امروز میخوام بازی کنم، به دعوت فریاد عزیز از خودم بگم ، آهنگ مورد علاقه و کتابهای نیمه کاره به دعوت مرضیه جون، از آرزوهام بگم که ارس عزیز دعوتم کرد و تو مشاعرهء آلبای نازنین شرکت کنم.از همه تون ممنونم و به خاطر تاخیرم عذر میخوام.
اما همهء اینها در نهایت از خودم گفتنه، کاری که همیشه برام از سخت ترین کارها بوده.
بازم از خودم این سوال تکراری رو میپرسم. که کی هستم؟؟ شاید هنوز خودم هم نمیدونم، همیشه تا یه جایی که میرسم، سوالم گم میشه و من هم تو کوچه پس کوچه های ذهنم ناپدید میشم.
منهم مثل همه، مجموعه ای از حسهام، حسهای متضاد، که گاهی آنچنان زیبا این تضادها در کنار هم میشینن که خودم هم در شگفتم.
من مجموعه ای از رنگهام...
در نگاه اول من آبیم، نه اینکه خودم بگم، نه... تو اولین دیدار خیلیا این حرفو بهم میزنن. آبی و آرام. اونقدر آرووم که تو دانشگاه یکی از استادها اسممو گذاشته بود دلارام... و گاهی تا بینهایت صبور، تا جایی که حوصله خودمم سر میره ...این آبی تنها رنگ و لعاب ظاهری نبود. اما چند وقتیه که آبی درونم رنگ باخته، و من بدنبال رنگ بخشیدن به این آبی آرامم...
و من سُرخم، به رنگ عشق، که کمتر نمایی تو ظاهرم داره و تا صمیمی نباشی اون رنگمو نخواهی دید. زندگی بی عشق برام بیرنگه و به معجزهء عشق ایمان دارم و برای دوام اون به هر کاری راضیم... به همون اندازه که صبورم مثل سُرخیه شفق گاهی بیتابم و بیقرار...
گاهی نارنجیم، مثل یه دختر ۴-۵ ساله، زودرنج و لوس و احساساتی... که این رنگ هم تنها مال عزیزترین هاست، که معمولا ازشون خیلی توقعم بالاست و زود میرنجم، اما هرگز کینه ای به دل نمیگیرم...
گاهی زردم، به دنبال یه حس شیرین زودگذر، که برام تنبلی رو به ارمغان میاره. معمولا با این حس در ستیزم. که میخواد از زیر کارهایی که بهش محول شده و برنامه هایی که برای آینده دارم، در بره و به لذتهاش برسه. لذتهایی زود گذر، که الان جذابتر و دلنشین تره. و تا آغاز کار همراهمه اما وقتی که شروع به انجام کاری کردم- معمولا تو دقیقه نود- دیگه این زردی کمرنگ میشه و باید به بهترین نحو کارم انجام بشه...
و سبزم... میخونم و میخندم و میگویم و میرقصم، فارغ از هر چه غم دنیا. که این رنگمرو هم دوستان و نزدیکانم بیشتر میبینن به شرطی که سیاه نباشم که اون وقت دوستان هم منو آبی میبینن.
گاهی قهوه ای، تا واقعیتها رو اونطور که هست ببینم و بپذیرم، حتی اگه تلخ...
و خاکستری، دلگیر و خسته، اما خیلی دوام نداره و زودگذره مگه اینکه به سیاهی برسه
گاهی هم سیاه، از اونجایی که خیلی اهل درد و دل کردن نیستم، کمتر کسی ممکنه این رنگمو ببینه -جز سنگ صبورم که همیشه این سیاهیامو تحمل کرده و ازش واقعــــــــــــــا ممنونم- سعی میکنم که این حس رو زود از خودم دور کنم و نذارم ریشه بگیره. اما گاهی نا توان میشمو این رنگ همراهم میشه...
و سفید، مهربون و دوستدار صلح و آرامش...
و یه حس بنفش ، مثل یه ترس شیشه ای از ناشناخته ها که گاهی با منه. که مثل هر ترسی ناشی از جهل و نادانیه. معمولا هنگام شروع کاری یا یه تجربهء جدید همراهمه که تا جای ممکن میشکنمش. اما این حس باعث نمیشه که از روبرو شدن با موقعیتهای جدید و تجارب تازه فرار کنم...
و...
اما تاثیر گذارترین فرد تو زندگیم کیه؟؟
از کمتر کسی تاثیر می گیرم، توی یه قالبم که به راحتی از هر چیزی تاثیر نمیگیرم و جهتم عوض نمیشه. اما یه رفتار زشت و ناپسند به اندازهء یه رفتار زیبا برام موثره و به فکر میبردم و شاید یه ایده و فکر نو برام داشته باشه. معتقدم که تو زندگی هر فردی موثرترین میتونه پدر و مادر باشه، و پایهء شخصیت هر فرد، توی کودکی ریشه میبنده و بعد از اون هر چه هست شاخ و برگهای این شخصیته که بستگی به فرد داره تا چطور رشد بده. اما در مورد من بیشترین تاثیر را پدرم تو زندگیم داشته که قالب و غالب افکارم از او گرفته شده و مادرم که به این افکار نقش داده. و بعد از اون همسرم رنگ عشق زندگیم بوده و مسیرم رو جهت داده. اما موثرترین فرد فرشتهء کوچولوی زندگیم بوده که به همهء حسهای من شکل دیگه ای داد و از "من" منه دیگه ای ساخته. و حس مادری که بالاترین و زیباترین و خالصترین و پاکترین و... حس، که روح دیگری در من دمید و برای من هم تولدی دوباره شده. که منیتم را تا نازل ترین حد رسوند و خود محوریمو به زوال کشوند...
آهنگ مورد علاقه :
بسته به رنگی که دارم خواسته ام از موسیقی هم در نوسانه. اما اونچه که هیچ وقت از شنیدنش خسته نمیشم، یادآوریه حسهای زیبای گذشته، که با اون آهنگها در هم می آمیزه و همیشه لذت شنیدن بار اول رو برام زنده میکنه
که زیباترینش، آهنگ در خیال استاد شجریان که سالهاست گوش میکنم و هر بار با شنیدن دوباره اش، باز هم عاشق میشم...
و گل هیاهو که هر بار با شنیدنش گرمای یه حس شیرین رو بهم هدیه میکنه...
و...
کتابهای نیمه تمام:
رمانها رو دیر یا زود بالاخره به آخر میرسونم که سرعت خوندنم بسته به جذابیتی که برام داره متفاوته.
تنها کتابی که به یاد دارم که نیمه، رهاش کردم کتاب" کولیها"بود که سراسر یاس و نا امیدی بود،و شاید به خاطر شرایطی که داشتم نتونستم ادامه بدم. البته گاهی الان وسوسه میشم که برم سراغش و ببینم چه بر سر کولیها اومد. اما در مورد کتابهای فلسفی، روانشناسی، اجتماعی و... به شکل دیگه ای این کتابها رو میخونم که برام تموم کردن و نیمه تمام خیلی معنی نداره .
و اما آرزوی من:
آرزوهامو معمولا کوچیک و زودرس انتخاب میکنم تا رسیدن بهشون برام خیلی بعید نیاد. اما آرزوهای بزرگم؟؟
از آرزوهای کلیشه ایهء سلامتی و جهانی که بگذریم بزرگترین آرزوم پروازه. میبینید هنوز هم پرواز از آرزوهای بشره
. شاید یکجور رهایی، و آزادی...و برگشتن آبی آروم درونی و پایندگی سرخی زندگیم و...
و مشاعره:
کلماتی که آلبای عزیز انتخاب کرده بود، شیرین و آزادی
از اونجایی که از خودم نوشتم، اینجا هم شعری که دوست داشتم واین کلمات رو داره، انتخاب کردم ، با یه تخفیف که بجای آزادی، شاعر آزاد گفته![]()
ایوای بر اسیـــــری کز یاد رفته باشد .............. در دام مانده باشـــــد ، صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله ............. در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیـــــستون نیامد ............ شاید به خواب شیرین ، فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حســـرت ، یارب حلال بادا.... ....... صیدی که از کمـــندت ، آزاد رفته باشد
از آه دردناکی ، سازم خــــــــبر دلت را .............. وقتی که کوه صبرم ، بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیـــــــری کز گرد دام زلفت... ......... با صد امیـــدواری ، ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبـــــان ، دامن کشان گذشتی ........... گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پرشور از حزین است ، امروز کوه و صحرا ......... مجنون گذشته باشد ، فرهاد رفته باشد
( حزین لاهیجی )
از ارس، مرضیه، رها، حسین ، آرش و مریم( مهرگان) هم میخوام ـ اگر مایل بودن ـ از خودشون بنویسن.(چطور آدمی هستید ، خودتونو توصیف کنید. و تاثیرگذارترین افراد در زندگی شما کیه؟)
نگاهم به جاده است و افکارم رو جمع بندی می کنم باز هم به پایان یک سفر نزدیک شدیم مثل همیشه یه حس توام تلخ و شیرین. ده روزی دور از خونه و هیاهوی روزمرگی، توی این جاده ها که شاید خود زندگین، گاه یکدست و خسته کنده و گاهی پر پیچ و خم و خطرناک، گاه سبز و با طراوت و گاهیم خشک و بیروح، گاه شلوغ و پر هیاهو و گاهی خلوت و آروم...
باز هم به انتها رسیدیم و بازگشتیم به نقطه شروع، همونجا که به راه افتادیم. مثل یه زندگی ، یک روز به راه افتادیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم ... و خاطره شدن. زیبا و دلپذیر، شاید مثل یه رویا، آره درسته مثل یه رویای شیرین. مناظر تا بینهایت زیبا و بکر، آرام و دلنشین، و انسانیتی که همچون طبیعتشون هنوز بکر و دستنخورده اس... که لذت چند روزه رو تا همیشه برامون پایدار کرد و وسوسهء بازگشت دوباره، شاید کمتر جایی رفته باشم که بازهم بخوام برگردم اما اینبار نرسیده بیتاب رفتنم ...
چقدر زود روزامون به خاطره تبدیل میشن، و اینبار هم، همه این زیباییها را به ذهن سپردیم تا این لذت ژرف رو دوباره و دوباره تکرار کنیم، یادش به خیر...
ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت

