تبليغاتX
وسوسهء قمـــار


همیشه توی لحظه ای که هرگز فکرشم نمی کنی، همهء انتظارت به پایان میرسه. اون زمانی که همه چی سیاه شده و توی تاریکی  مطلق قدم برمیداری، همون وقتی که همهء خوشبینی هات جای خودش رو به بدبینی صرف داده و همهء امیدت از دست رفته. همون وقتی که دل چرکین از همه جا و همه چی، شک تمام وجودت رو پر کرده. همون لحظه که نیازش توی همهء هستی تو ریشه دوانده. درست همون لحظه، روزنه ای از روشنایی به روت باز میشه. احساس خوبیه. لبریزمیشی از حسی ناب که هیچ وقت تنها نیستی، که همیشه کنارت خواهد بود و قلبت دوباره پر میشه از او.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:14  توسط بهــار  | 



من سبز خواهم ماند.

مهم نیست که رای من را چه کسی شمرد. مهم نیست که رای دروغ تو را چه کسی تایید کرد.

من سبز خواهم ماند.

دعوت براي يك حمايت وبلاگي از موج سبز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:48  توسط بهــار  | 



از آن هیاهوی چند روزه خیلی خبری نیست، ازفریاد و دود و آتش و اشک آور و...  هم کمتر. شهرمان تنها جای نیروهایشان شده که خیابان به خیابان ایست بازرسی راه انداخته اند. یک لاین خیابانها را بسته اند و با چهره ای مخوف باتوم هایشان را در هوا میچرخانند، خنده های چندش آور نثارمان می کنند و خط به خط درون ماشینها را با نگاهی پلید میگردند و اجازهء عبور صادر می کنند. تنها هدفشان تقدیم کردن ترس و دلهره است به قلبهای ما با چاشنی نفرت. اما فراموش کرده اند که ما فرزندان ترسیم. ما کودکیمان پر شده از ترس.  ترسی آمیخته با خشم.

اولین خاطرهء روشن کودکیم با ترس عجین شده. کودکی سه ساله بودم که آرامش خواب شیرینم را هیاهویی ترسناک بر هم زد. سال 59 بود 31 شهریور، بمباران فرودگاه مهرآباد و به همراهش گریه های مادر و سراسیمگی های پدر و فرو ریختن خاطر آرام من، همراه با ویرانی مامن امنیتم. و بعد از آن همه روزهایمان پر شد از ترس و دلهره و جنگ و شهید و مجروح و بمباران و موشک و آژیر قرمز و سفید و پناهگاه و صدام و الموت و مرگ و مرگ و ...  بازیهایمان شدند جبهه بازی و قلکمان نارنجک و تانک. همه تخیلمان پر بود ازین که اگر نارنجکی به دستمان بیفتد در 5 ثانیه چگونه پرتابش کنیم و بمب عروسکی چیست؟ و صدام که همیشه در نزدیکیمان بود و ترسی از اینکه مبادا روزی هم ما را به کام گلوله اش بگیرد. جنگ هم تمام شد، اما ترس ما تمام نشد. که از خدا و جهنم و آتش هم تا توانستیم، ترسیدیم. بزرگتر شدیم اما همچنان ترس همراه اولمان بود. از مدیر مدرسه و ناظم و مامور مخفی و گشتهای ارشاد و بسیج و ... که همه نوجوانی و جوانیمان را هم با ترس عجین کرد و بعد هم " هیس" شد حرف باتجربه هایمان، مبادا حرفی بزنیم که به قانونشان بربخورد و ترس از ایمانمان که مبادا بر باد رود، مبادا که سنگ شویم و ....

همهء این ترسها با خشمی همراه بود که همیشه و همیشه فرو خوردیم و دم بر نیاوردیم و در اندرونی ترین بخش "من" جای دادیم. و شدیم سرکوبگران این حجم انبوه خشم که امروز ذره ذره در وجودمان جوانه میزند و سر برون می آورد. نوبرانه هایش امروز در خیابانهای شهر فریاد سر دادند. اما هنوز وقت ثمر دادن آن نرسیده. شاید چند صباحی هم به کام نذیرانمان باشد اما ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:53  توسط بهــار  | 



خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو مي دوم گريان
 در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
 و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
 مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
 همچنان مي سوزد اين آتش
 نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
 در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ، گریان
گريان ازين بيداد
 مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
 واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
 و آنچه دارد منظر و ايوان
 من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
 خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
 مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

                                 مهدی اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 16:49  توسط بهــار 



+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:20  توسط بهــار  | 



موج همون موجِ خاکستریه، شیشه عینکها عوض شدن. میخوام لنز رنگی بگیرم. شاید نگام رنگی بشه. آره... حتی اگه فریب... اما؟؟!!... دیگه اما نداره! میدونم رنگش بوی کهنگی میده، بوی موندگی، بوی ... اه... بی خیال.

اما خودمونیم تو هم خوب زرنگی کردیا! یه شبه همه شیشه رنگیاتو فروختی. نگی که نفهمیدن، همشون خوب میدونن چه گولی! سر خودشون میمالن! مثل من... مثل اون... مثل اون یکی. ته دلاشون که بری حس می کنی که رضا نیستن دلا، مثل رنگ تو یه بویی میدن... بوی درماندگی، بوی ناچاری، بوی....

ای ناقلا، بد ماهی گرفتی تو این آب گل آلود. خب تو این بی رنگیا، نه... نه، تو این سیاهیا، همینم غنیمته. مگه نه؟؟ هه... آره... حتی اگه بوی کهنگی بده، بوی موندگی، بوی....

میخوام یه لنز رنگی بگیرم. شاید نگام رنگی بشه. شاید یهو، تو این میون، بارون بگیره...  بهار بشه....

کاش که بارون بگیره....

  
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:26  توسط بهــار  | 



این روزها روزهای زندگیست. پنجره را که باز می کنی حجمی از هیاهوی زندگی به سمتت هجوم می آورد. صدای گنجشککان که با بیقراری تمام میخوانندو سرود هستی سر میدهند. کودکان همسایه به بازی سرگرمندو زن همسایه حیاط زندگی را می شویدو هر از گاهی جیغی بر سر پسرکان شلوغش میزند که " خودتونو کثیف نکنید". صدای شرشر آب و شِرت شِرتِ جاروی خیس بر حیاط،  بی هیچ تفکری برای اصلاح الگوی مصرف و کودکان که هر چند لحظه یکباردادی بر سر هم میزنندو گله و شکایت دیگری را شیرین زبانانه نزد مادر می برندو دوباره صدای جیغ مادر که" مگه نگفتم اینکارو نکنید" ...  دختر همسایه هم کتابش را به دست گرفته و میان اینهمه هیاهو کلمات را از بر می کندو هر از گاهی صدایی بلند می کند که" یواشتر، چه خبرتونه مگه، من فردا امتحان دارمااااااا".  مرد همسایه هم چند روزیست گویا مشغله جدیدی یافته باشد، پوشالهای کولر را همچنان میشوید تا نسیمی هر چه خنک تر برای روزهای داغ تابستان به خانه اش هدیه کند... موجی از بوی زندگی در این هیاهوی حیاط همسایه هست که مرا هم مدهوش می کند. 

این روزها روزهای زندگیست. یاس همسایه هم سرک کشیده به بیرون تا همانند صاحبان خانه دزدکی رهگذران این خیابان را دید بزند و هدیه کند  سلامی گرم آمیخته با عطر خوش یاس.  

این روزها را دوست دارم خصوصا به وقت غروب که همه اهالی این خیابانها به پارک کوچک محله هجوم می آورندو سکوت غم انگیز غروب در هیاهوی بازی بچه ها گم می شود. پسرکان بازیگوش به دنبال توپی میدوندو سرخوش به گلی هرچند کوچک می خندندو شادی سر می دهند و دخترکان که به کنجی نشسته اندو ریز ریز به پچ پچ های دخترانهء شان میخندند. زنان همسایه هم دوره گرفته اند. یکی از آنها که همیشه بی محابا قهقهه سر میدهدو می خندد. و من چقدر خنده های دلنشینش را که مرا هم به خنده وا میدارد دوست می دارم....

صدای زندگیست وقتی دخترک به دنبال کودکی دیگر می دود و مهربانانه تمنای دوستی سر می دهد "دختر خانوم با من دوست می شی؟" صدای زندگی همین است که سبدی پر کنی و هر شب به راه بیفتی و بساط آرامشت را زیر بید مجنونی بگسترانی و تا سر حد خستگی توپ بازی کنی و شبت را پر کنی از صدای جیرجیرکها و ... بله... صدای زندگی همینهاست....

میان همه این هیاهوها من هم دوست دارم فریاد بزنم: همیشهءتان سرشار از زندگی، همسایه های این حوالی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:39  توسط بهــار  | 



رها کن مرا... بگذار تا با همین خوب و بدهایی که دارم بمانم... بگذار آرام بگیرم. سالهاست  در تعارضم با آنچه  که گفتی، آنچه که دیدم، آنچه که شناختم و آنچه که شدم. رها کن مرا... بگذار در ایمان خود فرو روم که باورهایم چیز دیگریست، جدا از آنچه که سالها آموختی مرا.

 من چه شاگرد تنبلی بودم ، از آنچه که هی گفتی و گفتی و گفتی، هیچ نیاموختم. اما هر کلامت آتشی زد به تمام هستیم و مرا ذره ذره سوزاند، که من بد بودم یا تو بد گفتی؟ و این تعارض که همواره با من و در فکرم ریشه می گیرد. تلاش می کنم تا بسوزانمش و تو باز هم به گاهِ غفلتم آبیاری می کنی اش و تا به لحظهء آرامش نزدیک می شوم ناگاه می بینم، ریشه گرفت است هجومی از بد و خوب تو.

آهای معلم بد... بگذار آرام شوم به آنچه باور دارم، که این شاگرد بی استعداد تو هیچ نخواهد آموخت و تنها ذره ذره دلش به درد خواهد آمد ازین همه نا همگونی. بگذار آرام بگیرم به باورهایم، که رنگهای من حرفی برای گفتن ندارند و این منم که به آنها معنا می دهم. در مقابل تو که رنگها تغییردهندهء عنصر وجودیت هستند و تعبیری از بد و خوب که نمیدانم نزد کدام استاد آموخته ای که اینچنین به آن ایمان آورده ای.

من هنوز مبهوت اینم که از میان همه بهشتهای موعود تو، چرا جهنمت را برگزیده ام. گناه از که بود؟؟ تو بگو با من... تو بگو که چرا حرفهای تو در گوشم چون یاسینی شد، برای خر؟ گناه از که بود؟ از تو یا من؟ تو بد گفتی یا  که من خر بودم؟ اما نه...  بگذار طبق باورهایم دنبال مقصر نگردم. که نه در تو تقصیری هست و نه در من. اما این من، منی جدا از انچه هست که تو میخواستی.  امروز در تضادم با آنچه که آموختی ام و آنچه که مرا به سوی خود می کِشد. جنگ سختی است اینجا که شاید تو در افروختنش بی نقش نباشی. جنگی که میان من ِ من  است با من ِ تو. 

 ایمانت را با خود داشته باش و آرام گیر با آن. اما... رها کن مرا... که دیگر به بهشت تو نخواهم رسید. نگاه کن... من هم بهشتی دارم در قلبم ... ببین... زیباست آنچه که به تصویر می کشم در آن. تو هم دلخوش باش به آن... و... رها کن مرا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:59  توسط بهــار  |