
چشمای درشت و سیاهش به دوردستها خیره شده، با صدای غمگین و بغض آلود به حرفهاش ادامه میده و قطره های اشک که همراه هر جمله ای از گوشه چشمهاش پایین میریزه. " هیچوقت منو دوست نداشتن، هیچوقت " با گفتن این جمله، دوباره همهء ناراحتیش برمیگرده و هق هق گریه اَمون نمیده تا ادامه بده. حرفهای منم هیچ اثری براش نداره، انگار به نقطه ایمان رسیده و هیچ حرفی تاثیرگذار نیست...بلندتر از قبل داد میزنه " اونوقت که از خونه رفتم میفهمه..." طنین صداش و کینه تو سینه اش منو به سالها پیش میبره، یه جایی این صدا رو شنیدم...آره... توی بیمارستان روانی...روبروی یه دخترضد اجتماعی... الهام ... کوهی از غرور که روزها تلاش کردم تا به حرف بیاد و یکروز همه سکوتش رو شکست و از دلش سخن گفت... از توی کیفش یه عکس رنگ و رو رفته به دستم داد، عکسی که تمنای دوست داشتن و دوست داشته شدن رو فریاد میزد...
نگاه کن این عکس بابامه.. اینجا تولدمه... دو سال پیش... میبینی چقدر خوشکله...
- خیلی دوسش داری؟؟
انگار با این سوال همه افکارش آشفته شد و در هم ریخت. همه نگرانیاشو حس کردم و حرفو عوض کردم. اما میخواست که همهءنگفته هاشو بگه . اشک تو چشاش حلقه زد و با بغض سنگینی که به سختی مهار می کرد گفت: ازش متنفرم...نمیدونستمم چی باید بهش بگم، مستاصل نگاش کردم ... و تلخی سکوتو با صدای آرومی شکستم..." اما مطمئنم که اون خیلی تورو دوست داره..."
با نیشخند تلخی جواب داد: " نه...نــــــــه... هیچوقت دوسم نداشته... همیشه منو خراب کرده، همه جا ، پیش همه منو خورد میکنه... له میکنه... هیچوقت منو دوست نداشته...هیچوقت...میدونی؟ من همه این کارارو می کنم تا آبروی اون بره ...فکر میکنه من از اینجا برم درست میشم؟ ...نه... باز هم فرار می کنم و..."
هیچوقت نتونسته بودم درکش کنم. برام ملموس نبود، جنس حرفاش جور دیگه ای بود و من هم خام و بی تجربه...
اما امروز دیدم... بذر نفرت رو که شاید سالهاست کاشته میشه و هر روزه آبیاری میشه. امروز دستهای نوازشگر یه پدر رو دیدم که چه ناجوانمردانه روی گونهء دخترک نواخت و سوزشی که هنوز هم از این دستهای گرم به جاست. و دیدم که همهء وجودِ نازکِ نیلوفریِ دخترکی نوجوان، چطور در هم شکست تا به پدرش هم نپــیچه... و چه بی پناه ... و سرشار از نیاز...
به کجا این نیاز رو ببره؟؟چرا چشمهاتو بستی؟ چرا نمیخوای باور کنی که قصهء دختران فراری افسانه نیست؟ چرا نیاز به محبت رو در انحصار کودکی میدونی؟؟ نه اون دیگه بچه نیست، حق با توهِ، اما نیاز به محبت با کودکی به پایان نمیرسه. چرا نمیخوای باور کنی که اگر تو محبتت رو دریغ کنی جای دیگری جستجو خواهد کرد واسیر محبتهای دروغین و هرزه خواهد شد؟ و چــــــــرا...؟