تبليغاتX
وسوسهء قمـــار


میون ماهها و روزها گم شده ام. بین آبان و اکتبر، میون شب و روز و پاییز و بهار. چه اهمیت داره چه روزی از سال باشه. تقویم وبلاگ به یادم میاره که امروز هشتِ هشتِ هشتادو هشته. هــه... فکرشم برام مسخره میاد، که یه روزی به همین تقارن فکر کرده بودم و این رُندی عددی وسوسه ام میکرد که خاطره ای شیرین تو همین روز بسازم تا یادش برام همیشگی بشه. امروز خیلی اتفاقی به یادم اومد که چه روزی از ساله. چقدر اعداد برام بی معنا شدن. اما نه خیلی هم بی معنا نیستن. با یه تفریق سرانگشتی دلهره هام بیشتر میشه که یکی هم به سیزده نزدیکتر شدیم. و من چقدر دورم! دل نگرانم برای تو و تو و .... و دلتنگ برای بودن میون همهء اون اضطرابها و تشویش ها.

باید اونجا باشی تا حس کنی با پوست و گوشت و خون. که انتظار بکشی... تا تماس بگیری و تماس بگیری و هر بار مشترک مورد نظر در دسترس نباشه و زنگ تلفن پشت سر هم به صدا در بیاد و دلنگرانیهات را با دیگری  قسمت کنی و هیــــــس گویان حرفها را مختصر کنی تا مبادا گوشی در پس این گوشی باشه. باید اونجا باشی تا پای درد دل مادرانه بنشینی و آرامبخشی باشی هر چند کوتاه و بی اثر....

باید اونجا باشی تا با هزار سختی، یکی یکی سایتها را با فی/لترش/کن باز کنی و گیج اون اینترنت زغالی بشی و از خوندن یک متن لذت ببری و اندک لحظه ای آرام بگیری و یا آرامت را بگیره و تو پی گیر باقی قضایا باشی، تا به سختی  و با هزار ترفند، مسنجرت را باز کنی که یه خبری از یه جایی بگیری.

باید اونجا باشی تا هر روز فرکانس شبکه ها رو عوض کنی و دوباره پارازیت رو پارازیت و با جون و دل گوش بگیری که چه هست و چه نیست تا از شر یاوه گوییهای تی وی در امان باشی. باید اونجا باشی تا هوای مسموم شهر را استنشاق کنی و موتور سوارها را ببینی و ترس تو همه وجودت بپیچه.

باید اونجا باشی و انتظار بکشی تا همه رفته ها برگردند و میزبان قصه هاشون بشی و تنها تکه ای از زیرپوش ره آورد این سفر باشه برای تو که ذره ذره اش ماسکی شده برای اشک آور و....

باید اونجا باشی و شب به شب چک کنی که همه در جای خودشون آرام گرفتند تا صبحی دیگر و تا قراری دیگر.   

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 3:32  توسط بهــار  | 



چند وقتیه که دستم به کیبورد نمیره. حرفها هم دیگه پشت سر هم رو صفحه نمیشینه. انگار که تمرکز کافی برای نوشتن ندارم. تقریبا ده روزی هست که اینترنتمون وصل شده اما من همچنان تو ترکم. جنس رسیده اونم از نوع اعلا اما از ترس اوردوز شدن خیلی دوروبرش نمی چرخم. جای همه آبژی، داااداااشای عژیژ خالی.

اول از سفرمون بگم که همه چی خیلی خوب بود و عالی. البته اونقد روزهای آخر دویده بودم که از فرط خستگی یه وقتی چشمامو باز کردمو دیدم، دوازده هززززار کیلومتر از خونه دورم! اما اصلا به روی خودم نیاوردم و دوباره چشمامو بستم. از فرودگاه هم اومدیم خونهء یه فرشته ای که بهش می گیم خاله و از مهربونیاش هر چی بگم کم گفتم. چند روزی مهمونش بودیم که ما رو غرق محبتهاش کرد. بعد هم اومدیم خونه ای که برامون گرفته بود. کارهای اولیه مون انجام شده و تقریبا رو روال افتادیم. باران هم میره مدرسه. اون هم ماجراهای خودش رو داره که سر فرصت اینجا خواهم نوشت. به لطف دوستان خیلی خوبی که اینجا دارم هنوز ذره ای احساس غربت نکردم.

دیگه؟؟ همینا دیگه. البته حرف زیاده. پر شدم از "چرا" ولی ترجیح میدم  بهش فکر نکنم. همینطور به خیلی چیزهای دیگه!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 22:40  توسط بهــار  | 



خونه رو خالی کردیم و تحویل داددیم. یه مقداری از وسایل رو توی کارتن کردیم و گذاشتیم انباری و باقی رو هم هر کی اومد یه تیکه برداشت و برد و بارمون سبکتر شد. احساس جالبیه که به هیچ چیز حس تعلق نداشته باشی. همه متعلقاتم شده سه تا چمدون گـنــــده که چند روزیه هــــی پر می کنم و وزن می کنم تا از سی بالاتر نزنه و دو باره خالی می کنم و ... یک مقداری هم بار که شاید فریت کنم.

خودمون هم مثل یک اشغالگر غاصب خونه خواهر جونی رو اشغال کردیم. البته بیشتر این روزهامون به مهمون بازی میگذره. تا اونجا که زمان کم میاریم تا به مهمونیهامون برسیم و یه وقت می بینم که دو جا شام دعوتیم! هر چه من طی این سالها دوری و دوستی پیشه کردم، توی این دوهفته جبران شد. هر چه سعی کردم تا حد ممکن وابستگی ایجاد نکنم این چند روزه همه رشته هام پنبه شد و حالا منم و هوار دلتنگیهایی که روز به روز بیشتر و بیشتر از اطرافیانم حس می کنم. حس و حال آدمی رو دارم که چند روزی بیشتر از عمرش باقی نمونده... بگذریم نمیخوام از حس و حال این روزها بگم. حتا نمیخوام به چیزی فکر کنم . تنها نگرانیم از دلتنگی عزیزترینهاست و آزردن اونها.

اونطرف هم به مدد دوستان بزرگوار ندیدهء مان خونه اجاره کردیم و خیالمون راحت شده که وقتی رسیدیم یه سقفی بالا سرمون هست حتا اگه فرنیش نباشه.

شمارش معکوس شروع شده. سالها بود که روزهای عمرم را شماره نمی کردم البته اینبار من عجله ای برای این گذر ندارم اما انگار روزها عجولتر شده اند. منم و کلی کارهای نیمه کاره و ناتمام و شب و روزهایی که در پی هم به سرعت میدوند. توی این روزهای شلوغ پلوغ، اینترنت پر سرعت هست اما فرصتی برای وبگردی نیست. احتمالا چند وقتی  کمتر بتونم اینجا سر بزنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:21  توسط بهــار  | 



هـــی روزگار!! این هم از" آمیرزا"*.  دیروز آمدند و بردنش! ضجه مویه نکردیم که هیچ، بس که مهمان داشتیم ککمان هم نگزید. آقا که اینجا نیست، راستش را بگوییم آخر ما سالها بود که دلبسته اش بودیم! از صبح علی طلوع  کنارش می نشستیم وحرف میزدیم و از همنشینی صمیمانه اش حظ میبردیم.

های، های، های، میـــرزا. یادش به خیر سَر و سِری داشتیم با هم. تا روزی که این "پرنسس"** جلنمرگ شده نیامده بود، همیشه انیس و مونسمان بود. اما  یکدفعه انگاری که ورقِ روزگار برایش برگشته باشد. یک روز  آقا با  پرنسس آمد خانه و گفت :"میرزا دیگر خسته شده، به علاوه زمین گیر است و پابند این خاک، مِن بعد ازین پرنسس به اموراتمان رسیدگی خواهد کرد."

 ای داد بیــــداد. تا دیروز این میرزا همه کار برامان میکردهــا. از نگهداری طفلمان گرفته، تــــــــــــا سرگرم کردن آقا! اما این گیس بریده نرسیده امانش را برید. این آخریها تنها شده بود لَلِی ِ طفلمان بیچاره. هـــی یادش به خیر، میرزای بیچاره، بس که کار کشیده بودیم دیگر رمقی برایش نمانده بود. اما فکر نکنید زیر کارهامان میماند ها، نه! نیمه جانش هم از صدتای این ورپریده بهتر بود.

البته از شما چه پنهان از اولش هم انگار کمی ناخوش احوال بود. آن اوایل، هر روز میبردیمش پیش طبیب تا مداوا کند. هی ازین طبیب به آن طبیب نشانش دادیم و دردش گفتیم و درمانهای جورواجورشان را استعمال کردیم اما دریغ، افاقه نکرد که نکرد. آخرش هم نفهمیدیم که دردش چیست؟  دیگر دیدیم که طبیبها درمانش را نمیدادند، خودمان شدیم طبیبش! از صدقه سریه میرزا، برا خودمان کلی طبابت آموختیم و در ولایتمان برو بیایی یافتیم. هــــــــی، ما که نفهمیدیم دردش چه بود. اما همیشه که گلاب به روتان بالا میاورد. البته نه اینکه دردش این باشد ها... نه! دردش تازه وقتی بود که نمیتوانست بالا بیاوردو هر دو سه ماه یکبار درمان لازم میشد بخت برگشته. من که نمیدانستم آن وختها، عقلم هم به همچین چیزهایی قد نمیداد. اما اطبا می گفتند "هنگ" کرده و باید "ویندوزش" عوض شود، اما بعد تر ها، دیگر شده بودم استاد کار.  دو سه ماهی یکبار خودم درمانش می کردم. آه میرزا، آخرین بار هم دیروز قبل رفتنش درمانش کردم که تو غربت آزار نبیند مادر مرده.  قبلش هم هر چه که توی دلش بود، کاسه کاسه ریختم درون این پرنسس و نگذاشتم نام و نشانی ازمن توی ذهنش باقی بماند.

هی، هی ، هی باید بودی و میدیدی که وقت رفتنش چه رنگی به رخساره اش ریخته بود. انگاری شب زفافش است خیر ندیده. باید میدیدی که چه خودی نشان می داد پیش صاحب جدیدش. دلم را کباب کرد. گفتم حتمنی همه چیز را از چشم من میبیند لاکردار که خون به جگرم می کند و اِلا که میرزای من اینطور نبود، ازین اطوارها بلد نبود. خلاصه که میرزا هم رفت و یادش ماند برای من یادگاری. حالا هم با این پرنسس باید کنار بیایم تا روزی که یک میرزای دیگر برای خودم پیدا کنم. هـــی روزگار.

                                                                                                                                                *میرزا اسمیه که باران برای کامپیوترمون انتخاب کرده  بود                                              

** پرنسس اسم لپ تاپ، البته باز هم به انتخاب باران خانوم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:36  توسط بهــار  | 



روی صندلی پشت جابجا میشود... نگاه می کنی... سرش را میچرخاند ... آینه را تنظیم می کنی... نگاه می کند...

مثل یه قرارداد نانوشته با هم همراه میشوید ، بازی می کنید....نگاه می کند... نگاه می کنی... خنده ات می گیرد... نه نشد، بازی از سر.

نگاه می کنی... از پس عینک دودیش نگاه می کند... چشمها را مهربانتر می کنی... نگاه می کند... به معنای خواستنش چشم بر هم میزنی. خنده ات می گیرد. باز هم نشد دوباره از نو. در دل میشمری 1 2 3 و

 نگاه می کنی، مهربان و عاشقانه... او هم نگاه می کند... هر چه مهربانی سراغ داری در چشمهایت جمع می کنی... دلش پرمیکشد... عشق هدیه می کنی... به سالهای دور میرود... به رسم خواستنش چشم بر هم میزنی... او اما در جستجوی گمشدهء سالهای دور سفری در زمان می کند... تو سراسر خواهشی...او ملتهب از نگاه ... هنوز بازی می کنی... تن او تبدار از عشق سالهای دور... اشاره می کنی، عینکت را بردار... باز میگردد به اکنون... لحظه ای چشم به جاده میدوزی...  می اندیشد، ببری نیست!... دوباره به بازی بر می گردی... شاید در کمینند... دوباره با عشق... سرش را به پشت تکیه میزند... نگاه می کنی... قلبش از جا کنده میشود... چشمهایت مهربانتر میشوند... دیوانه میشود... چشمها بر هم میزنی... بیتابانه میخواهدت... بوسه ای هدیه می کنی... دیگر توانش نیست، نگاه از نگاهت میگیرد... اشاره می کنی، عینکت را بردار... سرش را می گرداند،  فکر می کند: چشمها و فریب!!؟؟ نه، فریبی نیست! تنها مهربانی در پس پردهء روزمرگی پنهان است... دوباره بازی میخواهی...دیگر بازی نمی کند. دلش می گیرد... دلت بازی می خواهد... دلش مهربانی میخواهد... کاش همیشه بازی باشد...او هم می گوید...  کاش همیشه بازی باشد.  

نظرتون چیه ؟ چشمها  هم میتونن دروغ بگن؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:35  توسط بهــار  | 



بچه که بودم هر کی زنگ خونه رو می زد، می گفت دخترم مامانت هست، منم تو راهرو داد میزدم، مــــــــــــــامــــــــــــــان، فلان خانم کارت داره. بعد مامان میومد و خانومه مثلا دعوتش میکرد عصری ساعت فلان، بیاید فلان جا، فلان برنامه رو داریم. یا مثلا میگفت یه کاسه ماست دارین بدین! بعد مامان می گفت: به جای داد زدن،  بپرس ببین چی کاردارن، دیگه منو وسط کارام نکشون تا جلو در. منم می گفتم: مامان میخواست بگه که خودش بهم می گفت دیگه، با شما کار داشت.

هی ما بزرگتر شدیم و بازم هی همین کارا تکرار شد و هی داد زدیم مامان. تا شدیم خانوم خونه خودمون. اینجا هم بس که با هیچی کاری نداشتیم و همسر عزیز جور همه کارها رو می کشید، هر وقت همسایه ها برای شارژ و رفع مشکلات ساختمان و هزار جور کارهای بی ربط و باربط دیگه، می اومدن جلو در، طبق عادت قبل، البته اینبار صدا می کردم بهـــــــــرام! بیا فلانی باهات کار داره. طرف هم خیلی جدی منتظر می ایستاد تا بهرام بیاد. بعدش هم، مثلا  پول برق رو پرداخت می کرد و میرفت. بهرام  هم مثل مامان میگفت: بابا خب بپرس ببین چیکار دارن. منم با یه لبخند ملیح میگفتم، با من کار نداشتند که. خلاصه آپارتمان نشینی هم تموم شد و توی  یه خونه نشستیم که یه همسایه خیلی باحال داشتیم. ما شدیم "خانوم بهرام". یه مدت زنگمون هم خراب بود. بنده خدا میومد تو کوچه داد میزد خانوم بهــــرام... خانوم بهـــرام ( با لهجه غلیظ همشهریامون بخونید)... از پنجره سرمو در میاوردم، بله حاج خانوم  کاری داشتید؟ آقا بهرام هست؟ نه خیر نیستن. دوساعت دیگه میان. بفرمایین خونه،  قربون شما، خدافظ... بعد دوباره دو ساعت بعد میومد و از نو بازم صدا می کرد. خب اینبار آقا خونه بود  و جواب میداد و یه چی می گفت مثلا تو مایه های فلکه آب رو ببندین تا ما شیر آبمونو عوض کنیم. البته سر این صدا کردنش هم بارها بهش می گفتم حاج خانوم خودتونو اذیت نکنید یه تلفن بزنید بگید کافیه، اینجوری که بده ( ولی نتونستم بگم بابا تو کوچه هوار نکشیــــــد. خوبه حالا اسممو نمیدونست) می گفت نه دخترم اذیت نمیشم همش دو قدم راهه ( اینم به زبون همشهریامون می گفت البته).

خلاصه هی ما بزرگتر شدیم و شدیم مامان . اما بازم هر کی اومد با بزرگترمون کار داشت. چند وقت پیش سر ظهر خوابیده بودم تلفن زنگ زد و باران گوشیو برداشت. گفتم کی بود. سر بالا جواب داد. با شما کار نداشتن مامی. خانوم رضایی بود با بابا جون کار داشت. گذشت و صبح روز بعد، کله سحر! ساعت 8 تلفن زنگ زد. خوابالو یا به قول باران "چامالو" گوشی رو جواب دادم. بله بفرمایید. سلام رضایی هستم. سرپرست خانوادتون هستن؟ گفتم شما با کی کار دارید؟ گفت: آقاتون هستن؟ نخیر نیستن. میشه شماره موبایلشونو بدین ؟ ( هـــــا؟ عـیـــن) نخیر. خب کی از سرکار بر میگردن؟ گفتم ساعت ده شب. خب کی میرن سرکار؟ ساعت 5 صبح( اوه اوه چه پرکار!). خب خانم بذارید به شما بگم. گفتم: نه عزیزم. بهتره با خودشون صحبت کنید.  مررسی بای و گوشیرو گذاشتم. دوباره زنگ زد. خانوم ببخشید ما مشکلمون اینه که زنگ میزنیم و سه ساعت برای خانوما توضیح میدیم بعدش خانومه میگه من آقامون خونه نیست باید از اون اجازه بگیرم. گفتم خانوم جان این یه جور مودبانه و تو لفافه "نه" گفتنه. خانوما چیزی که لازم داشته باشن حالا هزاری هم آقاشون اجازه نده بالاخره یه جوری تهیه می کنن. خودتون که دیگه واردین ماشالا. ولی یادتون باشه وقتی خانومی گفت باید از آقامون اجازه بگیرم یعنی بی خیال دیگه زنگ نزن. گفت حالا خب یکسری کپسول آتش نشانی داریم برای... حرفشو قطع کردمو گفتم نه عزیزم. من نمیدونم. باید از آقامون بپرسم بعدا زنگ بزنید. خندید و خداحافظی کردیم. خلاصه فکر کنم دیگه بزرگ شدم  که اون خانومه حرفاشو بهم گفت.


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:51  توسط بهــار  | 



 سالهاست که قدم بر تن داغ سنگفرشهای این خیابان میگذارم.سالهاست درختان پیر آن در این گذر سایهء گستردهء شان خوشامد گوی من بوده اند و شما ساکنان این خیابان نه حتی همچو درختانش که تنها از برتان گذشتم و سلامی گفتم و با سر پاسخی سرد گرفتم که مانند عادتی یخزده هر بار به دیدارتان تکرار کردم. اما امروز گویا آغازگر فصل دیگریست! که اینچنین دایگان دلسوزتر از مادرم شده اید. امروز شما دلسوزترینید که سوزتان تمام وجودم را میسوزاند. همه حرفهایتان آوار دلتنگی شده بر سرمان که هنوز نرفته بیتاب اند؟! من در عجبم ازین سیل دلسوزی و مهربانی که تاکنون در کدام پستویی پنهان شده بود! که امروز چنان سرریز میشود از درودیوار. و چه خیرانه! هر چه در چنتهء سالیانتان اندوخته اید، تجربیاتی شگرف که خیرات ما می کنید.

نه مهربانان این روزهای تبدار، دل نگران نباشید. ما سالهاست که تنها با هم خندیدیم و گریستیم و گریاندیم و خنداندیم...  به لطف عشقی که درونمان جا خوش کرد روزها گذراندیم تلخ و شیرین ... کجا بودید آن روزهای تلخمان تا اشک از گونه هامان بزدایید و مرهمی باشید بر زخمهای دل... کجا بودید تا با ما بخندید و شادباش گویِ شادیهایمان باشید تا لبخندهایمان را با وجود باارزشتان قسمت کنیم؟ کجا بودید تا به امروز که جویای حالمان باشید؟ که هزار رفتمان را با یک آمدتان، پاسخگو شوید تا دلخوش کنیم به بودنتان، هر چند یک به هزار ما!

خسته ام می کند نصایح تکراری ناصحان روزافزون این روزها، که علامت سوالی بزرگ بر تمام هستیم کشیده اند، و با هر کلامی روحم را میخراشند. خسته ام از خوابگذاری و پیشگوییهایتان، که تنها خط رسمش ، ترسیمی است تلخ از تنهایی و جدایی و خیانت و بی مهری و ... قلبم را به درد می آورد حرفهایتان، که زن را جزئی از مایملک مرد تصویر می کند که شاید با رفتن ازین دیار سند به گونه ای دیگر رقم خورد. دلم را به درد می آورد حرفهای فوق مردانه تان... بیچاره زنانی که به اسارت افکار تغییرناپذیر شما درآمده اند که نجواهای تلخشان را بارها و بارها شنیده ایم و سنگ صبورشان شده ایم و همراهشان اشک ریخته ایم... حق با شماست، اینجا همه چیز در اختیار شماست و شما مالکان بی قید و شرطید! خوشتان باشد!

اما دل نگران ما نباشید و خوش باشید به داراییهایتان... ما را همان سر جنباندنتان بس، نه، از سرمان هم زیاد است.  هر جا که باشیم ما همانیم که هستیم که بودیم... شما دل نگران نباشید.

پ.ن. اینجا هم از خاطرات بارانی مینویسیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:18  توسط بهــار  | 



هنوز گیجم. سرم درد می کند. حرفها در سرم میچرخند و میچرخند و دور میگیرند و میروند مثل همه این روزها. شب از نیمه گذشته و بیخوابی میهمان ناخواندهء امشبم شده. صفحات وب را ورق میزنم و تلخ میشوم و تلخ.... بوی تند ویسکی می آید جامها خالی اند و من تبدار... نوشتان باد... نه من فوولم... صدای نفسهایت در سکوت شب می پیچد... تو هم انگار... این شبها چه سردند... دلتنگت هستم... یادم باشد فردا به دانشگاه زنگ بزنم... یکی کولر را خاموش کند... دلتنگ همه تان هستم... چمدان هم بخرم...  چه فصلی از سال است؟ ... چراغی روشن شد... سردم است... باز هم صبح شده ... یادم باشد قبل از دیلیت کردن فایلها دی وی دیها را چک کنم... روزهایم گمشده اند... کاش اینجا بودی... دیروز یکی یکی ورقهای دفتر خاطراتم را کندم و همه حرفها را...  همه فایلها را هم چک کنم که منتقل شده باشند... تو چه پر هیاهو میخوابی... کارتن هم باید بگیریم...ذهنم خالی شده از خاطرات...  هنوز سرم درد می کند... دیروز غوغایی بود، نه، مردم نبودند... دستمالم کو؟... نم نمک بارها را ببندیم...  مردم سیاه و سفید شده اند... پدری بود و پسری... جام تو خالی بود... سبز یا ...، چه فرقی می کند که با چی سرم را ببندم ...باید اینجا باشی... چقدر از ظرفهای تلنبار شده بیزارم... و همینطور از دندانپزشکی رفتن... چه شد پس این کولر؟ ... روزها همچنان خاکستری... کاش زودتر مدرکم آماده میشد... باز هم تلنباری از کارها... هنوز کسی برای اجاره خانه هم نیامده... امان ازین تنبلی... سرت را بدزد صدای هواپیما می آید... کسی صدایم را نشنید؟... دلار هم گرانتر شده... هیسسس آرامتر... باید خانه را بار کنم در کارتن... شما هم ساقی خود باشید... هنوز تصویر موتورسواران در ذهن یخزده ام میچرخد... روز شده... شاید روزی برگردم...  به کجا میرفتند؟ و چه شتابان... کاش خوابم بگیرد... هنوز گیجم... سرم درد می کند....

 

پ.ن من حالم خوبه 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 6:27  توسط بهــار  | 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:45  توسط بهــار  | 



Free counter and web stats