تبليغاتX
وسوسهء قمـــار

وسوسهء قمـــار


بوی ظهرهای ِ تابستونِ کودکی ِ ته باغ میاد. از وقتی که اومدم اینجا همیشه این حس رو دارم. مثل همون روزها زیر سایهء درخت میشینم و سکوت گوش میکنم.  هــا... یادته؟ من بودم و تو و تو و شاید هم تو. پچ پچ کنان حرف میزدیم و گردو مغز می کردیم.

یه قاصدک توی باغچه روییده میچینمو نگاهش می کنم.  دلم میخواد هر چه حرف دارم توی گوشش بگم تا برای تو بیاره یا شاید هم برای تو و یا تو. اما نه تو و نه تو، دیگه هیچوقت به صدای قاصدکها گوش نمی کنید. اصلا آدم بزرگها که از این بچه بازیها در نمیارن. منم انگار دیگه خیلی لوس شدم! اما تقصیر من نیست. اینجا بوی تابستونِ کودکی رو میده. اونوقتها که تنها بودی توی اون باغچهء بزرگ و دلت میخواست که هر چه زودتر همبازیهات برسن. یادت که هست؟ یادته که به صدای قاصدکها گوش میکردیم و همه دلتنگیهای همو از لابلای شاخکهاش می کشیدیم بیرون؟ مثل یه نشونهء مهم از یه عزیز.

تو مشتم گرفتمش. دلم میخواد تو گوشش پچ پچ کنم و بعد فوت کنم تا بره. اما تا کجا؟ میون اینهمه دریا و کوه و جنگل و بیابون و ... یاد کرهء زمین میفتم و درس شیرین جغرافیای کلاس پنجم شاید هم چهارم. یعنی من الان پایین اون کرهء زمینم. همونجا که تا مدتها فکر میکردم آدمهاش چطوری راه میرن؟ همونها که حس می کردم بر عکسن؟ اونجا که پایینه! یعنی چجوری اونجاها زندگی می کنن بیچاره ها! خوبه که ما این بالاییم. دوباره همون حسهام زنده میشن! الان من این پایینم با یه قاصدک تو مشتم. یه نگاه به قاصدک میندازم و فکر می کنم چطور اینهمه سربالایی رو بره این کوچولوی ظریف؟

برای قاصدک شعر میخونم . "قاصدک هان ..." آرررره ... تو هم حتما با دیدنش خواهی خوند. و تو هم حتما... هنوز بوی ظهر تابستونِ کودکی ِ ته باغ میاد. مشتمو باز می کنم... و... پوووووف


پ ن. بالاخره کانگورو دیدم


جمعه نهم بهمن 1388 | 3:26 | بهــار | |

پیغامش رو که میبینم ناخوداگاه خندم می گیره. از اون جمله هاست که تو نظر اول مسخره به نظر میاد. نوشته که رادیوشون تو نیوزهاش گفته که:

"Today is national hugging day "

so I hug u

لبخند میزنم و تو دلم بهش حسودیم میشه. همین طور به نیوزهای رادیوشون! هاگینگ دی! روز در آغوش گرفتن! چه نیوز مهمی!!

با خودم فکر می کنم بعضی چیزها چقدر برامون بیرنگه. شاید هم تنها چیزی که براش ارزش نمیذاریم رسیدن به آرامش درونیه.

اما مشکل از ما نیست. یاد نگرفتیم که دوست داشته باشیم. اگر هم دوست داشتن را آموخته باشیم یاد نگرفتیم که احساساتمان را بروز دهیم. حال میخواهد گفتن یک جملهء سادهء محبت آمیز باشد یا یک بوسه و در آغوش کشیدن. به غیر از دوره های عاشقانهء تبدار در باقی موارد، ما به سختی احساساتمان را نمایان می کنیم. 

بوسیدن و در آغوش کشیدنهای ما بعد از عشاق تنها در انحصار کودکان است. آن هم نه در هر سن و سالی و در هر جنسیتی. نمونهء این حرفها و رفتارها را کم ندیده ام. کم ندیدم لب گزیدنها و خاک عالم گفتنها و خجل شدنهای مادران و پدران را در مقابل توصیهء در آغوش کشیدن فرزندانشان. و بهانه ای تلخ برای فرار از نثار ذره ای محبت و لحظه ای آرامش، که مگر میشود پدری دختر بزرگش را ببوسد یا در آغوش بگیرد. و گناه است در آغوش کشیدن و بوسیدن پسری که خوب را از بد تشخیص می دهد. کم نشنیدم که پدر تنها در خواب فرزندش را میبوسد، که همین نشانه از محبت، او را و مادر را بس. اما غافلیم آن زمان که فرزندانمان سرشار از نیازند، کجا و به دنبال کدام آغوش گرم بگردند؟ یا کجا را ماءمن گرم آرامششان کنند؟ در تلاشیم که بین فرزندانمان کوچکترین نمایه ای از محبت نباشد. خواهر، برادریها محدود میشوند به حرف. فراموش می کنیم، شاید روزی شانه های گرم و آغوش محبت آمیز برادرانه و یا خواهرانه آرامبخش دیگری باشد. فرزندانمان شده اند بهانهء سانسور محبت. در سرمان رفته است که  جای بوسیدن و در آغوش کشیدن تنها در خلوت است و در ظلمات شبانه!

 چشمهء محبتمان خشکیده. دوست داشتنهایمان رنگ حقیقی دارد اما سیال نیست. انگار در پس قرون یخزده اند. محدود کرده ایم خودمان را... یا  نه محدودمان کرده اند با زمزمه هایی که همواره در گوشمان خوانده اند که مبادا چنین شود و مبادا که مبادا که مبادا...

اما دلخوشم که نسل ما بهتر از پیش خواهد بود. دلخوشم که ما آرامش را به فرزندانمان هدیه خواهیم کرد و به آنان خواهیم آموخت که جای احساسات تنها در گنجهء دل نیست که کلیدش هم گمشده باشد. یاد خواهیم داد تا پرده را بردارند، بگذارند که احساس هوایی بخورد.

اما پیش از آن، این خودمان هستیم که باید یاد بگیریم و تمرین کنیم که احساساتمان را از پستوی دل بیرون بکشیم. شاید باید ضرورت این موضوع برایمان ثابت شود. شاید باید تفکراتمان را تغییر دهیم. برای اهمیت این موضوع همین بس که در دنیا روزی به همین نام نامگذاری شده! شاید نگاهی به دنیای دور و برمان ما را از پیلهء درونمان بیرون بیاورد. شاید زمان آن رسیده که تابو ها را بشکنیم و در کنار هم، لذت زندگی را به تمام معنا حس کنیم. شاید این روز بتواند برای ما هم نقطهء آغازی باشد که به یکدیگر آرامش هدیه کنیم. عزیزانمان را به گرمی در آغوش بگیریم و لبریز شویم از انرژی مضاعف این صمیمیت و نزدیکی. فاصله ها را بشکنیم که غمها و دلتنگیها کمرنگ و کمرنگتر شوند. شاید و شاید و....

***

به پیغامش جواب میدم و  برای اینکه پیشدستی کرده باشم روز کیس!!! رو هم بهش پیشاپیش تبریک می گم!

مسنجرم رو می بندمو چشم روی هم میذارم و دلتنگ آغوش گرمت میشم. 


جمعه دوم بهمن 1388 | 19:29 | بهــار | |

اومده بودم سری بزنم و برم. قرار نبود حرفی بزنم... نه چیزی هم نمیخواستم بنویسم. الان هم نمیخوام چیزی بگم اصلا اینی که میگم چیزی نیست... آره ... وبو که باز کردم چشمم به تقویم افتاد سی دی ماه 88!! اصلا نفهمیدم این دی کی اومد و کی رفت! بعله قرار نیست چیزی بگم تنها میخوام که دی ماه 88 رو هم تو آرشیوم داشته باشم تا یادم بمونه دیماه امسالم در چه حالی بودم. آخه یه عادتی دارم که هر از گاهی خودم رو تو این سالها هی مرور می کنم. انگار این صفحه شده مرورگر روزهای من. با اینکه روزنگاری نمی کنم اما هر نوشته برام دنیایی از خاطره است که همه حس و حال اون روزهای نوشتنم رو با خودش همراه میاره.

***

نوشتم تا امروزم ماندگار شود در دفترم. تا به یاد بیاورم که لبریزم از نگفته ها که شاید مجال گفتنش نیست. به یاد بیاورم که وسوسه ام می کند کندن ازینجا و رفتن به دیاری دیگر ... اما نه ... آن هم نه توانش هست و نه فرصتش. پس همینجا خواهم ماند و برای تو خواهم نوشت. برای تو که روزهای نه چندان دور  به اینجا بازخواهی  گشت به جستجوی خود! برای تو مینویسم که از میان غوغای امروز من راه باز می کنی برای رفتن و رفتن... و شاید تا رسیدن. 



چهارشنبه سی ام دی 1388 | 8:56 | بهــار | |



سلام

چند وقتی اینجا نخواهم بود. از همتون ممنونم و همیشه میخونمتون....


جمعه بیستم آذر 1388 | 4:4 | بهــار | |

گفته بودم که اصلا دستم به نوشتن نمیره حالا چرا؟؟ خودمم نمیدونم. اما یه جورایی دیگه خودمم ازین عنکبوته خسته شدم . هر چی بنویسم از اون که بهتره. نــــه؟ بعـــــــله.... اول تا یادم نرفته بگم که عکس از اینجا هم چشم. سر فرصت خواهم گذاشت. اما از قبل گفته باشمها من هم سلیقه شماها نیستما. یه وقتی یه عکسی گذاشتم تو ذوقتون نخوره و تو ذوقمون نزنین که این چیه! خب چیکار کنم که حوری و پری هر چقدر هم که دلبر و لوند باشن تنها جیک ثانیه واسه ما خوشاینده! و بعدش ...  ،حالا فکرشو کن کمه کم من روزی، دو روزی یه بار این وبلاگو باز کنم و توش حوری پری بزنه بیرون و من هم مجبور بشم هـــــــــــــی نیگاشون کنم؟! انصافا ستم نیست؟! میدونم که شماها همچین انتظاراتی ندارین!! آفرین

 خب این از عکس. دیگه چی؟؟.... اممم... آهااا... آی امان... اینجا یه چی هست به نام "بیل". هر کاری که میخوای بکنی یه صدایی میگه "حواست به بیل هست؟؟" کشته منو این صدا و  این بیله. حالا کی این صدا بلندتر میشه؟ اونوقت که مثلا تو خوش خوشان توی حمام داری تو دنیای خودت سیر می کنی و مدل ایروونیه ایروونی زیر دوش وایستادی و چرت میزنی... یا اینکه داری ظرف میشوری و طبق عادت میری تو عالم هپروت و به همه چی فکر می کنی الا اون ظرفی که تو دستته و باید شسته شه. یا جلو آینه ایستادی و هی با چشم و ابروت بازی میکنی و صدای آب، نوای زندگی گوش میدی و مسواک میزنی و یا ... (نخیر اشتباه کردی این سه نقطه دستشویی و این حرفها نبود که خوشبختانه اون یه جا شیر آب وجود نداره)  خلاصه که آب را هدر بدهید و حالشو ببرید. ما که از ترس گنده تر شدن اون بیله ازین تفریحات نداریم دیگه. چه ظلمی میشه بهمون. تازه این تنها یه نمونه اشه بگذریم از برق و گاز و ....

 دیگه چی؟؟ دیگه اینکـــه ...  یکی از علایق کودکی که هنوز هم برام مونده و همچنان ازش لذت میبرم گاز زدن به بلاله. چند وقت پیش هم با دیدن ذرتهای خوش آب ورنگ و تپلی اینجا وسوسه شدم و خلاصه ذرته رو گرفتم و آوردمو لخت کردمو چزوندم و با وسواس یه آب نمک حسابی آماده کردم و هـــامممم... یه گاز گنده ازش برداشتم و ... عُُُق ... گلاب به روتون یاد محلول اُ آر اس بچه گیا افتادم با همه دل پیچه ها و گلاب و این حرفهاش.  همچین که دیگه هیچ وقت هوس نکنم این ذرتهای تپلیه خارجی رو بچزونم. از بس که شیرینن بدمصبا. اصلا اینجا زندگی به شکل تحیر آوری شیرینتره. به همه چی انگار قند و عسل اضافه کردن. جالبه که انتظار هم دارن همه چی شیرین باشه. فکرشو کن مثلا سالاد الویه درست کنی بدون ترس از چاقی و اضافه وزن، سس فراوون بزنی و بعد ببینی که سسه یه چی تو مایه های خامه عسل در بیاد. در حالی که روش نوشته مایونز البته مشکل اینجاست که تو نمیدونستی همه مایونزها یه مزه نیستن! فکر کنم تا من بیام این چیزا رو یاد بگیرم ذائقه مون بلکل تغییر کرده باشه.

 دیگه؟؟... حرف زیاده اما دیگه بسه. خوبه که حالا نوشتنم نمیومد

پنجشنبه پنجم آذر 1388 | 3:36 | بهــار | |

نیامده بودم تا بنویسم. اما سکوت و تنهایی وسوسه ام کرد.

از بیرون که برگردی خونه و ببینی هیچ کس نیست. اونوقت ترجیح میدی شامت را به همراه پرنسس بخوری. یه خلوت دو نفره با سکوتی دلنشین و شامی گرم و دلچسب.

سرت رو که میچرخونی تا شارژر پرنسس رو به برق بزنی یه عنکبوت زل میزنه تو چشمات. نگاش می کنی، نگات می کنه. لبخند میزنی و سرت رو میگردونی. دلت نمیخواد تو این لحظه بکشیش. میاد میشینه تو ذهنت و باهاش حرف میزنی. "هـــی تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه من عصری اینجاها رو طی نکشیده بودم؟؟"  جوابش جز سکوتی دلنشین چیزی نیست. فکر ازش می گیری و غرق در افکار خودت چرخی تو نت میزنی و به  خلوتت با پرنسس ادامه میدی. ذره ذرهء این آرامش را می بلعی و عنکبوت هم به نرمی می تنه و می تنه و ....  تو هم همه این لحظه ها را رسم می کنی. سعی می کنی فکرشم نکنی. اما هر از گاهی نیم نگاهی به عنکبوت میاندازی و صفحه ها رو به سرعت چرخ میزنی و عنکبوت همچنان نرم نرمک می تنه و می تنه....

پ.ن.انگار این روزها نوشتن برام سخت شده!

بازم پ.ن.امان از دست این عنکبوتها

یه پ ن دیگه. شکلکهای من چی شــــــدن؟؟!


جمعه بیست و دوم آبان 1388 | 15:53 | بهــار | |

میون ماهها و روزها گم شده ام. بین آبان و اکتبر، میون شب و روز و پاییز و بهار. چه اهمیت داره چه روزی از سال باشه. تقویم وبلاگ به یادم میاره که امروز هشتِ هشتِ هشتادو هشته. هــه... فکرشم برام مسخره میاد، که یه روزی به همین تقارن فکر کرده بودم و این رُندی عددی وسوسه ام میکرد که خاطره ای شیرین تو همین روز بسازم تا یادش برام همیشگی بشه. امروز خیلی اتفاقی به یادم اومد که چه روزی از ساله. چقدر اعداد برام بی معنا شدن. اما نه خیلی هم بی معنا نیستن. با یه تفریق سرانگشتی دلهره هام بیشتر میشه که یکی هم به سیزده نزدیکتر شدیم. و من چقدر دورم! دل نگرانم برای تو و تو و .... و دلتنگ برای بودن میون همهء اون اضطرابها و تشویش ها.

باید اونجا باشی تا حس کنی با پوست و گوشت و خون. که انتظار بکشی... تا تماس بگیری و تماس بگیری و هر بار مشترک مورد نظر در دسترس نباشه و زنگ تلفن پشت سر هم به صدا در بیاد و دلنگرانیهات را با دیگری  قسمت کنی و هیــــــس گویان حرفها را مختصر کنی تا مبادا گوشی در پس این گوشی باشه. باید اونجا باشی تا پای درد دل مادرانه بنشینی و آرامبخشی باشی هر چند کوتاه و بی اثر....

باید اونجا باشی تا با هزار سختی، یکی یکی سایتها را با فی/لترش/کن باز کنی و گیج اون اینترنت زغالی بشی و از خوندن یک متن لذت ببری و اندک لحظه ای آرام بگیری و یا آرامت را بگیره و تو پی گیر باقی قضایا باشی، تا به سختی  و با هزار ترفند، مسنجرت را باز کنی که یه خبری از یه جایی بگیری.

باید اونجا باشی تا هر روز فرکانس شبکه ها رو عوض کنی و دوباره پارازیت رو پارازیت و با جون و دل گوش بگیری که چه هست و چه نیست تا از شر یاوه گوییهای تی وی در امان باشی. باید اونجا باشی تا هوای مسموم شهر را استنشاق کنی و موتور سوارها را ببینی و ترس تو همه وجودت بپیچه.

باید اونجا باشی و انتظار بکشی تا همه رفته ها برگردند و میزبان قصه هاشون بشی و تنها تکه ای از زیرپوش ره آورد این سفر باشه برای تو که ذره ذره اش ماسکی شده برای اشک آور و....

باید اونجا باشی و شب به شب چک کنی که همه در جای خودشون آرام گرفتند تا صبحی دیگر و تا قراری دیگر.   

جمعه هشتم آبان 1388 | 3:32 | بهــار | |

چند وقتیه که دستم به کیبورد نمیره. حرفها هم دیگه پشت سر هم رو صفحه نمیشینه. انگار که تمرکز کافی برای نوشتن ندارم. تقریبا ده روزی هست که اینترنتمون وصل شده اما من همچنان تو ترکم. جنس رسیده اونم از نوع اعلا اما از ترس اوردوز شدن خیلی دوروبرش نمی چرخم. جای همه آبژی، داااداااشای عژیژ خالی.

اول از سفرمون بگم که همه چی خیلی خوب بود و عالی. البته اونقد روزهای آخر دویده بودم که از فرط خستگی یه وقتی چشمامو باز کردمو دیدم، دوازده هززززار کیلومتر از خونه دورم! اما اصلا به روی خودم نیاوردم و دوباره چشمامو بستم. از فرودگاه هم اومدیم خونهء یه فرشته ای که بهش می گیم خاله و از مهربونیاش هر چی بگم کم گفتم. چند روزی مهمونش بودیم که ما رو غرق محبتهاش کرد. بعد هم اومدیم خونه ای که برامون گرفته بود. کارهای اولیه مون انجام شده و تقریبا رو روال افتادیم. باران هم میره مدرسه. اون هم ماجراهای خودش رو داره که سر فرصت اینجا خواهم نوشت. به لطف دوستان خوبی که اینجا دارم هنوز ذره ای احساس غربت نکردم.

دیگه؟؟ همینا دیگه. البته حرف زیاده. پر شدم از "چرا" ولی ترجیح میدم  بهش فکر نکنم. همینطور به خیلی چیزهای دیگه!

 

 

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 | 22:40 | بهــار | |

خونه رو خالی کردیم و تحویل داددیم. یه مقداری از وسایل رو توی کارتن کردیم و گذاشتیم انباری و باقی رو هم هر کی اومد یه تیکه برداشت و برد و بارمون سبکتر شد. احساس جالبیه که به هیچ چیز حس تعلق نداشته باشی. همه متعلقاتم شده سه تا چمدون گـنــــده که چند روزیه هــــی پر می کنم و وزن می کنم تا از سی بالاتر نزنه و دو باره خالی می کنم و ... یک مقداری هم بار که شاید فریت کنم.

خودمون هم مثل یک اشغالگر غاصب خونه خواهر جونی رو اشغال کردیم. البته بیشتر این روزهامون به مهمون بازی میگذره. تا اونجا که زمان کم میاریم تا به مهمونیهامون برسیم و یه وقت می بینم که دو جا شام دعوتیم! هر چه من طی این سالها دوری و دوستی پیشه کردم، توی این دوهفته جبران شد. هر چه سعی کردم تا حد ممکن وابستگی ایجاد نکنم این چند روزه همه رشته هام پنبه شد و حالا منم و هوار دلتنگیهایی که روز به روز بیشتر و بیشتر از اطرافیانم حس می کنم. حس و حال آدمی رو دارم که چند روزی بیشتر از عمرش باقی نمونده... بگذریم نمیخوام از حس و حال این روزها بگم. حتا نمیخوام به چیزی فکر کنم . تنها نگرانیم از دلتنگی عزیزترینهاست و آزردن اونها.

اونطرف هم به مدد دوستان بزرگوار ندیدهء مان خونه اجاره کردیم و خیالمون راحت شده که وقتی رسیدیم یه سقفی بالا سرمون هست حتا اگه فرنیش نباشه.

شمارش معکوس شروع شده. سالها بود که روزهای عمرم را شماره نمی کردم البته اینبار من عجله ای برای این گذر ندارم اما انگار روزها عجولتر شده اند. منم و کلی کارهای نیمه کاره و ناتمام و شب و روزهایی که در پی هم به سرعت میدوند. توی این روزهای شلوغ پلوغ، اینترنت پر سرعت هست اما فرصتی برای وبگردی نیست. احتمالا چند وقتی  کمتر بتونم اینجا سر بزنم.

 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 | 13:21 | بهــار | |
Design By : picnight.com