هرگز آن لحظه را به یاد ندارم اما فریاد زدم تا بمانم، تا باشم، تا بودن را حس کنم.
و امروز ماندم، هستم و باز هم فریاد میزنم تا باقی بمانم. نمیدانم چه حکمتی در این دنیاست که برای بقا باید فریــــاد کنی. از آغاز تــــــــــــا.....
خسته ام از فریاد ، از صدا، از هیاهو
هیــــــــــــــــــــــــس
بیا قراردادهای کلامیمان را بشکنیم
بیا زبانمان را مُــــهر کنیم.
چشمانم را بخوان،
دوست دارم نگاهم کنی و خواهش درونم را بشنوی، نیازهامو بشنوی
عشق و نفرت، مهر و محبت، غرور و تعصب، اشک و رشک، خشم و شفقت و....... همه وهمه میهمان
چشمان من اند.و چشمانم صادقند و بی ریا
خطوط چهره ام راز درونم را بر ملا میکنند، آنها را هم بشناس
دوست دارم فکر کنم و تو فکرم را بخوانی، بی کلام
دوست دارم حرف دلم رو بشنوی، بی کلام
دوست دارم با دلم هم پیمان شوی، باز هم بی کلام
هیــــــس
تو هم هیچ نگو،
دلت را با دلم همنوا کن و گوش بسپار به نجوای میانشان
و هیچ نگو
هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس

چند روز پیش حسابی از دست شیطنتای نی نی خسته شده بودم، ساعت 12 شب با هزار بدبختی گذاشتمش تو تختش، با خودم داشتم غرغر میکردم که، اه، خسته شدم، میخوام برم یه جایی که هیچ صدایی نباشه و تنهای تنها باشم. دخترکم با شیرینی و شیطنت خاصی گفت: بله مامی، بریم یه جایی که هیشکی نباشه، هیچ ماشینی هم از اونجا رد نشه. تو دلم گفتم، ای بابا، دارم از دست تو فرار می کنم فسقلی.
حالا خیلی وقتا می خواهیم از یه رفتاری یا یه عادتی فرار کنیم ولی انگار همین که تصمیم به ترک اون رفتار می گیریم جلوتر از اینکه ما بتونیم فکرمون رو کنترل کنیم اون رفتار ما رو کنترل می کنه، یا شاید هم همینکه تصمیم به ترک می گیریم، بیشتر توجهمون به اون رفتار معطوف میشه و کارمون رو سخت تر میکنه. خیلی از این رفتارها بطور ناخوداگاه از ما سر میزنه و انقدر تکرار شده که برای انجام اونها انرژی زیادی لازم نیست صرف کنیم و به زبان ساده تر ماشینی عمل می کنیم.
این عادات تاثیر زیادی روی رفتارهای دیگر ما دارند. که با توجه به خوبی و بدی آنها شیوه زندگی ما شکل می گیره. بعضی از این عادتها مانع رسیدن ما به خواسته هایمان شده و دوست داریم از شرشون خلاص بشیم ولی به راحتی موفق نمی شیم. و یا شاید هیچ وقت بطور جدی برای رهایی از اونها تلاش نمی کنیم و همیشه تنهابرای ترک اونها فکر می کنیم ولی در عمل ....
وقتی با خودمون صادقانه فکر کنیم می بینیم که تنها عادات بد خود رو می شناسیم- البته این شناخت لازمه رهایی از اونهاست- اما هیچوقت بطور جدی اقدامی برای رهایی از دستشون نکردیم. شاید حوصله اینکارو نداریم، یا انجام این کارها رو راحت تر از ترک اونها میدونیم. هر چند در نهایت، نتیجه آن خوشایند خودمون هم نیست، ولی به همون لذت لحظه ای اونها دلخوشیم . متاسفانه خیلی از این رفتارها در کوتاه مدت برامون خیلی خوشایندن اما وقتی عمیق تر فکر می کنیم می بینیم اهداف بلند مدتمون رو فدای این خوشیهای زودگذر خود کرده ایم. با اینکه رها شدن از رفتارهایی که سالیان سال همراهمان بوده اند خیلی دشوار است ولی:
خواستن توانستن است.
پ ن۱: این روزا خیلی با خودم کلنجار میرم تا یه رفتارهایی رو ترک کنم اما حسشو ندارم . حالا اینا رو نوشتم تا یه تعهدی به خودم بدم و یه همتی کنم تا بتونم به برنامه هایی که دارم برسم.
پ ن ۲: ازاونجایی که عکس مرتبط با موضوع نداشتم، عکس جایی رو که قراره از دست نی نی به اونجا برم
، رو براتون گذاشتم.
![]()

شب بود.
ماه پشت ابر بود.
امین و اکرم به آسمان نگاه می کردند.
امین گفت: بیا ابرها را کنار بزنیم و آسمان دلمان را صاف کنیم، تا ماه پدیدار شود
و ستاره های زیبا بدرخشند. بیا ناگفته هامان را واگو کنیم
اکرم گفت : چقدر زیبا. پس بگو
امین گفت: خانمها مقدمند، تو بگو
اکرم گفت: یکی من و یکی تو
یکی یکی حرفهای نگفته خود را
گفتند
و گفتند
و گفتند.....
شب بود.
ماه پشت ابر نبود
اکرم تنهای تنها به آسمان بی ابر و پر ستاره، خیره شده بود،و با خود می اندیشید:
کجای کارم اشتباه بوده؟؟؟
شاید نباید واقعیتها را می گفتم؟؟؟؟
شاید باید به اندازه ظرفیتش به او می گفتم؟؟؟؟
شاید باید اندک اندک او را محک میزدم و بعد می گفتم؟؟؟؟
و یا اینکه اصلا نباید واقعیتی می بود تا گفته شود؟؟؟؟
شما چه فکر می کنید؟؟
چند وقتی می شد که تا شبکه بیبی باغ وحش نشون میداد دخترم با هیجان تمام میومد سراغمو می گفت: مامی ببین این نینیا به مانکی غذا میدن، چرا منو نمیبری اونجا بهشون غذا بدم. بالاخره مجالی شد که به باغ وحش بریم تا نی نی از نزدیک با حیوونا آشنا بشه. خیلی وقت بود که نرفته بودم وهنوز تصورات کودکیمو درباره باغ وحش داشتم . شاید منم مثل دخترم تحت تاثیر این تهاجم فرهنگی انتظار داشتم از بودن با حیوانات لذت ببرم.
وارد محوطه باغ وحش شدیم که بیشتر برایم تداعی کننده زندان بود. یک ردیف حصار دور حیوانات بیچاره و یک ردیف دیگه نرده که اونها رو دست نیافتنی تر میکرد. و غرغرای نی نی که :مانکیا چرا اینقد دورن؟ من میخوام برم بهشون غذا بدم. با هیچ جوابی هم قانع نمی شد، من هر چه توجیه می کردم که خطرناکه و آلودست و ممکن اگه نزدیکشون بشی بیمار شی یا بهت حمله کنند، که هیچ کدومو قبول نکرد و برای هر جواب یک سوال داشت که: چرا تو بیبی، نی نیا بهشون غذا میدن؟
از دیدن اینهمه زندونی بیگناه دلم گرفت.اینجا همه چیز رنگ دیگه ای داره
میمونها بجای پریدن رو شاخه ها با میله های اسارتشون خو گرفتن و تنها سرگرمیشون یه تاپ درب و داغون و یه سرسره رنگ و رو رفته شده.
فراز عقابها به اندازه فرود کفترها شده
مکر روباه ، رنگ باخته و همتای شغالان شده
طاووس در کنار درناها ، نازشی نداره
شتر ها سنگینی کوهانشان چند برابر شده است و ............
و اما شیر ها، دیگر شیر سلطان جنگل نیست. شیرهای ماده و نر را طبق عادت آدمیان این مرز و بوم، از هم جدا کرده اند. ماده شیرها فارغ از یافتن غذا و با آرامش جلوی آفتاب به خواب نیمروزشان مشغول و شیران نر انگار هنوز به آزادی خود امیدوارند. نعره هایی به وسعت یک قفس میزدند و با عجله طول قفسشان را طی میکردندو ..........
بعضی از این حیوانات زاده این دیارند و نهایت آزادی را یک حصار آهنی می دانند، گویا ناخوداگاه جمعی خود را نیز از یاد برده اند و آنهایی که طعم آزادی را چشیده اندهم دچار درماندگی آموخته شده، گشته اند. و از آنجا که تلاشهایشان را بی نتیجه یافته اند، دیگر سکون اختیارکرده و نا امید از آزادی به انتظار .........

ظهر تابستونه و آفتاب سوزاننده تر از همیشه، گرمایی که از روی زمین منعکس میشه، کلافگیمو صد چندان می کنه. دوباره به دور دست خیره میشم تا شاید تو این هیاهوی خیابون تاکسی یا اتوبوسی ببینم، برای هزارمین بار صدای بوق ماشینی آرامشم رو به هم می ریزه. دچار وسواس شدم یبار دیگه نگاهی از سر تا پا به خودم میندازم همه چی خیلی عادی و نرماله حتی امروز به جای روسری مقنعه سر کردم. صدای بوق دوباره فکرم رو به هم میزنه، سرم رو می گردونم تا نبینم و چند قدم خلاف جهت ماشینها حرکت می کنم، ولی همچنان صدای بوق، و راننده احمق، دنده عقب از من پیشی میگیره. نگاهی با خشم و تحقیر به چهرش میندازم که به روی خودش نمیاره و سماجتش رو بیشتر میکنه. میانه زندگی رو میگذرونه و مطمئنم که همسرش به انتظار این مرد با وفا، ثانیه ها رو میشمره. همه وجودم نفرت میشه، پشیمونم که چرا از خونه بیرون اومدم. با خودم فکر می کنم که بی خیال تاکسی گرفتن شم و تا جایی که مسافر دیگه ای هم باشه پیاده برم، تو این چند دقیقه بیشتر از ده مدل ماشین و آقای محترم زیارت کردم دیگه بسه. به سمت پیاده رو میرم و راه می افتم. صدای بوق یه ماشین توجهمو به خودش جلب می کنه، تو دلم ذوق می کنم که حتما آشناس، سرمو سمت صدا میگردونم. اما آشنا به نظرم نمیاد:
ببخشید خانم؟ -حتما آدرسی، چیزی می پرسه-
بله؟
عذر میخوام اصلا قصد مزاحمت ندارم.
خواهش می کنم بفرمایید.؟
می تونم برسونمتون؟چنددقیقه بیشتر وقتتون رو نمی گیرم. خواهش می کنم
ووووووووووووووووووااااااااااااااااااااای
دوس دارم سرمو بکوبم به دیوار. من دیوانه وار قدم هاموتندتر کرده و به راهم ادامه میدم، کاش می تونستم مثل خیلیا دادو بیداد راه بندازم و هر چی فحش بلدم نثارش کنم، اما اینکارم نمی تونم . او همچنان صحبت میکنه و با قدمهای من ماشین رو حرکت میده. از حرفاش چیزی نمیشنوم و توی اولین کوچه می پیچم و اون به دنبال هدف خطیرش ...........
دیگه هیچ انگیزه ای برای رسیدن ندارم، خسته ام و تمام وجودم مملو از نفرت.
نفرت از تمام مردان با غیرتی که راضی نیستند یک زن در راه بماند. و زن را تنها یک جنس میدونند برای ارضای نیازهای حیوانی. نمی دانم ریشه این مشکل کجاست، سردی روابط خانوادگی؟ ولی نه. این نمیتونه باشه. چون برای این آقایان اصلا مهم نیست زشت باشی یا زیبا، خوش اخلاق یا بداخلاق، خوش تیپ و مرتب یا شلخته و ژولیده. به زبون بهتر ندیده پسندیدن. و این تنها یک معنی را برام تداعی میکنه: نیاز حیوانی
نفرت از زنانی که به بهای اندکی خود را حراج کرده اند. مسائل اقتصادی و فقر، خانواده آشفته، اختلالات ژنی، اعتیاد و هر چه که در ابتدا باعث بوجود آمدن این مشکل شده آنها را به منجلابی می کشاند که مفری نمی یابند
نفرت از جامعه ای که محدودیت رو به سلامت ترجیح داده و در این میون خشک و تر را با هم می سوزونه
با خودم فکر می کنم که ایکاش هنوز هم شهر نویی بود، تا این دسته از آقایون مکانی برای رفع نیازهاشون پیدا میکردند و به هر رهگذری..........
یا اینکه ما هم مثل خیلی از کشورهای دیگه محله بدنام داشتیم تا اینطور هر کی که از خیابون رد میشه متهم نمی شد، و حرمتها حفظ می شد
خلاصه اینکه این قصه تلخ، واقعیتیست که در روز بارها و بارها برای خواهران و همسران و مادران شما تکرار می شود.

