تبليغاتX
وسوسهء قمـــار


 

بیتاب نوشتنم

امروز صبح تو خواب و بیداری، دلتنگ قلمم شدم

خیلی وقته که نوشتن را فراموش کردم

میخوام دوباره دستام سیاه بشن

و کاغذام سیاهتر

بیتاب صدای جیرجیر قلمم، رو تن کاغذای گلاسهء رنگی

میخوام دوباره مشق عشق کنم

میخوام رنگها را با هم مخلوط کنم، تا یکرنگ بشن

قلمم کجاست؟ جوهرای رنگیم؟؟

زیر دستی؟ قلمتراش؟قلمهای ریز و درشت؟

کیف خطاطیم؟؟

سیامشقها؟ سرمشقها؟

میخوام باز هم کاغذای رنگی بسازم

صورتی، بنفش، شکلاتی

ابر و باد

و همه دلتنگیام سیا مشقم بشن

و با سرخ اناری روی همه سیا مشقا،

با قلم درشت، تمرین عشق کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:49  توسط بهــار  | 



دخترک نگاهش به جاده اس 

یکنواخت و آهسته به راه می افتین 

میپرسه خیلی راهه؟؟کی میرسیم؟

لبخند میزنی 

و جواب میدی نیم ساعت   

و با مهربونی شونه هاتو تکیه گاهش میکنی

سرش رو روی شونه هات میذاره و چشمهاش بسته میشن…

با تکونهای خفیفی بیدار میشه،

کجاییم؟؟ کی میرسیم؟

و تو به آرومی میگی چیزی نمونده نیم ساعت دیگه

پرده های خاک گرفته رو کنار میزنه

گرد و غبار کهنه همه فضا رو پر می کنه

و نگاه میکنه

از پنجره غبارآلود به درختای بیروح و خسته خیره میشه و اینبار هم سرش رو به آرومی روشونه هات جا میده و…

می خوابه

با صدای خنده کسی باز هم بیدار میشه و خواب آلوده نگاه می کنه

و باز میپرسه نرسیدیم؟؟

روزنامه ات رو ورق میزنی

و بی اعتنا جواب میدی فقط نیم ساعت،

بالاجبار به بیرون خیره میشه

تیر برقهای نامهربون، با بیحوصلگی کنار هم ایستادند. شروع میکنه به شمردنشونو…

خوابی عمیق همه وجودش رو میگیره.

تکونهای آرووم و بی معنی، خنده های گاهگاهی

و گریه یه کودک که بیدارش میکنه

و خسته تر از قبل میپرسه کجاییم؟؟ نرسیدیم؟؟؟

و تو خسته از این سوال میگی همش نیم ساعت دیگه،

اما اینبار نامهربون

پاهاشو بی اختیار تکون میده انگار میخواد این حرکت رو تندتر کنه

با آرنجت بهش میفهمونی که آرووم بگیره

و  سرش رو به پنجره تکیه میده و به بیرون خیره میشه

به ماشینهای کناری نگاه می کنه، انگار اونها هم برای رسیدن عجله دارن و از هم نابرابرانه سبقت میگیرن…

و باز گرفتار خواب میشه

و اینبار با تکونهای تو بیدار میشه با صورتی بیروح میگی پاشو رسیدیم ، خیره بهت نگاه می کنه

ها!؟ نیم ساعت دیگه! رسیدیم؟!!

دیگه جواب نمیدی

کوله پشتی خالیشو بر میداره

و  با خواب آلودگی تمام

                         پیاده میشه... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:26  توسط بهــار  | 



چند روز پیش به طور اتفاقی بیننده اخبار جوانه ها شدم، کودکان معصوم و زیبای ما فریاد مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل سر داده بودند و از کودکان بی گناه غزه حمایت می کردند. چهار پنج سال بیشتر نداشتند و هنوز معنی زندگی را درک نکرده به نفرین مرگ مشغول بودند.

لطفا به من خرده نگیرید که؛ خب این حمایت چه اشکالی داره؟ چون اصلا حرف من سر این حمایت نمادین نیست، و مطمئنا لازمه و باید آنها را با این حسهای انسان دوستانه آشنا کرد. من از این القاء زود هنگام به ذهنهای پاک دلگیرم. ذهنی که هنوز قادر به پردازش این کلمات نیست. ذهنی که همچون لوحی سپید هر چه بخواهی به راحتی در آن نقش میبنده. ذهنی که باید برای فردا آماده بشه و اندوخته های امروز پشتوانه فردایش خواهد بود.

در اولین فرصتی که کودکان پاک و معصوم مجال بودن در جامعه را پیدا می کنند و از خانواده جدا میشوند شروع به شستشوی ذهنی آنها می کنند. گویا در مورد همسالان ما کوتاهی کرده اند و دیر به این مهم پرداخته اند که اکنون از خردسالی شروع کرده اند.

نمیدانم شما به یاد دارید یا نه، شعارهایی که فریاد میزدیم؟ مرگهایی که می گفتیم ؟ درسهایی که میخواندیم. چقدر ذهنمان آماده شنیدن بود و هر چه گفته میشد به سرعت در آن نقش می بست. من هنوز کودکیم را به یاد دارم، آن روزها که 8-9 سال بیشتر نداشتم و تازه با تعلیمات دینی آشنا میشدیم. روزهای مملو از ترس، هنوز کابوسهای شبانه ام را از ترس آتش جهنم به یاد دارم. هنوز به یاد دارم که گره روسریم را از ترس آویخته شدن از تارهای ظریف موهایم محکمتر به گلویم میفشردم و تا پیشانی آنرا جلو میکشیدم تا از آتش در امان باشم، اما روسری سرکشم با دلواپسیهای من میانه ای نداشت و باز به عقب میرفت و موهای من آزادانه به رقص در می آمدند. پس از یکی دو ماه تلاش، مستاصل از  پوشاندن کاملشان، ذهن کوچکم به این نتیجه رسید که آویخته شدن از تمام موها بهتر از چند تار موست و مقاومت هزاران تار مو، از دهها تار خیلی بیشتر است و به این کابوسها با کشف حجاب خاتمه داد. ذهنی که باید به لذت بردن از کودکی مشغول میشد، با تمام معصومیتش گرفتار عذاب جهنمی شده بود.

هنوز به یاد دارم همه تلاشهایم را برای تلفظ صحیح "غ" و تفاوت آن با"ق" که سرسختانه در ذهنم جای میگرفت و هنوز سوره های زیادی از قران را حفظم، و به یاد دارم که با سادگی کلمات نامفهوم عربی را به ذهنم میسپردم بی آنکه معنی کلمه ای از آنها را بدانم. و هیچگاه نتوانستم بفهمم که چرا در حضور مردها نباید قرآن را با صوت بخوانم.

هنوز هم یادم هست که چند بار گوشه چادرم در روزهای سرد برفی زیر پایم ماند و مرا به زمین زد.

و امروز  دیگر به بهشت و جهنم نمی اندیشم، دیر وقتیست که به استقبال جهنم رفته ام. امروز در حسرت آن حافظه، برای به ذهن سپردن  کلمات انگلیسی باید ساعتها تلاش کنم و برای خواندن یک مقاله بیشتر از صد بار دیکشنریم را ورق میزنم و در آخر هم چیزی از مفهومش دستگیرم نمیشود.

و امروز نگران تکرار آن کابوسها برای کودکم و کودکان دیگر هستم. نگران این حامیان کوچک که خود بزرگترین نیازمندان حمایتند، تا  از این ذهن پاک خدادادی بهترین بهره را ببرند تا زندگی را بیاموزند به جای مرگ. تا دوست داشتن و عشق ورزیدن را یاد بگیرند به جای لعن و نفرین.

 و امروز باز هم آن روزها تکرار میشود اما اینبار خیلی زودتر. کودکم با دیدن همسالانش سیل سوالاتش را به سمتم روانه میکند و من درمانده ام که به او چگونه بگویم" مگ مگ آمریکا" یعنی چی؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 11:25  توسط بهــار  | 



یه کتاب با حدودا یازده هزارصفحه خونده شده و نمیدونم چند صفحه که هنوز نخونده ام. یه کتاب که گاهی با لذت تمام صفحاتش رو ورق زدم و برای رسیدن صفحه بعدی ثانیه ها رو شمردم و گاهی اوقات اینقدر یکنواخت و خسته کننده شده که دوست داشتم ادامه ندم و همونجا تمومش کنم. گاهیم انگار یکی دیگه این کتابو خونده و نخونده ورق زده و جلو برده که سخت ترین قسمت این گذر شده. زمانی این کتاب پربار و مفید اما طاقت فرسا و سنگین، گاهی هم سرشار از هجو و بی محتوا اما دلچسب و شیرین.

گذشته های نه چندان دور روزای نوجوونی، عاشق رمانهای تاریخی بودم و کم طاقت و عجول به جاهای حساس کتاب که میرسیدم بی صبر میشدم و در حالیکه تو اعماق قرون غرق بودم طاقتم طاق میشد و میرفتم سراغ صفحه آخرو با لذت تمام میخوندمش و تشویش درونیمو کم میکردم با اینکه خیلی برام ملموس نبود اما آرامشی بهم میداد و از اون همه هیجان و دلشوره دورم میکرد. این روزا همون حس و حال اومده سراغم انگار کتاب زندگیم به اوج قصه خودش رسیده و من بیقرار و بیتاب میخوام یه سری به صفحه آخر این کتاب بزنم...

 

 فکر می کنم همین حسها باعث گرم شدن بازار رمالا و فالگیرا شده. وقتی آدما تو یک ابهام و سردرگمی گرفتار میشن به این مسائل رو میارن. البته بگذریم که بعضیا دیگه به این کارا خو گرفتن و براشون یه تفریح شده. یعنی میشه با اینکارا از آینده خبردار شد؟ شما چطور؟؟ به این چیزا اعتقاد دارید یا نه؟؟

  

پ ن۱. راستی فالگیر خوب سراغ ندارید

 پ ن۲. هیچ اعتقادی به فالگیری و رمالی ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 9:57  توسط بهــار  | 



موسیقی زندگی

به آرامی بنواز

صدای عشق را  

زیبا و دلنشین

و تو ای روح عشق

در این ملودی آرام بدم  

تا معنای زندگی پررنگ تر شود

تا باز شود پرهای رهایی

بنواز تا جان تازه ای بگیریم از این نوازش

بنواز تا رنگ عشقمان آبی شود

آبی تر از هر آبی

و در این آبی آرام 

آزادانه به پرواز درآییم

نهراسیم از باد، نهراسیم از باز

اوج بگیریم تا خورشید

اوج بگیریم تـا

رسیدن به خدا

                                   پرنده در قفس زندانی رویای پرواز است ...

 

 

 

روز ۱۰ بهمن برای حمایت از دانشجویان زندانی وبلاگ های مان را به " 10 بهمن، روز حمایت وبلاگ نویس های ایرانی از آزادی دانشجویان دربند" تغییر نام میدهیم.

من هم همه دوستان را دعوت می کنم تا همراهمان باشند

               به امید آزادی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:10  توسط بهــار  | 



Free counter and web stats