چه آرام از کنار هم عبور می کنیم، بی آنکه از هم چیزی بپرسیم، چقدر نزدیک و بی انتها دور.
تنها، تنهای تنها. با همیم، اما بی هم. توی پیلۀ تنهایی فرو میرویم و غرق در دریای افکار خود.
دیگر فرصتی نیست حتی برای یک احوالپرسی. دیگر همدیگر را نمی شناسیم، هیچ کس از دل
دیگری خبر ندارد و دنیاها فاصله است بین من واقعی و آنکه در ظاهر می بینیم.
در این دنیای واقعی یک دنیای مجازی ساخته ایم، دفتر خاطرات و یادداشتهای روزانه مان را به
اینجا انتقال دادهایم ، تا دیگران هم در خلوت دلهامان سهیم شوند. از همه چی و همه جا می نویسیم،
غم و شادی، تنهایی و دلتنگی، عشق و محبت، بی وفایی ونفرت و.....
من این دنیای مجازی را دوست دارم، در اینجا ما خودمان هستیم ، ولی نه، باز هم فاصله بسیار
است، به زبان بهتر اینجا کمتر خودمان را سانسور کرده ایم،و.......
و من اینجا را دوست تر دارم.
من اناري را، ميكنم دانه، به دل ميگويم:
خوب بود اين مردم، دانههاي دلشان پيدا بود
بالاخره تصمیم گرفتم تا بنویسم.

