تبليغاتX
وسوسهء قمـــار


ماهی سرخ کوچولو، سلام. تو مهمون منی ، توی این تنگ زیبای بلور. از من نرنج و به من نگاه کن. همه دلتنگیاتو حس می کنم. زیبای کوچولو، تو از سنتهای من به اینجا رسیدی و امروز تو هم مثل من اسیر اونهایی. بیا و با من همراه شو، صبر کن تا پنجره رو باز کنم... خب... حالا تماشا کن. کوچه های بارون خورده، خیس، بوی بارون و بهار، چهچه گنجشککان رها و همصدایی بیقرارشون برای رسیدن به بهار، گل نرگس، گل لاله، گل سنبل.

قالیچه های رنگی زینت بخش بامها شدن و زن همسایهء مبتلا به وسواس، همهء خونه رو از زیر آب گذرونده، اما باز هم آرووم و قرارش نیست و مرد همسایه، باغچهء تنهایی خودش رو بیل میزنه.  اینها همه خونه تکونیه، که زیباست و دلنشین. بعد از این همه تکاپو، هر دو در کنار هم- به ظاهر- خواهند نشست و اومدن بهار را در پاکی خونه نظاره خواهند کرد، اما نازنینم بینشون کوهها فاصله است و دلهاشون لبریزه از ناپاکی و غبار. کاش بشورن هر چی غباره از دلاشون، این زن و این مرد...

ماهی کوچولو نرسیده به بهار جشنی بر پاست، آخرین شب چهارشنبهء سال، که سنتهاش رو کُشتیم و تنها از اون صدای انفجار مهیبی به جا مونده. دیگه از رقص و پایکوبی و آتش این رسم چیزی باقی نمونده. پسرکان همسایه در تکاپو، که این بزمشونو با صدایی بلندتر به گوش ما برسونن. اون شب عطر بهاری نخواهد بود که تنها بوی باروته و باروت. دیگه نه ما از آتش سرخی طلب می کنیم و نه اون از ما زردی...

کوچولوی زیبا ، خوب نگاه کن، این دخترک گلفروش سر چهار راه، که جزئی از این خیابون شده، از خودشکوفایی هیچ نمیدونه و تو نیازهای اولیهء خودش گرفتاره. اونم این روزها به انتظار بهاره تا شاید به این بهونه، شاخه گلی به مسافران تلخروی این خیابون بفروشه.و این پیرمرد نابینا و پسرکش ، که تنها داراییش از این دنیا، آکاردئونی بیرنگ و رو و ته صدایی خام و خسته اس هم، به انتظار بهار، به بخشندگی ما چشم دوخته که شاید توی این سرخوشیمون از رسیدن نوروز، دستی از جیب بیرون کنیم و ...

ماهی سرخ من، یکروز هم جشن اهل قبوره، آخرین پنج شنبهء سال. ما میهمان خاکیانیم و آرامش این خفته هارو چند ساعتی به هم میریزیم. اون روز خیلی زیباست. آرامش و سکوت گورستان را با سبد هایی از گل و سبزه به هم میزنیم. اما باز هم آرامشی هست که جذابیت همیشگیشو برام داره...

بیا بریم به خیابونای شلوغ، همیشه فکر میکنم این روزا آخر دنیاس و بعد از تحویل سال همه چیز به پایان میرسه؛ لباس، کفش، کیف ، گل و ظرف و ظروف، دکوراسیون جدید، میوه، مواد غذایی، آجیل، شیرینی و... همه و همه باید برای این روزها مهیا بشه...

ماهی کوچولوی من، ما برای رسیدن به بهار سفره ای پهن می کنیم به نام هفت سین، هفت   چیزی که با "سین" شروع میشه -که نمادی است از سپنتا- توی این سفره می چینیم. سیب سرخ که   نمادی از زیبایی و تندرستیه، سمنو برای برکت و فراوانی، سیر برای درمان و طب، سنجد نشانی از عشق، سکه برای دارایی و ثروت، سماق نمادی از طلوع خورشید و سبزه نشان نوزایی و تولدی دوباره اس. و در کنار این سینها کاسه ای از آب که نارنجی توی اون شناوره به نشانهء زمین در فضا، کتاب ( کتاب آسمانی و دیوان حافظ)  به نشانه تمدن و خردورزی و آینه ای در کنار کتاب و تو هم به عنوان نمادی از موجود زنده و زندگی، اسیر این قفس بلورینت شدی.

لحظه تحویل سال آراسته و زیبا در کنار این سفره رنگین مینشینیم و آرزویی از قلب، که من همیشه عاشق این لحظه زیبا بودم ... و بعد بوسه و عیدی و زیباتر از همه فال حافظ...نگذریم از دید و بازدیدهای تکراری و روبوسیای خسته کننده که چند سالیه سفر رو جایگزین این تکرار کردم که لذت این بهار رو برام چند برابر کرده.

ماهی کوچولو، این هیاهوی بهار، روز سیزده بدر به پایان میرسه و بعد از اینکه طبیعت زیبا رو آلودهء بودنمون کردیم، گره به سبزهء بی ریشه میزنیم تا شاید بختی باز بشه و سختی رفع بشه. و سبزه به آب میندازیم تا آرزوهای گره خورده رو با خودش ببره...

و اما تو بیا با من تا بریم، بریم جایی که گرچه راهی به دریا نداره، اما از این دنیای کوچولویی که من برات ساختم بزرگتره. نمیخوام خاطره ماهی عید پارسالم تکرار بشه، روزی که از سفر برگشتم  اول به سراغش رفتم، اما تو تنگش نبود، آب تنگ تمیز و پاکیزه بود و ماهی کوچولو که انگار بیتاب رفتن بود به راه افتاده بود، اما راهی نبود و کنار تنگ بلور خشکیده بود.

ماهی قرمز من، تو برو که من خود زنده ام و نمادی از زندگی، تو برو ... شاید برسی....

پ ن. و این هم حس زیبای یک دوست عزیز درباره ماهی سرخ کوچولو

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:35  توسط بهــار  | 



از پنجره مترو به بیرون خیره میشم و افکارمو زیرو رو می کنم. با اینکه داخل سالن جای خالی هست اما ترجیح میدم دور از هیاهوی مردم و توی این تنهایی کمی آرووم بگیرم. تکونهای کوچیک و حرکت یکنواخت منظره ها حس خوبی بهم میده. تو رویاهام غوطه ورم که صدایی مثل یه پچ پچ، منو از عالم خودم در میاره. به سمت صدا برمیگردم،  پشتت به منه و با موبایلت حرف میزنی. بی توجه میشم و به دنیای درون بر می گردم. تو هم گوشه دیگه می ایستی و به بیرون نگاه می کنی. دوباره تلفنت به صدا در میاد و شروع می کنی به صحبت... و بعد از چند دقیقه دوباره زنگ میزنه...

چشمام تو چشمات قفل میشه و یه لبخند. دوستانه لبخند میزنی و به صحبتت ادامه میدی. با خودم فکر می کنم چقدر تو زیبایی و به این زیبایی خیره میشم، حواسم پرت میشه، یادم میره که نباید به کسی اینجوری خیره نگاه کنم. تلفنت تموم میشه، میپرسی چیه؟ حواست کجاست؟ به خودم میام و لبخند میزنم و میگم خیلی زیبایی، مبهوتت شدم. لبخند ملیحی میزنی و با طنازی خاصی میگی قابل نداره و میخندیم.

دوباره تلفنت به صدا در میاد و شروع میکنی به صحبت، تموم که میشه با شیطنت میگم خسته نباشی، خیلی پرکاره؟ میخندی و میگی آره، دوستامن. میگم حتما هم پسر؟ یه بلهء کشدار میگی و میخندی. از صراحتت خوشم میاد. خیلی راحت حرف میزنی، باز هم صدای تلفن که صحبتهامونو قطع می کنه. چشمکی برای اثبات حرفات میزنی و با اشاره برای شنیدن دعوتم می کنی و من هم به راحتی به حرفات گوش میدم. یه قرار ملاقات، فردا؟؟ نه، نیستم جایی کار دارم و...قطع می کنی. میگم خوشگلیه و هزار دردسر، میخندی. میپرسم چه خبره؟؟ چند تا چند تا؟ میگی من بیشتر از پنجاه تا دوست پسر دارم!! حرفتو شوخی میگیرمو، می خندیم. از تحصیلات و سن و سالت میپرسم . میگی 24 سال داری، اما من 27 حدس میزنم. باز تلفنت زنگ میزنه حس می کنم خیلی نباید با طرفت آشنا باشی، زود قطع می کنی و با شیطنت میگی: گفتم که بیشتر از 50 تا دوست پسر دارم و می خندی. میگم: از چه جور پسری خوشت میاد؟ معیارت چیه؟ تو یک کلام میگی، من مردی رو دوست دارم که خرج کن باشه و خیــــــــــــــــلی راحت میگی، من پولی کار می کنم. خنده رو لبام میماسه و نگاهم تار میشه و تو همچنان ادامه میدی از مردای خسیس متنفرم و شروع میکنی از دست و دلبازی دوست پسرات تعریف کردن. فلانی رو میشناسی؟  سعی می کنم افکارمو جمع می کنم تا تلخ حرف نزنمو مثل قبل ادامه بدم به سختی میگم، آره. میگی خیلی آدم باحالیه، زن و بچه اش تو امریکان، خودش هم چند وقت یه بار میاد اینجا و ...

میگم تا کی؟؟ قصد ازدواج نداری؟ انگار یاد چیزی افتاده باشی غم تو نگاهت میشینه. میگی، یه دوست پسر دارم 4 ساله با هم دوستیم، خیلی دوسش دارم و تاکید می کنی خیــــــــــــــــلی. میگم، اون از این کارات باخبره؟ دستپاچه میشی و با ترس میگی، نـــــــــه،نــــــــه. اگه بفهمه میزاره میره. نگرانی تو چشات موج میزنه. میگم، اون چند تا دوست دختر داره؟؟ میگی هیچی، هیچی، ازش مطمئنم. میپرسم خب اگه با کسی باشه چی؟ فکرشم ناراحتت میکنه، سرخ میشی با نفرت میگی همچین کاری بکنه خفش می کنم. میگم پس چطور خودت این کارارو می کنی؟ باز هم چهره معصومانه ای میگیری و با یه حالت مستاصل میگی نمیدونم، نمیــــــدونم، خودمم خسته شدم، میخوام یه زندگی آرووم داشته باشم. دوست دارم ازدواج کنمو از اینجور زندگی رها بشم، از همه چیز خسته شدم. میگم خب اینکارارو نکن، میتونی یه کاری پیدا کنی و یه زندگیه آرووم واسه خودت درست کنی. با بی حوصلگی میگی، خیلی سعی کردم کنار بذارم، اما... نمیتونم.  کار هم که نتونستم پیدا کنم، تازه اگه کار هم باشه فکر می کنی چقد حقوق میدن؟؟ میدونی خیلی خرج می کنم باید این پولها از جایی در بیاد دیگه. پدرم پیره و بیمار، مادرم هم بدتر از اون،  منم نمیتونم بدون پول زندگی کنم، عادت کردم به اینطور خرج کردن، تازه باید خرج اونهارو هم بدم و ... دیگه صداتو نمیشنوم تنها میفهمم که حرف میزنی و یک همهمه ای مبهم تو سرم حس می کنم، و هر حرفت مثل پتک سنگینی به مغزم میکوبه. و تو چقدر راحت حرف میزنی و حرف میزنی،... مترو می ایسته و تو با لبخندی ملیح خداحافظی می کنی و پیاده میشی. و من اینبار با افکار آشفته و مبهوت به راه تو خیره میشم و آه از نهادم بر میاد...
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:40  توسط بهــار  | 



دههء هفت زندگی رو پشت سر گذاشتن، اما دلشون در بیست سالگی متوقف شده. باز هم مهمونشون میشیم ، با باز کردن در موجی از شادی و طراوت رو هدیه می کنند، سلامی گرم و پر انرژی، که به بی حوصلگیهای ما مجال ورود به خونه رو نمیده و راه هر گونه غم و غصه رو میبنده، مثل همیشه همه چیز مرتب و منظمه...و دلنشین.

جویای احوالشون میشیم، با شادی و خنده از خوبیه حالشون میگن،  پاهای ورم کرده و سختی بلند شدنشون چیزی غیر از این میگه. اما به درد هم مجال جولان نمیدن تا مبادا لذتشون رو از زندگی کمتر کنه. به پاش اشاره می کنم و میگم خیلی ورم داره چرا؟ و بی آنکه به رسم همه هم سالانشون شروع به گفتن دردهاش کنه قهقهه سر میده و میگه: آره یه کم تپل تر شده، جدی نگیرش.

 

از روز عشق میگن و جشن عاشقانشون و ما از این عشق 40 -50 ساله غرق لذت میشیم، عشقی که تنها عشق است و دیگر هیچ. به یاد سالها قبل می افتن، روزهای نوجوونی و جوونی، میرن تا ما را مهمون خاطراتشون کنن و با 5-6 آلبوم که خاطرات خاک گرفتشون رو در خودش جا داده بر میگردن. با دیدن عکسها غبار از خاطراتشون پاک می کنند و همه اون آدمهای رفته رو بار دیگه مهمون ذهنشون می کنن، اما بی آه و افسوس.  تنها با شادی و خنده خاطرات زیباشون رو برامون بازگو می کنند و می خندند.

به راحتی با درخواست کودک عاشق رقص من، صدای ضبط رو بلند می کنند و میرقصند و میچرخند و با هر چرخششون دنیا را به کام خود میچرخونند. اونم میدونه که میتونه با اونها برقصه، که هر بار با دیدنشون به یاد رقص میفته. همچون کودکان همبازی دخترکم میشن، طوری که به سختی برای رفتن آمادش می کنم.

اینجا همه چیز بهانه ایست برای شاد بودن، برای خندیدن و برای لذت بردن.

و ما مثل هر بار که از خونه شون بیرون میایم به هم میگیم که:

یادمون باشه که دردهامون رو کمرنگتر کنیم

یادمون باشه که عشقمون رو پررنگتر کنیم

یادمون باشه که زیباییهای زندگی رو جلوه گر کنیم و به خاطرات زیبامون بیندیشیم

یادمون باشه که غصه هامون رو با اولین سلام فریاد نکنیم

یادمون باشه که دنیا محل گذره پس از هر لحظهء زندگی برای شاد بودن استفاده کنیم

یادمون باشه که از خودمون هرگز غافل نشیم

یادمون باشه که ...

و مثل هر بار از صمیم قلب براشون آرزوی شادکامی و سلامتی می کنیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:28  توسط بهــار  | 



Free counter and web stats