه هر جمله ای از گوشه چشمهاش پایین میریزه. " هیچوقت منو دوست نداشتن، هیچوقت " با گفتن این جمله، دوباره همهء  ناراحتیش برمیگرده و هق هق گریه اَمون نمیده تا ادامه بده. حرفهای منم هیچ اثری براش نداره، انگار به نقطه ایمان رسیده و هیچ حرفی تاثیرگذار نیست...بلندتر از قبل داد میزنه " اونوقت که از خونه رفتم میفهمه..." طنین صداش و کینه تو سینه اش منو به سالها پیش میبره، یه جایی این صدا رو شنیدم...آره... توی بیمارستان روانی...روبروی یه دخترضد اجتماعی... الهام ... کوهی از غرور که روزها تلاش کردم تا به حرف بیاد و یکروز همه سکوتش رو شکست و از دلش سخن گفت... از توی کیفش یه عکس رنگ و رو رفته به دستم داد، عکسی که تمنای دوست داشتن و دوست داشته شدن رو فریاد میزد...

نگاه کن این عکس بابامه.. اینجا تولدمه... دو سال پیش... میبینی چقدر خوشکله...

- خیلی دوسش داری؟؟

انگار با این سوال همه افکارش  آشفته شد و در هم ریخت. همه نگرانیاشو حس کردم و  حرفو عوض کردم. اما میخواست که همهءنگفته هاشو بگه . اشک تو چشاش حلقه زد و با بغض سنگینی که به سختی مهار می کرد گفت: ازش متنفرم...نمیدونستمم چی باید بهش بگم، مستاصل نگاش کردم ... و تلخی سکوتو با صدای آرومی شکستم..." اما مطمئنم که اون خیلی تورو دوست داره..."

با نیشخند تلخی جواب داد: " نه...نــــــــه... هیچوقت دوسم نداشته... همیشه منو خراب کرده، همه جا ، پیش همه منو خورد میکنه... له میکنه... هیچوقت منو دوست نداشته...هیچوقت...میدونی؟ من همه این کارارو می کنم تا آبروی اون بره ...فکر میکنه من از اینجا برم درست میشم؟ ...نه... باز هم فرار می کنم و..."

هیچوقت نتونسته بودم درکش کنم. برام ملموس نبود، جنس حرفاش جور دیگه ای بود و من هم خام و بی تجربه...

اما امروز دیدم... بذر نفرت رو که شاید سالهاست کاشته میشه و هر روزه آبیاری میشه. امروز دستهای نوازشگر یه پدر رو دیدم که چه ناجوانمردانه روی گونهء دخترک نواخت و سوزشی که هنوز هم از این دستهای گرم به جاست. و دیدم که همهء وجودِ نازکِ نیلوفریِ دخترکی نوجوان، چطور در هم شکست تا به پدرش هم نپــیچه... و چه بی پناه ... و سرشار از نیاز...

به کجا این نیاز رو ببره؟؟چرا چشمهاتو بستی؟ چرا نمیخوای باور کنی که قصهء دختران فراری افسانه نیست؟ چرا نیاز به محبت رو در انحصار کودکی میدونی؟؟ نه اون دیگه بچه نیست، حق با توهِ، اما نیاز به محبت با کودکی به پایان نمیرسه. چرا نمیخوای باور کنی که اگر تو محبتت رو دریغ کنی جای دیگری جستجو خواهد کرد واسیر محبتهای دروغین و هرزه خواهد شد؟ و چــــــــرا...؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:46 توسط بهــار| |

Design By : Night Melody