
ظهر تابستونه و آفتاب سوزاننده تر از همیشه، گرمایی که از روی زمین منعکس میشه، کلافگیمو صد چندان می کنه. دوباره به دور دست خیره میشم تا شاید تو این هیاهوی خیابون تاکسی یا اتوبوسی ببینم، برای هزارمین بار صدای بوق ماشینی آرامشم رو به هم می ریزه. دچار وسواس شدم یبار دیگه نگاهی از سر تا پا به خودم میندازم همه چی خیلی عادی و نرماله حتی امروز به جای روسری مقنعه سر کردم. صدای بوق دوباره فکرم رو به هم میزنه، سرم رو می گردونم تا نبینم و چند قدم خلاف جهت ماشینها حرکت می کنم، ولی همچنان صدای بوق، و راننده احمق، دنده عقب از من پیشی میگیره. نگاهی با خشم و تحقیر به چهرش میندازم که به روی خودش نمیاره و سماجتش رو بیشتر میکنه. میانه زندگی رو میگذرونه و مطمئنم که همسرش به انتظار این مرد با وفا، ثانیه ها رو میشمره. همه وجودم نفرت میشه، پشیمونم که چرا از خونه بیرون اومدم. با خودم فکر می کنم که بی خیال تاکسی گرفتن شم و تا جایی که مسافر دیگه ای هم باشه پیاده برم، تو این چند دقیقه بیشتر از ده مدل ماشین و آقای محترم زیارت کردم دیگه بسه. به سمت پیاده رو میرم و راه می افتم. صدای بوق یه ماشین توجهمو به خودش جلب می کنه، تو دلم ذوق می کنم که حتما آشناس، سرمو سمت صدا میگردونم. اما آشنا به نظرم نمیاد:
ببخشید خانم؟ -حتما آدرسی، چیزی می پرسه-
بله؟
عذر میخوام اصلا قصد مزاحمت ندارم.
خواهش می کنم بفرمایید.؟
می تونم برسونمتون؟چنددقیقه بیشتر وقتتون رو نمی گیرم. خواهش می کنم
ووووووووووووووووووااااااااااااااااااااای
دوس دارم سرمو بکوبم به دیوار. من دیوانه وار قدم هاموتندتر کرده و به راهم ادامه میدم، کاش می تونستم مثل خیلیا دادو بیداد راه بندازم و هر چی فحش بلدم نثارش کنم، اما اینکارم نمی تونم . او همچنان صحبت میکنه و با قدمهای من ماشین رو حرکت میده. از حرفاش چیزی نمیشنوم و توی اولین کوچه می پیچم و اون به دنبال هدف خطیرش ...........
دیگه هیچ انگیزه ای برای رسیدن ندارم، خسته ام و تمام وجودم مملو از نفرت.
نفرت از تمام مردان با غیرتی که راضی نیستند یک زن در راه بماند. و زن را تنها یک جنس میدونند برای ارضای نیازهای حیوانی. نمی دانم ریشه این مشکل کجاست، سردی روابط خانوادگی؟ ولی نه. این نمیتونه باشه. چون برای این آقایان اصلا مهم نیست زشت باشی یا زیبا، خوش اخلاق یا بداخلاق، خوش تیپ و مرتب یا شلخته و ژولیده. به زبون بهتر ندیده پسندیدن. و این تنها یک معنی را برام تداعی میکنه: نیاز حیوانی
نفرت از زنانی که به بهای اندکی خود را حراج کرده اند. مسائل اقتصادی و فقر، خانواده آشفته، اختلالات ژنی، اعتیاد و هر چه که در ابتدا باعث بوجود آمدن این مشکل شده آنها را به منجلابی می کشاند که مفری نمی یابند
نفرت از جامعه ای که محدودیت رو به سلامت ترجیح داده و در این میون خشک و تر را با هم می سوزونه
با خودم فکر می کنم که ایکاش هنوز هم شهر نویی بود، تا این دسته از آقایون مکانی برای رفع نیازهاشون پیدا میکردند و به هر رهگذری..........
یا اینکه ما هم مثل خیلی از کشورهای دیگه محله بدنام داشتیم تا اینطور هر کی که از خیابون رد میشه متهم نمی شد، و حرمتها حفظ می شد
خلاصه اینکه این قصه تلخ، واقعیتیست که در روز بارها و بارها برای خواهران و همسران و مادران شما تکرار می شود.