تبليغاتX
وسوسهء قمـــار


روی شیشه بخار گرفته با حوصله نقش یه آدم میکشم  و از این نقش به بیرون خیره میشم تو تاریکی و سیاهی شب دنبال یه سپیدی. داداشی شیطون میاد و برای این آدمکم گوشای دراز میکشه و جیغ من بلند میشه مامانی چراغ تراس رو روشن میکنه وکل شیشه روپاک میکنه و همه هیاهومون میخوابه، اینبار راحتتر نگاه می کنم. داداشی فارغ از همه چی با اولین دونه برف انگار نوید شادی و آزادی براش آورده باشن کتاب و دفترو جمع کرده و هر از گاهی با یه نگاه به بیرون تو این تصمیم مصمم تر میشه انگار به یه صبح سپید ایمان داره. داداش کوچولو هم مثل بچه های خوب وقتی از مدرسه اومده همه مشقاشو نوشته و جمع کرده، اما من هنوز با عذاب وجدان دفتر و کتابامو رو زمین پخش کردم، نه دستم به نوشتن میره و نه به راحتی داداشی میتونم جمعشون کنم،. هر دونه ستاره ای شکل  مژده فردایی زیبا و برفی برام به همراه داره. با ولع خاصی به تماشای برف نشستیم  و دل دل می کنیم تا اینبار تند تر و شدید تر بباره تا فردا ضیافتمون تکمیل تر بشه. کمی ناآروومم نکنه دیگه نباره و قطع بشه؟ نه میباره. داداشی با شیطنت میگه صبحیا که حتما تعطیلن و من نگرانتر که نکنه شیفت بعداز ظهر تعطیل نشه؟ دوباره میچسبم به کتاب و دفترام و شروع می کنم به نوشتن. اما دستهام همراهیم نمی کنند، بازهم پا میشم و بیرونو نگاه میکنم. وای داره میشینه؟ آخ جون. بازم کمی دستام برا نوشتن شل میشن. بابایی انگار که نگرانی منو حس کرده باشه میگه پاشو جمع کن بخواب فردا شیفت بعد از ظهری فرصت داری برای نوشتن، و با این حرفش آرامشرو بهم هدیه میکنه، با خوشحالی همه نگرانیامو تو کیفم جا میدم وآرووم میگیرم. یه بار دیگه قبل از خواب نیم نگاهی به بیرون میندازم و به خواب شیرین فرو میرم، فارغ از همه چیز تنها به لذت یه روز تعطیل برفی فکر می کنم.

صبح خروسخوون داداشی با شوق و ذوق فراوون میاد بیدارم میکنه پاشو ببین همه جا سفید شده. صدای رادیو به گوشم میخوره که با صدای چق چق قاشق به فنجون همراه شده. بوی نون تازه و هیاهوی شاد بچه ها، همگی نویدبخش یه روز زیبا هستند. از خواب پا میشم و بعد از یه صبحانه دلچسب با عجله لباسای گرمو تن می کنیم و میریم تو تراس و تا ظهر مشغول ساختن آدم برفی میشیم و هر از گاهیم با گوله های برفی از هم پذیرایی می کنیم و بعضی وقتا هم داداشی شیطون هوس سرسره بازی می کنه: بیا بشین من بکِشمت، با نگرانی به چشماش نگاه می کنم که از شیطنت برق میزنه و پشیمون میشم نه من سرسره بازی دوس ندارم و به سختی از این بازی در میرم.

با صدای فرشته کوچولوم از رویای شیرین کودکی بیرون میام و نگاهم و از برفها می گیرم و بهش چشم میدوزم، با صدای ناز و زبون شیرنش میگه: مامی چرا چشات گیر کرده؟ یه لبخندی بهش میزنم و قصه برف بازی رو براش تعریف می کنم. غرق لذت میشه و با هیجان میگه: ما هم بریم برف بازی کنیم؟ می بوسمش و میگم بدو برو  زود آماده شو تا بریم. پاش که به کوچه میرسه از لذت چرخ میزنه و قهقهه سر میده، برف مانع از این میشه که اختلاف سطح پیاده رو و خیابونو متوجه بشه و میفته تو برفا از این اتفاق شادیش چندین برابر میشه و تو برفا غلت میزنه و میچرخه و ...

و من زیر لب زمزمه می کنم

شور و حال کودکی برنگردد دریغا

قیل و قال کودکی برنگردد دریغا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 9:48  توسط بهــار  | 



تا به حال رفتی سر وقت موبایل دوست یا همسرت؟؟میتونی وقتی که زنگ میزنه یا اس ام اس که میرسه مثل یه دوست و همسر مهربون بگی من براتون میارمش. تازه وقتی خودشون نیستن هم که میشه رفت  سراغشو حسابی شخمش زد.

واسه همسایتون مهمون اومده؟؟؟ خجالت نکش راحت از چشمی نگاه کن تازه میشه یه دفتر حضور غیاب گذاشت و رفت و آمدها رو کنترل کرد.

ایمیل خواهرت بازه و داره تو اینترنت می چرخه؟؟؟ بابا چشات چپ شد اینجوری، راحت باش و مستقیم زیروروش کن. تازه میشه یه جورایی پسوردشو در بیاری و ببینی با کیا حشر و نشر داره.

پشت چراغ قرمزی و حوصله ات سر رفته؟؟؟ ماشین که دور و برت زیاده و متنوع میتونی کمی دید بزنی و حال و هوایی عوض کنی.

تا به حال امتحان کردی؟؟ آی حال میده بری تو پارک بشینی و بری تو نخ دختر پسرای جوون، بوسه های یواشکی و عشوه های پنهانی-البته الان دیگه پنهانی نیست-

همسایه بغلی تون دارن جرو بحث می کنن؟؟؟ خجالت نکش قشنگ گوشتو بچسبون به دیوار. چیه خوب نمی شنوی؟؟؟خب درو آرووم باز کن وراحت گوش کن شاید بتونی مشکلشونو حل کنی...

 

حس خاصیه که خیلی وقتا آدمو قلقلک میده. حتی درمورد چیزایی که خیلی هم دونستنش به ما مربوط نیست اما تا ازش سر در نیاریم آرووم نمی گیریم. مودبانه بهش میگیم حس کنجکاوی ولی من همون فضولی رو ترجیح میدم. گاهی تلخ و گاهی شیرین

گاهی اوقات از سر بیکاری و به عنوان تفریح انجام میشه، که دراین حالت برامون شیرینه ولی گاهی هم قصدمون واقعا سر در آوردن از کارهای دوست، همسر و...است که بعضی اوقات واقعا تلخ تلخه.  در شکل اول خیلی ایرادی بهش نیست از بس که با تفریح بیگانه ایم اینطوری اوقاتمون رو پر می کنیم که می خوام بگم کار خوبی نیست اما نمی گم. تو این حالت سعی کنیم خودمونو بذاریم به جای طرف ببینیم خوشمون میاد باهامون اینکار بشه یا نه؟ بعد تصمیم گیری با خودمون، تا اونجا که خوشمون میاد پیش بریم.

اما در حالت دوم: شاید خیلی وقتا اصلا به نظرمون کار بدی نیاد و این دونستن رو حق خودمون بدونیم. اما اینجور فهمیدنها میتونه باعث بوجود اومدن خیلی از سوتفاهمها بشه. مخصوصا تو زندگی مشترک.  شاید در ابتدا  این کار تفننی صورت بگیره ولی رفته رفته این حس قوت میگیره و به شکل یه عادت در میاد تا به جایی میرسه که اگر یک روز چک نکنیم آرووم و قرارمونو میبره کم کم به یه آدم شکاک تبدیل میشیم که هر مسئله ای باعث آزارمون میشه. چرا گوشیش خاموشه؟ چرا حافظه موبایلشو پاک کرده؟ چرا باکس اس ام اس هاش خالیه؟ این یارو کیه که هی اس ام اس میزنه، پس چرا من نمیشناسمش؟؟این کی بود که زنگ زد و قرار گذاشت؟؟و....اینجورکنجکاویها چون خیلی هم پایه واساس درست نداره و معمولا هم شتابزده و عجولانه صورت میگیره گاهی باعث میشه مشکلات بزرگی پدید بیاد. همین کنجکاوی کوچیک میتونه دلگیری بزرگی برای ما بوجود بیاره شاید خیلی بهتر باشه که حرمتها رو حفظ کنیم ومثل یک دوست در کنارهم باشیم و بجای این کنکاشها مشکلات و مسائلمون رو خیلی دوستانه و صادقانه، در یک محیط آرام ودور از هر گونه هیجان، مطرح کنیم، که مطمئنا نتیجه مطلوب تری خواهیم گرفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:14  توسط بهــار  | 



سلام

وبلاگ خیلی خوبی داری

خوشحال میشم سری هم به من بزنی

چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنید؟اشتباه نیومدم میدونم اینجا نظر دونی نیست.

چند روز بعد از این جمله کلیشه ای، یه حس کنجکاوی که این کیه؟ یا اینکه افکارش چیه؟ سر میزنی بهش، هی وبلاگش بدک نیست . یه جوابی میدی و این رفت و آمدا بیشتر میشه خصوصی و زیرابی و آدرس میل و شماره تل و اس ام اس وخلاصه یه 3-4 ماهی که گذشت از اونجایی که خیلی بچه مثبتی هستی و نمیخوای بی اطلاع خانواده کار خلافی بکنی،پس اونها متوجه میشن. خانواده ها هم که فهمیدند خب باید رسمی بشه و خانواده ها همدیگه رو بشناسن، اونها که شناختن، دیگه نباید آلوده گناه بشین و تازه مردم چی میگن؟؟؟

خب پس محرم بشین، اَه اَه اَه صیغه چیه؟؟؟ خب پس چیکار کنیم؟؟ آها عقد وبعد از 6 ماه بـــــــــــــــــــعله

و مبـــــــــــــارکه

اول اینکه این یه داستان واقعیست.

بله به همین سادگی یه زندگی پایه گذاری میشه.

یکی از شمال غرب کشور و اون یکی از جنوب شرق با فرسنگها فاصله. نه تنها فاصله مکانی بلکه تفاوتهای فرهنگی و اجتماعی. یه زوج  تحصیل کرده اما...

انگار یه خلائی تو زندگی بعضی از جوونای ما وجود داره که با یه سلام و یه کلام اینجور دلباخته میشن و چشم و گوششونو به همه چی می بندن و جز روی معشوق چیزی نمی بینند و جز وصال یار به چیزی نمی اندیشند. چرا؟؟ اون هم تو قشر تحصیل کرده ما. نمیدونم واقعا 5-6 ماه ارتباط اینگونه میتونه پایه گذار یه زندگی باشه؟ یا اینکه شناخت به همین سادگیه؟ نمی دونم این همه عجله برای چیه؟؟ انگار برعکس شده قبل از ازدواج چشمها رو می بندیم و تازه بعدش نم نم چشمارو باز می کنیم و می فهمیم ماجرا از چه قرار بوده.

 

برای این زوج آرزوی خوشبختی می کنم

پ ن. سال 2008 هم شروع شد آرزو می کنم سال صلح و آرامش برای همه باشه. آمین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:35  توسط بهــار  | 



Free counter and web stats