تبليغاتX
نقاب شکسته


تور سپیدت حائل کودکیهات میشه و میبردت به قالبی که در اون جا گرفتی. به آرومی شونه لابلای موهای سیاهت میزنم، تا مجال بیشتری باشه برای نوازشت، مسخ شدهء لباس ِ تنی.

به زلال ِ چشمهات خیره میشم  و تو پرده بر نگاهم میزنی و چشم بر هم میذاری. لب میگزم در برابر ِ وسوسهء بوسهء شکر خنده های تو ، تا طعم ِ خون، و بوسه ای بر انار ِ گونه هات می نشونم و در آغوش می کشم تو را، تبــــــــــدار...  

دلم آیینه ات میشه "همهء اجسام نزدیکتر از آنست که در آیینه می بینید!" و من پرواز میبینم، تکه تکه میشه از این فکر، دلم. تکرار می کنم: نزدیکتر از آنچه که می بینم ...

 دست ِ تمنا به سوی تو دراز می کنم تا تو دستگیرم بشی وتو دست می کشی برای رسیدن به  بی نیازی.  تو پرواز می کنی تا غایت ِ آرزوها، تا عروس ِ مهتاب، می چرخی و می چرخی و می چرخی، تا لبریز شدن از این حس، و اشباع می شی...

 باز هم به سوی من بر میگردی ، کودکانه، و تمنای رسیدن به آنچه که هستی.  من سرشار میشوم از شادی این بازگشت. و تکرار می کنم که پرواز خواهد رسید، نزدیکتر از آنچه که میبینم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:6  توسط بهار  | 



فرشته کوچولوی من، امروز برای تو مینویسم. برای تو عزیزترین... که همچون قطرهء باران، روحِ بهارم شدی و هدیه کردی هر چه سبز... وهدیه کردی ارمغانی تازه از آبی ترین عشق، و حسی از نور که یکباره خالی شدم از هر چه " من " و شدم " مادر". حسی فوق العاده زیبا و تا بینهایت سخت و ســــنگین.

و تو " باران " شدی تا همیشه بخشندهء سبزی باشی و پر طراوت، تا زلال باشی و پاک، تا شاد باشی و شادی بخش، تا لطیف باشی و بهاری، تا همیشه سبز باشی. "باران" شدی چون رحمت ِ خداوندی بر من.

فرشتهء زیبای من، چهار سال از ورودت به زندگیه من گذشته و تو همراهِ زیبای من، خالق شیرینیه این سالها شدی. لذتی از جنس بارون، لطیف و با طراوت.

با تو دوباره کودکیم را ورق زدم، پا به پای تو حس کردم هر آنچه را که در پس سالهای کودکی از یاد برده بودم. با تو دوباره زبان باز کردم، دوباره راه افتادم. و همهء بازیهای گذشته را از صندوقچه خاک گرفته خاطره در آوردم تا با تو بار دیگه کودکیمو تجربه کنم، تا دوباره از خوندن شعرهای کودکانه لذت ببرم. تا تو قصه گوی شیرین زبون من، زیباترین قصه های زندگی رو برام بگی تا...

 

                             این هم عکس ستارهءکوچولوی من

                                                  باران

       

                                               تولدت مبارک

 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:31  توسط بهار  | 



مگه نه اینکه خیلی عصبانی هستی؟ خب...؟ من هنوز نفهمیدم این عصبانیت به درو دیوار چه ربطی داره؟؟ یا به عینکت؟... به موبایلت چه مربوطه که تو عصبانی هستی... نکنه با اونا در گیری؟ شایدم درِ کابینت و کمد مقصرن که اینطوری داری به هم می کوبیشون؟  این چرندیات چیه که میگی؟...  تا حالا دقت کردی که تو اوج خشم چیکار می کنی؟ اصلا برام قابل هضم نیست که اختیار خودتو نداری... مگه میشه آدم ندونه چیکار داره میکنه؟؟ اینکه یهو مثل یه شیر درنده حمله کنه به سمت چیزی، برام قابل قبول نیست. فکرشو کردی خیلی زیباتر هم میتونی این حسهاتو بیان کنی؟؟

میدونی... خیلی پیشترها که آدما برای حفظ جونشون، مجبور بودن بجنگن - برای بقا- خشمگین میشدن، تا بمونن و زندگی کنن، تا در مقابل قبیله های غارتگر کم نیارن... اما دیگه اون روزا تموم شده ... ولی ما هنوز خشمشو نگه داشتیم، البته نه برای دشمنامون، که برای نزدیکترین افراد به خودمون، برای عزیزترین هامون و گاهیم برای افرادی تو کوچه و خیابون و اداره و ... وقتی که چرخ گردون بر مراد ما نگشت، آدرنالین خونمون به غَلیان میفته و بعد چشمهامونو میبندیم و می خروشیم و بعضی وقتا این خشم و ناراحتی رو به سختی سرکوب می کنیم و خشممونو فرو میخوریم. اما اونها رو هم ناخواسته برای عزیزترینها هدیه میاریم... میبینی... چقدر زود برای یه اختلاف نظرِ ساده، گارد می گیریم؟؟ کی گفته که همه باید با ما موافق باشن؟ همون حس برتری جویی و غالب شدنه؟ نــه؟

 تا به حال فکرشو کردی اگه طرف مقابل هم، همون عکس العمل رو به خشم نشون بده، چه جنگی در می گیره؟ نـــــــــه. خب یکی باید کوتاه بیاد...  و مسلما اون یکی ما نیستیم... پس هنوز هم  همون  حس نخستین خشم تو خونمون جریان داره... چیره شدن... حس غلبه... برتری جویی ... و هنوز هم از این حس قدرت به عرش میرسیم... اما کجا؟؟ توی خونه خودمون؟  ... مأمن خودمون رو میدون جنگ کردیم و تلفات میدیم... و تازه بعد از فروکش کردن این نبرد میفهمیم، که چه انرژی و توانی از ما گرفته.

اما این واکنشها به خشم، غریزی نیستن، ما یاد گرفتیم و این حسها رو درونمون تقویت کردیم. همون روزهای کودکی که با کوبیدن پا به زمین و پرت کردن اشیا به سمت بابا و مامان، یا گفتن نصفه نیمهء یه فحش آبدار، اونا گاهی از سر بی حوصلگی و گاهی برای حفظ آبرو کوتاه اومدن و حرفمون به کرسی نشست، یه تقویت مثبت برای تثبیت این روشها شد. و این شد شیوهء ابراز خشم ما. اما یادمون رفته که ما دیگه بچه نیستیم. افسارمونو دادیم دست رفتارمون تا مارو به هر جا که خواست ببره. و غافلیم که ما باید افسار به دست رفتارها باشیم.

نمیدونم براتون پیش اومده یا نه، یه حس مبهم از خشم، بی بهونه، دوست داشته باشی به همه چیز و همه کَس پرخاش کنی... و این خشم رو هم دوست داری که انکار کنی... نه من عصبانی نیستم... اما رفتارهات حرف دیگه ای میزنن ... و یکم که خودکاوی کنی، به یه خشم پنهان میرسی، شاید یه محرومیت، سرخوردگی و یا تنبیه های دوران دورِ کودکی یا نه یه خشم سرکوب شدهء دیروز و امروز که تغییر شکل داده...

نمیخوام بگم که تو اوج خشم، چند ثانیه چشمهامونو ببندیم و یه نفس عمیق بکشیم و به کاری که می کنیم چند ثانیه بیندیشیم ... نه ... اما... چرا... همینو میگم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:56  توسط بهار  | 



 

چشمای درشت و سیاهش به دوردستها خیره شده، با صدای غمگین و بغض آلود به حرفهاش ادامه میده و قطره های اشک که همراه هر جمله ای از گوشه چشمهاش پایین میریزه. " هیچوقت منو دوست نداشتن، هیچوقت " با گفتن این جمله، دوباره همهء  ناراحتیش برمیگرده و هق هق گریه اَمون نمیده تا ادامه بده. حرفهای منم هیچ اثری براش نداره، انگار به نقطه ایمان رسیده و هیچ حرفی تاثیرگذار نیست...بلندتر از قبل داد میزنه " اونوقت که از خونه رفتم میفهمه..." طنین صداش و کینه تو سینه اش منو به سالها پیش میبره، یه جایی این صدا رو شنیدم...آره... توی بیمارستان روانی...روبروی یه دخترضد اجتماعی... الهام ... کوهی از غرور که روزها تلاش کردم تا به حرف بیاد و یکروز همه سکوتش رو شکست و از دلش سخن گفت... از توی کیفش یه عکس رنگ و رو رفته به دستم داد، عکسی که تمنای دوست داشتن و دوست داشته شدن رو فریاد میزد...

نگاه کن این عکس بابامه.. اینجا تولدمه... دو سال پیش... میبینی چقدر خوشکله...

- خیلی دوسش داری؟؟

انگار با این سوال همه افکارش  آشفته شد و در هم ریخت. همه نگرانیاشو حس کردم و  حرفو عوض کردم. اما میخواست که همهءنگفته هاشو بگه . اشک تو چشاش حلقه زد و با بغض سنگینی که به سختی مهار می کرد گفت: ازش متنفرم...نمیدونستمم چی باید بهش بگم، مستاصل نگاش کردم ... و تلخی سکوتو با صدای آرومی شکستم..." اما مطمئنم که اون خیلی تورو دوست داره..."

با نیشخند تلخی جواب داد: " نه...نــــــــه... هیچوقت دوسم نداشته... همیشه منو خراب کرده، همه جا ، پیش همه منو خورد میکنه... له میکنه... هیچوقت منو دوست نداشته...هیچوقت...میدونی؟ من همه این کارارو می کنم تا آبروی اون بره ...فکر میکنه من از اینجا برم درست میشم؟ ...نه... باز هم فرار می کنم و..."

هیچوقت نتونسته بودم درکش کنم. برام ملموس نبود، جنس حرفاش جور دیگه ای بود و من هم خام و بی تجربه...

اما امروز دیدم... بذر نفرت رو که شاید سالهاست کاشته میشه و هر روزه آبیاری میشه. امروز دستهای نوازشگر یه پدر رو دیدم که چه ناجوانمردانه روی گونهء دخترک نواخت و سوزشی که هنوز هم از این دستهای گرم به جاست. و دیدم که همهء وجودِ نازکِ نیلوفریِ دخترکی نوجوان، چطور در هم شکست تا به پدرش هم نپــیچه... و چه بی پناه ... و سرشار از نیاز...

به کجا این نیاز رو ببره؟؟چرا چشمهاتو بستی؟ چرا نمیخوای باور کنی که قصهء دختران فراری افسانه نیست؟ چرا نیاز به محبت رو در انحصار کودکی میدونی؟؟ نه اون دیگه بچه نیست، حق با توهِ، اما نیاز به محبت با کودکی به پایان نمیرسه. چرا نمیخوای باور کنی که اگر تو محبتت رو دریغ کنی جای دیگری جستجو خواهد کرد واسیر محبتهای دروغین و هرزه خواهد شد؟ و چــــــــرا...؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:46  توسط بهار  | 



امروز میخوام بازی کنم، به دعوت فریاد عزیز از خودم بگم ، آهنگ مورد علاقه و کتابهای نیمه کاره به دعوت مرضیه جون، از آرزوهام بگم که ارس عزیز دعوتم کرد و تو مشاعرهء آلبای نازنین شرکت کنم.از همه تون ممنونم و به خاطر تاخیرم عذر میخوام.

اما همهء اینها در نهایت از خودم گفتنه، کاری که همیشه برام از سخت ترین کارها بوده.

بازم از خودم این سوال تکراری رو میپرسم. که کی هستم؟؟ شاید هنوز خودم هم نمیدونم، همیشه تا یه جایی که میرسم، سوالم گم میشه و من هم تو کوچه پس کوچه های ذهنم ناپدید میشم.

منهم مثل همه، مجموعه ای از حسهام، حسهای متضاد، که گاهی آنچنان زیبا این تضادها در کنار هم میشینن که خودم هم در شگفتم.

من مجموعه ای از رنگهام...

در نگاه اول من آبیم، نه اینکه خودم بگم، نه... تو اولین دیدار خیلیا این حرفو بهم میزنن. آبی و آرام. اونقدر آرووم که تو دانشگاه یکی از استادها اسممو گذاشته بود دلارام... و گاهی تا بینهایت صبور، تا جایی که حوصله خودمم سر میره ...این آبی تنها رنگ و لعاب ظاهری نبود. اما چند وقتیه که آبی درونم رنگ باخته، و من بدنبال رنگ بخشیدن به این آبی آرامم...

 

و من سُرخم، به رنگ عشق، که کمتر نمایی تو ظاهرم داره و تا صمیمی نباشی اون رنگمو نخواهی دید. زندگی بی عشق برام بیرنگه و به معجزهء عشق ایمان دارم و برای دوام اون به هر کاری راضیم... به همون اندازه که صبورم مثل سُرخیه شفق گاهی بیتابم و بیقرار...

 

گاهی نارنجیم، مثل یه دختر ۴-۵ ساله، زودرنج و لوس و احساساتی... که این رنگ هم تنها مال عزیزترین هاست، که معمولا ازشون خیلی توقعم بالاست و زود میرنجم، اما هرگز کینه ای به دل نمیگیرم...

 

گاهی زردم، به دنبال یه حس شیرین زودگذر، که برام تنبلی رو به ارمغان میاره. معمولا با این حس در ستیزم. که میخواد از زیر کارهایی که بهش محول شده و برنامه هایی که برای آینده دارم، در بره و به لذتهاش برسه. لذتهایی زود گذر، که الان جذابتر و دلنشین تره. و تا آغاز کار همراهمه اما وقتی که شروع به انجام کاری کردم- معمولا تو دقیقه نود- دیگه این زردی کمرنگ میشه و باید به بهترین نحو کارم انجام بشه...

 

و سبزم... میخونم و میخندم و میگویم و میرقصم، فارغ از هر چه غم دنیا. که این رنگمرو هم دوستان و نزدیکانم بیشتر میبینن به شرطی که سیاه نباشم که اون وقت دوستان هم منو آبی میبینن.

 

 گاهی قهوه ای، تا واقعیتها رو اونطور که هست ببینم و بپذیرم، حتی اگه تلخ...

 

و خاکستری، دلگیر و خسته، اما خیلی دوام نداره و زودگذره مگه اینکه به سیاهی برسه

 

 گاهی هم سیاه، از اونجایی که خیلی اهل درد و دل کردن نیستم، کمتر کسی ممکنه این رنگمو ببینه -جز سنگ صبورم که همیشه این سیاهیامو تحمل کرده و ازش واقعــــــــــــــا ممنونم- سعی میکنم که این حس رو زود از خودم دور کنم و نذارم ریشه بگیره. اما گاهی نا توان میشمو این رنگ همراهم میشه...

 

و سفید، مهربون و دوستدار صلح و آرامش...

و یه حس بنفش ، مثل یه ترس شیشه ای از ناشناخته ها که گاهی با منه. که مثل هر ترسی ناشی از جهل و نادانیه. معمولا هنگام شروع کاری یا یه تجربهء جدید همراهمه که تا جای ممکن میشکنمش. اما این حس باعث نمیشه که از روبرو شدن با موقعیتهای جدید و تجارب تازه فرار کنم...

و...

اما تاثیر گذارترین فرد تو زندگیم کیه؟؟

از کمتر کسی تاثیر می گیرم، توی یه قالبم که به راحتی از هر چیزی تاثیر نمیگیرم و جهتم عوض نمیشه. اما یه رفتار زشت و ناپسند به اندازهء یه رفتار زیبا برام موثره و به فکر میبردم و شاید یه ایده و فکر نو برام داشته باشه. معتقدم که تو زندگی هر فردی موثرترین میتونه پدر و مادر باشه، و پایهء شخصیت هر فرد، توی کودکی ریشه میبنده و بعد از اون هر چه هست شاخ و برگهای این شخصیته که بستگی به فرد داره تا چطور رشد بده.  اما در مورد من بیشترین تاثیر را پدرم تو زندگیم داشته که قالب و غالب افکارم از او گرفته شده و مادرم که به این افکار نقش داده. و بعد از اون همسرم رنگ عشق زندگیم بوده و مسیرم رو جهت داده. اما موثرترین فرد فرشتهء کوچولوی زندگیم بوده که به همهء حسهای من شکل دیگه ای داد و از "من" منه دیگه ای ساخته. و حس مادری که بالاترین و زیباترین و خالصترین و پاکترین و... حس، که روح دیگری در من دمید و برای من هم تولدی دوباره شده. که منیتم را تا نازل ترین حد رسوند و خود محوریمو به زوال  کشوند...

 

آهنگ مورد علاقه :

بسته به رنگی که دارم خواسته ام از موسیقی هم در نوسانه. اما اونچه که هیچ وقت از شنیدنش خسته نمیشم، یادآوریه حسهای زیبای گذشته، که با اون آهنگها در هم می آمیزه و همیشه لذت شنیدن بار اول رو برام زنده میکنه

که زیباترینش، آهنگ در خیال استاد شجریان که  سالهاست گوش میکنم و هر بار با شنیدن دوباره اش، باز هم عاشق میشم...

و گل هیاهو که هر بار با شنیدنش گرمای یه حس شیرین رو بهم هدیه میکنه...

و...

کتابهای نیمه تمام:

رمانها رو دیر یا زود بالاخره به آخر میرسونم که سرعت خوندنم بسته به جذابیتی که برام داره متفاوته.

تنها کتابی که به یاد دارم که نیمه، رهاش کردم کتاب" کولیها"بود که سراسر یاس و نا امیدی بود،و شاید به خاطر شرایطی که داشتم نتونستم ادامه بدم. البته گاهی الان وسوسه میشم که برم سراغش و ببینم چه بر سر کولیها اومد. اما در مورد کتابهای فلسفی، روانشناسی، اجتماعی و... به شکل دیگه ای این کتابها رو میخونم که برام تموم کردن و نیمه تمام خیلی معنی نداره .

 

و اما آرزوی من:

آرزوهامو معمولا کوچیک و زودرس انتخاب میکنم تا رسیدن بهشون برام خیلی بعید نیاد. اما آرزوهای بزرگم؟؟

از آرزوهای کلیشه ایهء سلامتی و جهانی که بگذریم بزرگترین آرزوم پروازه. میبینید هنوز هم پرواز از آرزوهای بشره. شاید یکجور رهایی، و آزادی...و برگشتن آبی آروم درونی و پایندگی سرخی زندگیم و...

 

و مشاعره:

کلماتی که آلبای عزیز انتخاب کرده بود، شیرین و آزادی

از اونجایی که از خودم نوشتم، اینجا هم شعری که دوست داشتم واین کلمات رو داره، انتخاب کردم ، با یه تخفیف که بجای آزادی، شاعر آزاد گفته

 

       ایوای بر اسیـــــری کز یاد رفته باشد .............. در دام مانده باشـــــد ، صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله ............. در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیـــــستون نیامد ............ شاید به خواب شیرین ، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حســـرت ، یارب حلال بادا.... ....... صیدی که از کمـــندت ، آزاد رفته باشد

از آه دردناکی ، سازم خــــــــبر دلت را .............. وقتی که کوه صبرم ، بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیـــــــری کز گرد دام زلفت... ......... با صد امیـــدواری ، ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبـــــان ، دامن کشان گذشتی ........... گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد

پرشور از حزین است ، امروز کوه و صحرا ......... مجنون گذشته باشد ، فرهاد رفته باشد

( حزین لاهیجی )

 

 از ارس، مرضیه، رها، حسین ، آرش و مریم( مهرگان) هم میخوام ـ اگر مایل بودن ـ از خودشون بنویسن.(چطور آدمی هستید ، خودتونو توصیف کنید. و تاثیرگذارترین افراد در زندگی شما کیه؟)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:9  توسط بهار  | 



 

نگاهم به جاده است و افکارم رو جمع بندی می کنم باز هم به پایان یک سفر نزدیک شدیم مثل همیشه یه حس توام تلخ و شیرین. ده روزی دور از خونه و هیاهوی روزمرگی، توی این جاده ها که شاید خود زندگین، گاه یکدست و خسته کنده و گاهی پر پیچ و خم و خطرناک، گاه سبز و با طراوت و گاهیم خشک و بیروح، گاه شلوغ و پر هیاهو و گاهی خلوت و آروم...  

باز هم به انتها رسیدیم و بازگشتیم به نقطه شروع، همونجا که به راه افتادیم. مثل یه زندگی ، یک روز به راه افتادیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم ... و خاطره شدن. زیبا و دلپذیر، شاید مثل یه رویا، آره درسته مثل یه رویای شیرین. مناظر تا بینهایت زیبا و بکر، آرام و دلنشین، و انسانیتی که همچون طبیعتشون هنوز بکر و دستنخورده اس... که لذت چند روزه رو تا همیشه برامون پایدار کرد و وسوسهء بازگشت دوباره، شاید کمتر جایی رفته باشم که بازهم بخوام برگردم اما اینبار نرسیده بیتاب رفتنم ...

چقدر زود روزامون به خاطره تبدیل میشن، و اینبار هم، همه این زیباییها را به ذهن سپردیم تا این لذت ژرف رو دوباره و دوباره تکرار کنیم، یادش به خیر...

 

پ. ن. نمیدونم از این هوای مجنون بهاره یا حال و هوای سفر، که نتونستم همه حرفهامو بنویسم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:31  توسط بهار  | 



        ساقیا آمدن عید مبارک بادت                      وان مواعید که کردی مرواد از یادت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 6:35  توسط بهار  | 



ماهی سرخ کوچولو، سلام. تو مهمون منی ، توی این تنگ زیبای بلور. از من نرنج و به من نگاه کن. همه دلتنگیاتو حس می کنم. زیبای کوچولو، تو از سنتهای من به اینجا رسیدی و امروز تو هم مثل من اسیر اونهایی. بیا و با من همراه شو، صبر کن تا پنجره رو باز کنم... خب... حالا تماشا کن. کوچه های بارون خورده، خیس، بوی بارون و بهار، چهچه گنجشککان رها و همصدایی بیقرارشون برای رسیدن به بهار، گل نرگس، گل لاله، گل سنبل.

قالیچه های رنگی زینت بخش بامها شدن و زن همسایهء مبتلا به وسواس، همهء خونه رو از زیر آب گذرونده، اما باز هم آرووم و قرارش نیست و مرد همسایه، باغچهء تنهایی خودش رو بیل میزنه.  اینها همه خونه تکونیه، که زیباست و دلنشین. بعد از این همه تکاپو، هر دو در کنار هم- به ظاهر- خواهند نشست و اومدن بهار را در پاکی خونه نظاره خواهند کرد، اما نازنینم بینشون کوهها فاصله است و دلهاشون لبریزه از ناپاکی و غبار. کاش بشورن هر چی غباره از دلاشون، این زن و این مرد...

ماهی کوچولو نرسیده به بهار جشنی بر پاست، آخرین شب چهارشنبهء سال، که سنتهاش رو کُشتیم و تنها از اون صدای انفجار مهیبی به جا مونده. دیگه از رقص و پایکوبی و آتش این رسم چیزی باقی نمونده. پسرکان همسایه در تکاپو، که این بزمشونو با صدایی بلندتر به گوش ما برسونن. اون شب عطر بهاری نخواهد بود که تنها بوی باروته و باروت. دیگه نه ما از آتش سرخی طلب می کنیم و نه اون از ما زردی...

کوچولوی زیبا ، خوب نگاه کن، این دخترک گلفروش سر چهار راه، که جزئی از این خیابون شده، از خودشکوفایی هیچ نمیدونه و تو نیازهای اولیهء خودش گرفتاره. اونم این روزها به انتظار بهاره تا شاید به این بهونه، شاخه گلی به مسافران تلخروی این خیابون بفروشه.و این پیرمرد نابینا و پسرکش ، که تنها داراییش از این دنیا، آکاردئونی بیرنگ و رو و ته صدایی خام و خسته اس هم، به انتظار بهار، به بخشندگی ما چشم دوخته که شاید توی این سرخوشیمون از رسیدن نوروز، دستی از جیب بیرون کنیم و ...

ماهی سرخ من، یکروز هم جشن اهل قبوره، آخرین پنج شنبهء سال. ما میهمان خاکیانیم و آرامش این خفته هارو چند ساعتی به هم میریزیم. اون روز خیلی زیباست. آرامش و سکوت گورستان را با سبد هایی از گل و سبزه به هم میزنیم. اما باز هم آرامشی هست که جذابیت همیشگیشو برام داره...

بیا بریم به خیابونای شلوغ، همیشه فکر میکنم این روزا آخر دنیاس و بعد از تحویل سال همه چیز به پایان میرسه؛ لباس، کفش، کیف ، گل و ظرف و ظروف، دکوراسیون جدید، میوه، مواد غذایی، آجیل، شیرینی و... همه و همه باید برای این روزها مهیا بشه...

ماهی کوچولوی من، ما برای رسیدن به بهار سفره ای پهن می کنیم به نام هفت سین، هفت   چیزی که با "سین" شروع میشه -که نمادی است از سپنتا- توی این سفره می چینیم. سیب سرخ که   نمادی از زیبایی و تندرستیه، سمنو برای برکت و فراوانی، سیر برای درمان و طب، سنجد نشانی از عشق، سکه برای دارایی و ثروت، سماق نمادی از طلوع خورشید و سبزه نشان نوزایی و تولدی دوباره اس. و در کنار این سینها کاسه ای از آب که نارنجی توی اون شناوره به نشانهء زمین در فضا، کتاب ( کتاب آسمانی و دیوان حافظ)  به نشانه تمدن و خردورزی و آینه ای در کنار کتاب و تو هم به عنوان نمادی از موجود زنده و زندگی، اسیر این قفس بلورینت شدی.

لحظه تحویل سال آراسته و زیبا در کنار این سفره رنگین مینشینیم و آرزویی از قلب، که من همیشه عاشق این لحظه زیبا بودم ... و بعد بوسه و عیدی و زیباتر از همه فال حافظ...نگذریم از دید و بازدیدهای تکراری و روبوسیای خسته کننده که چند سالیه سفر رو جایگزین این تکرار کردم که لذت این بهار رو برام چند برابر کرده.

ماهی کوچولو، این هیاهوی بهار، روز سیزده بدر به پایان میرسه و بعد از اینکه طبیعت زیبا رو آلودهء بودنمون کردیم، گره به سبزهء بی ریشه میزنیم تا شاید بختی باز بشه و سختی رفع بشه. و سبزه به آب میندازیم تا آرزوهای گره خورده رو با خودش ببره...

و اما تو بیا با من تا بریم، بریم جایی که گرچه راهی به دریا نداره، اما از این دنیای کوچولویی که من برات ساختم بزرگتره. نمیخوام خاطره ماهی عید پارسالم تکرار بشه، روزی که از سفر برگشتم  اول به سراغش رفتم، اما تو تنگش نبود، آب تنگ تمیز و پاکیزه بود و ماهی کوچولو که انگار بیتاب رفتن بود به راه افتاده بود، اما راهی نبود و کنار تنگ بلور خشکیده بود.

ماهی قرمز من، تو برو که من خود زنده ام و نمادی از زندگی، تو برو ... شاید برسی....

پ ن. و این هم حس زیبای یک دوست عزیز درباره ماهی سرخ کوچولو

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:35  توسط بهار  | 



از پنجره مترو به بیرون خیره میشم و افکارمو زیرو رو می کنم. با اینکه داخل سالن جای خالی هست اما ترجیح میدم دور از هیاهوی مردم و توی این تنهایی کمی آرووم بگیرم. تکونهای کوچیک و حرکت یکنواخت منظره ها حس خوبی بهم میده. تو رویاهام غوطه ورم که صدایی مثل یه پچ پچ، منو از عالم خودم در میاره. به سمت صدا برمیگردم،  پشتت به منه و با موبایلت حرف میزنی. بی توجه میشم و به دنیای درون بر می گردم. تو هم گوشه دیگه می ایستی و به بیرون نگاه می کنی. دوباره تلفنت به صدا در میاد و شروع می کنی به صحبت... و بعد از چند دقیقه دوباره زنگ میزنه...

چشمام تو چشمات قفل میشه و یه لبخند. دوستانه لبخند میزنی و به صحبتت ادامه میدی. با خودم فکر می کنم چقدر تو زیبایی و به این زیبایی خیره میشم، حواسم پرت میشه، یادم میره که نباید به کسی اینجوری خیره نگاه کنم. تلفنت تموم میشه، میپرسی چیه؟ حواست کجاست؟ به خودم میام و لبخند میزنم و میگم خیلی زیبایی، مبهوتت شدم. لبخند ملیحی میزنی و با طنازی خاصی میگی قابل نداره و میخندیم.

دوباره تلفنت به صدا در میاد و شروع میکنی به صحبت، تموم که میشه با شیطنت میگم خسته نباشی، خیلی پرکاره؟ میخندی و میگی آره، دوستامن. میگم حتما هم پسر؟ یه بلهء کشدار میگی و میخندی. از صراحتت خوشم میاد. خیلی راحت حرف میزنی، باز هم صدای تلفن که صحبتهامونو قطع می کنه. چشمکی برای اثبات حرفات میزنی و با اشاره برای شنیدن دعوتم می کنی و من هم به راحتی به حرفات گوش میدم. یه قرار ملاقات، فردا؟؟ نه، نیستم جایی کار دارم و...قطع می کنی. میگم خوشگلیه و هزار دردسر، میخندی. میپرسم چه خبره؟؟ چند تا چند تا؟ میگی من بیشتر از پنجاه تا دوست پسر دارم!! حرفتو شوخی میگیرمو، می خندیم. از تحصیلات و سن و سالت میپرسم . میگی 24 سال داری، اما من 27 حدس میزنم. باز تلفنت زنگ میزنه حس می کنم خیلی نباید با طرفت آشنا باشی، زود قطع می کنی و با شیطنت میگی: گفتم که بیشتر از 50 تا دوست پسر دارم و می خندی. میگم: از چه جور پسری خوشت میاد؟ معیارت چیه؟ تو یک کلام میگی، من مردی رو دوست دارم که خرج کن باشه و خیــــــــــــــــلی راحت میگی، من پولی کار می کنم. خنده رو لبام میماسه و نگاهم تار میشه و تو همچنان ادامه میدی از مردای خسیس متنفرم و شروع میکنی از دست و دلبازی دوست پسرات تعریف کردن. فلانی رو میشناسی؟  سعی می کنم افکارمو جمع می کنم تا تلخ حرف نزنمو مثل قبل ادامه بدم به سختی میگم، آره. میگی خیلی آدم باحالیه، زن و بچه اش تو امریکان، خودش هم چند وقت یه بار میاد اینجا و ...

میگم تا کی؟؟ قصد ازدواج نداری؟ انگار یاد چیزی افتاده باشی غم تو نگاهت میشینه. میگی، یه دوست پسر دارم 4 ساله با هم دوستیم، خیلی دوسش دارم و تاکید می کنی خیــــــــــــــــلی. میگم، اون از این کارات باخبره؟ دستپاچه میشی و با ترس میگی، نـــــــــه،نــــــــه. اگه بفهمه میزاره میره. نگرانی تو چشات موج میزنه. میگم، اون چند تا دوست دختر داره؟؟ میگی هیچی، هیچی، ازش مطمئنم. میپرسم خب اگه با کسی باشه چی؟ فکرشم ناراحتت میکنه، سرخ میشی با نفرت میگی همچین کاری بکنه خفش می کنم. میگم پس چطور خودت این کارارو می کنی؟ باز هم چهره معصومانه ای میگیری و با یه حالت مستاصل میگی نمیدونم، نمیــــــدونم، خودمم خسته شدم، میخوام یه زندگی آرووم داشته باشم. دوست دارم ازدواج کنمو از اینجور زندگی رها بشم، از همه چیز خسته شدم. میگم خب اینکارارو نکن، میتونی یه کاری پیدا کنی و یه زندگیه آرووم واسه خودت درست کنی. با بی حوصلگی میگی، خیلی سعی کردم کنار بذارم، اما... نمیتونم.  کار هم که نتونستم پیدا کنم، تازه اگه کار هم باشه فکر می کنی چقد حقوق میدن؟؟ میدونی خیلی خرج می کنم باید این پولها از جایی در بیاد دیگه. پدرم پیره و بیمار، مادرم هم بدتر از اون،  منم نمیتونم بدون پول زندگی کنم، عادت کردم به اینطور خرج کردن، تازه باید خرج اونهارو هم بدم و ... دیگه صداتو نمیشنوم تنها میفهمم که حرف میزنی و یک همهمه ای مبهم تو سرم حس می کنم، و هر حرفت مثل پتک سنگینی به مغزم میکوبه. و تو چقدر راحت حرف میزنی و حرف میزنی،... مترو می ایسته و تو با لبخندی ملیح خداحافظی می کنی و پیاده میشی. و من اینبار با افکار آشفته و مبهوت به راه تو خیره میشم و آه از نهادم بر میاد...
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:40  توسط بهار  | 



دههء هفت زندگی رو پشت سر گذاشتن، اما دلشون در بیست سالگی متوقف شده. باز هم مهمونشون میشیم ، با باز کردن در موجی از شادی و طراوت رو هدیه می کنند، سلامی گرم و پر انرژی، که به بی حوصلگیهای ما مجال ورود به خونه رو نمیده و راه هر گونه غم و غصه رو میبنده، مثل همیشه همه چیز مرتب و منظمه...و دلنشین.

جویای احوالشون میشیم، با شادی و خنده از خوبیه حالشون میگن،  پاهای ورم کرده و سختی بلند شدنشون چیزی غیر از این میگه. اما به درد هم مجال جولان نمیدن تا مبادا لذتشون رو از زندگی کمتر کنه. به پاش اشاره می کنم و میگم خیلی ورم داره چرا؟ و بی آنکه به رسم همه هم سالانشون شروع به گفتن دردهاش کنه قهقهه سر میده و میگه: آره یه کم تپل تر شده، جدی نگیرش.

 

از روز عشق میگن و جشن عاشقانشون و ما از این عشق 40 -50 ساله غرق لذت میشیم، عشقی که تنها عشق است و دیگر هیچ. به یاد سالها قبل می افتن، روزهای نوجوونی و جوونی، میرن تا ما را مهمون خاطراتشون کنن و با 5-6 آلبوم که خاطرات خاک گرفتشون رو در خودش جا داده بر میگردن. با دیدن عکسها غبار از خاطراتشون پاک می کنند و همه اون آدمهای رفته رو بار دیگه مهمون ذهنشون می کنن، اما بی آه و افسوس.  تنها با شادی و خنده خاطرات زیباشون رو برامون بازگو می کنند و می خندند.

به راحتی با درخواست کودک عاشق رقص من، صدای ضبط رو بلند می کنند و میرقصند و میچرخند و با هر چرخششون دنیا را به کام خود میچرخونند. اونم میدونه که میتونه با اونها برقصه، که هر بار با دیدنشون به یاد رقص میفته. همچون کودکان همبازی دخترکم میشن، طوری که به سختی برای رفتن آمادش می کنم.

اینجا همه چیز بهانه ایست برای شاد بودن، برای خندیدن و برای لذت بردن.

و ما مثل هر بار که از خونه شون بیرون میایم به هم میگیم که:

یادمون باشه که دردهامون رو کمرنگتر کنیم

یادمون باشه که عشقمون رو پررنگتر کنیم

یادمون باشه که زیباییهای زندگی رو جلوه گر کنیم و به خاطرات زیبامون بیندیشیم

یادمون باشه که غصه هامون رو با اولین سلام فریاد نکنیم

یادمون باشه که دنیا محل گذره پس از هر لحظهء زندگی برای شاد بودن استفاده کنیم

یادمون باشه که از خودمون هرگز غافل نشیم

یادمون باشه که ...

و مثل هر بار از صمیم قلب براشون آرزوی شادکامی و سلامتی می کنیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:28  توسط بهار  |