تبليغاتX
وسوسهء قمـــار

وسوسهء قمـــار

و دوباره سال نو ... بهارتان مبارک....

 ما هم خزان را شماره می کنیم... 

این روزها هم روزهاییست... بینظیر!!!! 

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 15:16 توسط بهــار| |

 در راستای خارجی شدنمان بعد از مری کریسمس نوبت به هپی نیو یر میرسه!! ولی انصافا وقتی آدم اینهمه انرژی و شور وشعف رو میبینه ناخودآگاه جو گیر میشه دیگه. یه جورایی مثل روزای آخر اسفند خودمونه با همون شور و حال... سال اول برام نچسب بود نمیتونستم درک کنم اما بعد مثل یه حس سرایتی همه وجودم رو گرفت، مخصوصا وقتی بچه داشته باشی ناخودآگاه موج میبردت و یه وقت به خودت میای که داری درخت کریسمس تزیین می کنی و کارت تبریک مینویسی و شکلات میگیری و زیر درخت رو پر از هدیه های رنگارنگ می کنی!! خب بهونهء خوبیه برای شاد بودن و از لحظه ها لذت بردن. 

یک سال هم گذشت!! 2011 سال خییییلی شلوغی برام بود، تو عمرم یاد ندارم به اندازهء امسال زحمت کشیده باشم. و این برای من تنبلی که خیلی اهل فشار آوردن به خودم نبودم خیلیه! سال رفتن بود و رفتن، با وجود اینکه هنوز به مقصود نرسیدم  اما همین که در مسیر دلخواهم افتادم خوشحالم! 

خب بالاخره 2012 هم رسید... بذار ببینیم چه اتفاقی قراره بیفته تو این سال!! میگن آخر دنیاست!!

بابا یکی بیاد تکلیف ما رو روشن کنه، اگه قرار بر تموم شدن دنیاست دفتر کتابامونو جمع کنیم بریم دنبال عشق و حال :)


نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 5:2 توسط بهــار| |

 لیوانم رو پر از یخ می کنم و شیشه بیر رو خالی می کنم توش و یه قاچ لیمو رو میچکونم تو لیوان و آرامش دلچسب یه شب تابستونی رو زیر خنکای کولر مزمزه می کنم، دلم میخواد این ده روزهء تعطیلات رو تا اونجا که میشه کش بدم تا از لحظه لحظه اش لذت ببرم، گرچه برنامه بلند بالایی برای هر ساعتش دارم که مهمترینش نوشتن مقاله اس :-& 

دلم میخواد منتظر سنتا همهء امشب رو بیدار بمونم و همین که اومد غافلگیرش کنم و ازش هر چی که دوست دارم بخوام و اونم که مهربون با اون شیکم گنده و ریشهای سفید و بلند و چشمهای مهربونش قه قه بخنده و بگه مری کریسمس و بعدش بهم قول بده که برام همشو هدیه میاره!! منم بهش بگم که بجای اون هر چی که دختر کوچولوم میخواسته براش تهیه کردم تا جای سنتای مهربون تو دلش برا همیشه محفوظ بمونه!! شاید هم برم و یه لنگه جوراب آویزون اتاقم کنم تا هرچی که خواستم رو تو اون برام جا کنه!!

طعم گس . ترش و خنک لیوانم رو سر می کشم و توی لپهامو پر می کنم تا لذت طعم گسش رو زبونم موندگارتر بشه!! بعد تنها به لحظهء اومدنت فکر می کنم و لیستی از هر چه که میخوام...هــــــی میدونم تو مهربونتر از اونی که به من نه بگی!! 

 

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 15:1 توسط بهــار| |

این روزهام پر شده از قصهء مهاجران! آدمهای رنگ و وارنگ که به هر سختی شده کندن و به آب زدن تا خودشون رو به اینجا برسونن. هر روزم سرشاره از حرفهای تازه. چند وقتیه که توی یه مرکز مهاجرتی مشغول کار شدم  (در واقع دورهء کارآموزی). بیشتر خدمات این مرکز به پناهنده هاست تا بتونن از مشکلات و مسائل قبلی خودشون رها بشن و یه زندگی جدید رو شروع کنن. پناهنده ها هم بیشتر ایرانی و عراقی و سودانی و افغانی و ... هستن که ایرانیها و عراقیها معمولا با قایق و به طور غیر قانونی  وارد اینجا میشن و بعد از طی مراحلی بالاخره ویزای پناهندگیشون رو میگیرن و خیلیهاشون هم توی آبهای آزاد گم میشن و بدشانس تر هاشون هم ویزای اون دنیا رو میگیرن و برا همیشه از همه چی رها میشن!!

مهاجرت همیشه سرشار از اضطراب و تشویش و نگرانیه. تغییر بزرگیه از همه چیز گذشتن و دوباره از صفر شروع کردنه، حالا بیای این همه خطر رو هم از سر بگذونی و غیرقانونی هم بخوای بیای که شاید بگیره یا نه ریجکت بشی و دوباره تلاش کنی! انگیزهء بالایی می خواد. خیلی سخته با دو سه تا بچه شبانه سوار قایقی بشی که هیچ امیدی نداری که به مقصد میرسه یا نه!! و بعد روزها و شبهای سرگردونی توی آبهای آزاد!! قصه هاشون گاهی دلم رو میلرزونه... عجیبه!! یعنی برام سخته که باور کنم و همشون هم معتقدن که اگر قبلش میدونستن که دارن به چه راهی میفتن محال بود که اقدام کنن!!

وقتی که رسیدن تازه شروع قصه است. باید ثابت کنن که جونشون در خطر بوده و هزار جور قصه سر هم کنن تا باور بشن! تا برگردونده نشن و همهء هزینه ای که کردن دود نشه بره هوا حالا جون به درک!!! بعد همه چی که جور شد و کارها که ردیف شد اونوقت مشکل زبان میزنه بیرون. به عجز میرسن. ثبت نام بچه ها، قرارداد خونه، آب، برق، گاز، تلفن .... و هر کار کوچیک و بزرگ دیگه. هدف هم که هیچ!! نه اما یه چیزی هست. هر کدوم رو که میبینی در انتظار تولد بچه ای هستن!  شاید 8 ماه دیگه و یا 2 ولی در همشون مشترکه!! انگار مسابقه بوده !!! ولی قسمت خوب ماجرا اینه که دولت اینجا ازشون خوب حمایت می کنه. درآمد خوب ماهیانه بعلاوهء کمکهای اولیه برای اسکان و لوازم خونه و کلاسهای زبان و خدمات پزشکی و روانشناسی و حقوقی و خیلی چیزهای دیگه.

آره این روزهام پر شده از دروغهای تهوع آور!! برای رسیدن به منافع بیشتر، یا شاید کندن یه موی بیشتر از این خرس مهربون!! البته تنها این نیست نه این روزهام پر شده از مهربونی بی اندازهء کارکنان این مرکز که محبت توی چشمهاشون موج میزنه و با دل و جون پناهِ دلِ بی پناهِ پناهنده ها میشن. گاهی از این همه محبت و مهربونیشون شگفت زده میشم، طرز فکرشون رو دوست دارم و از هم صحبتی باهاشون لذت میبرم. این روزها حرف زیاده اما فرصت کم! این روزها رو دوست دارم ... هر روز، روزِ تازه ایست!

   

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 17:13 توسط بهــار| |

 وای که چقد من این جوجوها رو دوست دارم!! فعلا اینا اینجا باشن تا من برگردم!! 


  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 5:10 توسط بهــار| |

یکبار دیگه هم پامون به زمین رسید.  به جز لحظات آخر و خداحافظی همه چی خوب بود و سفر راحتی بود. حدودا یه ساعت مونده به پرواز که حسابی هم دیر شده بود، که راه رو هم اشتباهی رفتیم، تا به فرودگاه برسیم دل تو دلم نبود. برخلاف همه لحظه شماریهام برای برگشت اصلا حس خوبی نداشتم مخصوصا وقتی می دیدم همراهام هر دو ناراحتن و دلتنگ، انگار خیلی میل برگشت نداشتن. اما با همه این حرفها همین که هواپیما از زمین کنده شد و ارتباطمون با اونجا قطع شد انگار دوباره با هم شده بودیم و برای هم که بعد از یک ماه دوری برام خیلی دلچسب بود.

بعد دو ساعت رسیدیم به فرودگاه دوحه، هوای گرم و شرجی شبانهء قطر با بوی دود اتوبوسی که منتظر مسافرا بود آمیخته شده بود و همه لذت پیاده شدن رو آنی ازم گرفت. فرودگاه برخلاف فرودگاه ابوظبی خیلی کوچیک بود و شلووووغ، آدمو یاد ترمینالهای قدیم مینداخت. مردم صف کشیده بودن برای خرید. حسودیم شد که قطر یه وجب جا و اینقدر مسافر!!! اونوقت ما نشستیم و با اون اقتصاد مریضمون هــی می بالیم به خودمون و نفت نووش می کنیم. 

یه ساعتی رو اونجا گذروندیم و سوار هواپیما شدیم. صندلیهاش زیرپایی نداشت  و حالمو گرفت، خستگی اما خیلی بهم مجال نداد، به سختی خودمو نگهداشتم تا بپره و بعد یه مسکن انداختم بالا و پتوی کوچولو روپیچیدم دورم و خوابیدم، هر از گاهی به درد زانوم بیدار می شدم و خودمو جابجا می کردم و دوباره مست خواب می  شدم. یه بار هم با شدت تکونها بیدار شدم اما همه خواب بودن حتا مهماندارها هم نبودن انگار که داشت مسیر عوض میکرد خیلی حس بدی بود هر طرف نگاه کردم هیچکی بیدار نبود، سعی کردم بیخیال شم و دوباره خوابیدم. فکر کنم یه 8-7 ساعتی شد که خوابیدم و این واسه من خیلی عالی بود. بعد بیدار شدم و دو سه تایی فیلم نگاه کردم و غذا خوردم تا  یکدفعه تتتتق محکم به زمین خورد و غافلگیرمون کرد و فهمیدیم که فرود اومدیم و بعد از چند تا تکون محکم ایستاد و قلبمونو که تو دهنمون اومده بود رو با خیال راحت قورت دادیم و نفس عمیقی کشیدیم و یه تشکر جانانه هم از خدا.

همین که گوشی رو روشن کردم داداشی قربونش بشم زنگ زد، میدونم که نگران بود اما حس خیلی خوبی بهم داد. بعدش هم یکی از دوستای اینجا اس ام اسش رسید و بعدش هم زنگ زد و پشت سرش مامانی و بعدش دوباره یکی از دوستان_ دمش گرم _ اومده بود دنبالمون. پیاده شدیم، باید یه سری فرم ورودی پر می کردیم همه صندلیها پر بود و ما هم خسته ولو شدیم کف فرودگاه. یادم افتاد که اینجا زمین نشستن خیلی هم کار عجیبی نیست حتا خیلی وقتها تو ایستگاه اتوبوس و مترو و .. خیلی راحت مردم رو زمین میشینن که اوایل برام عجیب بود. تمیزی و آرامش فرودگاه حس خوبی بهم داد، فرمها که پر شد رفتیم تحویل بار و چک پاسپورتها و بعد هم  چمدونها.  خوراکی هایی که با خودمون داشتیم یه خورده نگرانم کرده بود دوست نداشتم هیچکدوم رو از دست بدم. همه خوراکیها رو توی یه چمدون ریخته بودم که دیگه معطل نشیم، آفیسر یه خانم هندی بود که با توجه به شناختی که از هندیا داشتم نگرانیم بیشتر شد که جای هیچ فرجه ای تخواهد بود. چمدون خوراکیها رو خواست که باز کنیم تا نگاه کنه. جلو میزش هم چند شیشه عسل چیده بود که معلوم بود از مسافرای قبلی مونده. یکی یکی خوراکیها رو در آوردم و نگاه کرد و چون بسته بندی بودن برگردوند و هیچی نگفت تا چشمش خورد به ظرف عسل که این چیه و باز کرد و گفت این توش حشره هست و نمیشه ببرید و همونجا انداخت تو سطل و خیالش راحت شد و گفت میتونین برید. رفتیم بیرون ورودی شلوغ بود و مردم با دسته های گل صف کشیده بودن گفتم اوه چه استقبال گرمی ببین چقدر آدم اومده دنبالمون و سه تایی خندیدیم که چشممون افتاد به دوست عزیز و خوشحالتر شدیم. از فرودگاه که اومدیم بیرون حدودا نیمه شب بود و هوا خنک، تا اونجا که میتونستم نفس کشیدم و نفس کشیدم و نفس، بازم حسودیم شد که چرا اونجا حتا از یه تنفس هم بی بهره ایم ! 

رسیدیم و رفتم خونه خاله، خابالو اومد جلو در و ماچ و موچ و  کلید رو ازش گرفتم و بدو رفتم خونه، حفاظ رو که باز کردم دیدم یه welcome home برامون زده رو در. رفتیم داخل، خونه تمیز بود و عطر گلهای مختلف پیچیده بود، روی میزها پر بود از گلهای رنگارنگ و شیرینی و کیک و میوه و یه یادداشت از طرف خاله. روی تخت باران با پازلهای الفابت  یه welcome دیگه نوشته بود و یخچال پر بود از هر چی که ممکنه لازممون باشه. همه چی مثل یه رویا بود برام. فرشتهء من یه بار دیگه قلبم رو فشرد و بهم یاد میداد که چقدر میشه تاثیرگذار بود. دوستی را به زیباترین شکل برام معتا کرد و دوباره برام یادآور شد که برای دوستی لازم نیست حما همخون بود. خواستیم بریم خونه اش که چراغهاش خاموش بود و در نزده برگشتیم و بعد از چند دقیقه صدای زنگ در اومد و خاله خودش با یه فلاسک چایی اومد، نمیدونستم چجوری ازش تشکر کنم. نشستیم به حرف و چایی و کیک و شام .... صبح هم  ساعت 11 بیدار شدم رفتم تو باغچه چرخیدمو لیمو چیدمو آب و لیموی اول صبحم رو دوباره با لیموی تازهء حیاط درست کردم و با آرامش تموم مزه مزه کردم. بعد هم سروصدا راه انداختم تا بتونم بچه ها رو بیدار کنم که نا موفق بودم.    

امانتیا رو دادم و  خیالم راحت شد. سیستم خوابمون شدیدا بهم خورده بود که برام بی سابقه بود جوری بود که حتا غذا خوردنی  احساس می کردم نیمه شب دارم غذا میخورم و هلاک خواب بودم! که از امروز بهتر شدیم. به ملیندا زنگ زدم برا دوره کاراموزی، نبود حالا  قراره که فردا زنگ بزنه.  تحقیقم رو شروع کردم و باهاش کلنجار میرم و تا ده روز دیگه باید تحویل بدم. باران هم رفت مدرسه ، دو روزه داره با خودش هی زمزمه می کنهhome  sweet home!  و مثل سالهای قبل بیتابی هم نمی کنه، فردا پس فردا هم نمایش دارن و خوشحاله که به موقع رسیده. خلاصه که زندگی همچنان جریان داره....

پ.ن ببخشید انگار خیلی طولانی شده.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 18:52 توسط بهــار| |

آنجا دوباره صبح شده و من در این نیمه شب دلم میجوشد، بهانه هایم کم نیست تا دامن به این بیقراریها بزنم. رهایی پنهان باز هم دورتر میشود و دستان من کوتاهتر، پرواز نزدیک است و من در تلاطم، با همه بی خیالیهایم چمدانها که به میان می آیند افسار میبرد دلم. باز هم میخواهد و نمیخواهد. 

آنجا ساعت بیداری شده و من خواب آلوده به فکر فردا و فرداها ، بعد نیمه شب را رج میزنم. هوار کارهای ناتمام ارمغانی جز مسمومیت فکرم نداشته و تنبلی بهانه اش را پیدا کرده و چنبره زده به روی همه رفتنها. کتابهای نیمه تمام که تنها حاملشان بودم ، زمان موعد فرستادن تحقیق که فردا به سر میرسد  مبهوتترم می کند  دور خودم میچرخم و  باز هم بهانه ای میبافم تا مفری باشد تا رسیدن به رهایی!

باز هم لحظهء رفتن رسیده، چمدانها را باید بست و دل به آسمان سپرد. باز هم پرواز، با همه لذت لحظهء کنده شدن و هیجان فرود آمدن و کسالت 15 ساعت در هوا معلق بودن، فیلم و خواب و خور  و باز هم فیلم و حسرت خواب. شاید مثل زندگی !! 

به خانه بر میگردم! کاش زودتر کارهای ناتمومم سروسامون بگیرن تا آروم بگیرم. 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 3:23 توسط بهــار| |

Design By : Night Melody